قصه ، قصه گویی ، قصه درمانی و تربیت کودکان

قصه گویی، پیشینه ای به تاریخ پیدایش انسان دارد. علاقه به قصه و شنیدن خاطره ها و ماجراها را آفریننده دانا در نهاد انسان ها نهاده است. به همین دلیل هماره، یکی از عمده ترین و رایج ترین راه های انتقال تجربه و سرگرمی، قصه گویی و گوش سپردن به قصه ها بوده است. هنر قصه گویی در زمان تغییر شکل یافته و موازی با گسترش رسانه های گروهی از یک سو، و دست آوردهای روان شناسی یادگیری از سوی دیگر، جامه های نوپوشیده، تا هم چنان بماند و توان رقابت خود را از دست ندهد، با این که در بعضی از جوامع پیشرفته امروز، قصه گویی به عنوان یک هنر پر طرفدار یک شیوه ی آزمایشی توانمند و یک سرگرمی پر جاذبه مطرح است. در کشور ما توجه چندانی به قصه گویی نمی شود. خانواده و بزرگترها، فرصت های طلایی و مهربانی آفرین قصه گویی را به جعبه های جادویی سپرده اند تا گرفتار خویش باشند. آموزش و پرورش ما نیز در گریز از سنت ها و پرهیز از بهره گیری از نوآوری، از آن چه در گذشته به عنوان قصه گویی داشته ایم، بریده و به دست آوردی که دنیای امروز از قصه گویی دارد، نرسیده است.

با این حال فطری بودن علاقه به قصه و مثبت بودن تجربه جهانی استفاده از آن در تعلیم و تربیت، کار خودش را خواهد کرد و دیری نخواهد پایید که قصه گویی نیز در ایران به عنوان یک هنر کارساز، نوعی تکنولوژی آموزشی و شیوه ای کم هزینه و مطمئن برای سرگرمی، جای خود را باز خواهد کرد. در چنین شرایطی چاپ و نشر کتاب هایی که اهمیت قصه گویی و شیوه های آن را بنمایاند، ضروری است. متأسفانه کتاب های موجود پیرامون قصه گویی در بازار کتاب ایران از تعداد انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کند. از این تعداد فقط یک عنوان آن تألیف است[۱] و بقیه با این که ترجمه شده اند و ناظر به فضا و فرهنگی دیگرند، قابل مطالعه و استفاده اند (زایپس[۲]، ۱۹۹۴؛ ترجمه پرنیانی، ۱۳۸۰، صص ۷-۸).

در زمان ما بسیاری کوشیده اند تا قصه گویی را به رسانه های گروهی بکشانند. دیگران نیز در این مورد، باب طرح مباحثی را گشوده اند، ولی همگان به این مهم رسیده اند که راز تأثیر قصه گویی در ارتباط مستقیم و متقابل قصه گویی و شنوندگان او، و تأثیر و تأثر متقابل آن ها بر یکدیگر است. چه بسا قصه ای واحد، در دو جمع متفاوت به دو گونه متفاوت بیان شود و دو تأثیر مجزا از هم بر شنوندگان خود بگذارد. قدرت والدین در تأثیر گذاری بر فرزندان مبتنی بر آرزوهای والدین در قالب واداشتن به انجام کاری و یا ممانعت از انجام کاری دیگر، جنبه ای از یک توانایی کلی تر انسان است. توانایی در افسونگری که انسان ها را برای بهتر و یا بدتر بودن تحت تأثیر قرار می دهد. قصه هایی که کودکان می شنوند، آن چنان تأثیر ناخودآگاهانه ای بر آینده آنان دارد که اگر والدین، مربیان، قصه گویان و داستان سرایان توجه بیشتری نسبت به آن داشته باشند، در پرورش کودکان خلاق تر و موفق تر تلاش بیشتری خواهند کرد (زایپس[۳]، ۱۹۹۴؛ ترجمه پرنیانی، ۱۳۸۰، ص۱۲).

هدف ها و ارزش های قصه:

قصه گویی فعالیتی است که از انسان ها، انسان می سازد (موره، ۱۹۹۱؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). افراد به وسیله ی داستان هایی که می شنوند، شکل داده می شوند (اسکرام، ۱۹۹۳؛ ۹۹۵؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵)، داستان گویی شیوه ی شگفت انگیزی برای بالا بردن درک رفتارهای شفاهی و عملی (محمد اسماعیل، ۱۳۸۳؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵)، و در برگیرنده ی باز نمایی هایی از خود، جهان و شخصیت های مختلفی است که افراد با آن ها تعامل برقرار می کند و بدین ترتیب روابط آن ها را با دیگران از پیش شکل می دهند (دیماجیو و همکاران، ۲۰۰۳؛ ؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). در واقع قصه ها چار چوبی برای خود پدید آیی و نیز آموزش و بالا بردن خود فهمی و کارایی روابط بین فردی فراهم می آورد (دن، ۱۹۹۸؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). داستان به ویژه قصه ی خود و زندگی نامه ی خود نوشت، فرد را یاری می دهد که تخیلات، رویدادها و تصوراتش را در یک کلیت یکپارچه منسجم کند که به گونه ای به ارتقاء خودآگاهی فرد می انجامد (کستنبام، ۲۰۰۳؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵).

قصه گویی یکی از بهترین شیوه ها در مشاوره با کودکان است، به طوری که آنان می توانند با احساسات و افکار و رفتار هایی مقابله کنند که هنوز نمی توانند با مشاور به طور مستقیم درباره آن ها صحبت کنند. داستان گویی یکی از کارکردهای روان شناختی پایه است. همه ی افراد تجربه هایشان را به شکلی از قصه ها سازمان می دهند تا به این ترتیب به رویدادها معنی داده و در خصوص موقعیت هایی که پیش خواهد آمد، پیش بینی کرده و فعالیت هایشان را هدایت کنند (سالواتور و همکاران، ۲۰۰۴؛ به نقل از یوسفی لویه و متین، ۱۳۸۸). بنابراین قصه های شخصی بخشی از قصه ی مشترک زندگی انسان، در یک بافت فرهنگی تلقی می شوند، از این رو روان درمانگران از این قصه ها به عنوان روش مفید در کارهای بالینی استفاده می کنند (یوسفی لویه و متین، ۱۳۸۸).

قصه درمانی با مفروضه های پست مدرنیسم یا فرانوگرایی همخوانی دارد. پست مدرنیسم از این عقیده حمایت می کند که هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد، بلکه به نظر و دیدگاه ما بستگی دارد (دون[۴]، ۱۹۹۸؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). در دنیای پست مدرن قصه و داستان فضای آزادی برای عمل کردن به حساب می آیند؛ به همان سادگی که داستان فرصتی برای ابتکار عمل دوباره فراهم می آورد قصه گو نکاتی را در می یابد که در تجربه های شخصی او، در پیوند داستانش یا داستان های دیگران و نیز در پیوند داستانش یا داستان های بزرگ تری از فرهنگ و انسانیت ریشه دارد، درک این که همه ی ما شخصیت هایی در داستان یکدیگر هستیم و این داستان ها را در عمل پیش می برند (پری[۵]، ۱۹۹۱؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). به همین دلیل است که رویکردهای داستانی به روان درمانی بر این تأکید دارند که قصه ها در چگونگی رفتار و واقعیت های ما نقش مؤثری ایفا می کنند(استرند، ۱۹۹۷؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵).قصه ها به ما راه حل هایی ارائه می کنند که غیر منتظره و شگفت انگیزند و در عین حال شدنی و مثبت هستند. قصه ها به ما امکان می دهند تا از قفس تعارض هایمان رهایی پیدا کنیم (پزشکیان، ۱۹۹۶؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵).

قصه درمانگران به جای نظریه های شخصیت و آسیب شناسی روانی، ما را ترغیب می کنند که به قصه ها متکی باشیم. قصه درمانگران مانند منتقدان ادبی می توانند به ما کمک کنند درباره این که کی هستیم، کی بوده ایم و چه می توانیم باشیم، معانی جدیدتر و تعبیرهای جدید ابداع کنیم (پروجاسکا و نورکراس، ترجمه سید محمدی، ۱۳۸۱؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). از این نظر آسیب شناسی روانی نمونه ای از قصه های زندگی است که از مسیر اصلی خارج شده است و روان درمانی تمرینی برای ترمیم و بازسازی قصه زندگی تلقی می شود.

شواهد پژوهشی نشان می دهد که در استفاده از روش قصه درمانی رویه های متنوعی وجود دارد. در این جا به برخی از این رویه ها اشاره می شود:

۱) در برخی پژوهش ها چگونگی معنادهی مراجع به رویدادهای زندگی و حتی خودش مورد توجه قرار می گیرد. این که فرد خود و تجربه های شخصی و اجتماعی اش را چگونه معنا می کند. در این گونه پژوهش ها قصه درمانگر به مراجع کمک می کند تا به صورت بندی جدیدی از رویدادهای مشکل زا بپردازد و با تغییرات زبانی-نمادی برای رویدادها معانی جدیدی بسازد (مانتیکل، ۲۰۰۴؛ دساشیو[۶]، ۲۰۰۵؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵).

۲) در برخی دیگر از پژوهش ها، قصه گویی توسط مراجع به میل خودش و گفت و گویی بین قصه درمانگر و مراجع و شناسایی تعارض های مراجع از اختلال قصه و نیز چگونگی رویارویی وی با مشکلات مد نظر است (برای نمونه برت، بی یر و کیلهافنر[۷]، ۱۹۹۹؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵).

۳) عده ای از پژوهشگران نیز از شیوه قصه سازی و قصه گویی توسط درمانگر استفاده می کنند. بدین ترتیب که قصه درمانگر در خلال قصه هایی که می گوید به مراجع کمک می کند تا از خودش و دیگران و نیز مشکلات و شیوه های رویارویی با آن ها درک بهتری به دست می دهد (برای نمونه اشنایدر[۸] و داب، ۲۰۰۵؛ انگس[۹]، لویت[۱۰] و هاردک[۱۱]، ۱۹۹۹؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). همچنین شواهد پژوهشی نشان می دهند که قصه درمانی هم در موقعیت های  فردی و هم در موقعیت های گروهی قابل اجراست (برای نمونه شیجماتسو، ۲۰۰۰؛ زیمرمن و دیکرسن[۱۲]، ۱۹۹۴؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). از نظر گروه سنی مناسب برای قصه درمانی پژوهش نشان می دهد که هم بزرگسالان و هم کودکان می توانند از روش قصه درمانی بهره مند شوند (برامن نمونه اشنایدر[۱۳] و داب، ۲۰۰۵؛ دراکر، ۱۹۹۸؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). با وجود این شاید بتوان گفت که به دلیل شرایط خاص دوره کودک، از نظر توانایی های شناختی، کودکان می توانند از روش قصه درمانی استفاده بیشتری کنند. در واقع مجاورت و نزدیکی کودکان به رویدادهای مهم بین فردی در زندگی روزمره و غوطه ور بودن آن ها در جنبه های حسی و عینی تجربه ها موجب می شود که این رویدادها نفوذ قوی تری در قصه های زندگی آن ها داشته باشند (ترد، ۱۹۹۲؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵).

قصه گویی در مدارس:

اگر قرار است فرهنگ اجتماع وارد فرهنگ مدرسه بشود، پس قصه ها هم باید وارد شوند، و شاید مهم تر این که سنّت های قصه گویی شفاهی باید شکلی پذیرفته شده برای ایجاد معنا تلقی شود (هارلدروزن[۱۴]، هنر قصه گویی و معلم) (زایپس[۱۵]، ۱۹۹۴؛ ترجمه پرنیانی، ۱۳۸۰، ص۲).

اهمیت قصه گویی در مدارس:

مدارس همیشه در وضعیت گذار یا بحران به سر می برند. زیرا توقعات مردم از مدارس و معلمان بسیار زیاد بوده است چون تصور عمومی این است که “آنان” در حق کودکان ما قصور می کنند. مسئولان مدارس و معلمان نیز که تحت فشاری شدید قرار دارند، برخی اوقات واکنشی دفاعی نسبت به والدین و دولت از خود نشان می دهند و معتقدند که برای بهبود، شرایط طاقت فرسای معلمان، چندان حمایتی از آنان نمی شود. آنان اغلب نومیدانه در تلاشند و فرصت کافی برای آزمون روش های نوین تدریس را در اختیار ندارند (زایپس، ۱۹۹۴؛ ترجمه پرنیانی، ۱۳۸۰، ص۲۶). قصه گوها می توانند در رشد شعور اجتماعی دانش آموزان و نیز معلم ها نقشی اساسی داشته باشند. علاوه بر این، قصه گوها می توانند سواد کودکان را تقویت کنند. منظور من این نیست که قصه گوها می توانند کودکان را “وادار به ” “بهتر” خواندن کنند، بلکه آنان می توانند میل به خواندن، نوشتن، ایفای نقش و نقاشی کردن را در کودکان ایجاد کنند. کودکان به کمک روش هایی که از قصه گو و معلم می آموزند می توانند خود را به نحوی خلاقانه و با دیدی انتقادی ابراز کنند. به هر حال، در حال حاضر قصه گویی در مدارس آمریکا یا اروپا کاملاً جا نیفتاده است و تا حدودی این ترس وجود دارد که ممکن است قصه گوها در برنامه ی درسی، اخلال ایجاد کنند. برنامه ریزان آموزشی بر این اعتقادند که مدارس بدون وجود قصه گوها نیز برقرار می ماند (زایپس، ۱۹۹۴؛ ترجمه پرنیانی، ۱۳۸۰، صص ۲۸-۲۹-۳۱).

نیاز به برنامه های طولانی مدت: چنان چه بخواهیم قصه گویی بخش جدایی ناپذیر از مدرسه شود، نباید آن را منحصر به یک جلسه کرد. قصه گو باید هفته ها و یا ماه ها با معلم دیدار کند و کار کند. ترجیحاً هفته ای دو ساعت و به مدت سه ماه، در طول دوره ی سه ماهه معلم این فرصت را دارد تا در بین جلسات قصه گویی به موضوع مطرح شده بپردازد. نهایتاً معلم و کودکان به قصه گو شدن، جای قصه گو را پر خواهند کرد. هدف قصه گوی دانایی که قصه ی خود را برای کودکان می گوید همین است در غیر این صورت چرا قصه بگوید؟ (زایپس[۱۶]، ۱۹۹۴؛ ترجمه پرنیایی، ۱۳۸۰، ص۳۲). کارکرد قصه درمانی به ویژه برای کودکان بسیار برجسته تر می شود؛ زیرا آن ها نمی توانند به سادگی افکار و احساساتشان را شناسایی و ابراز کنند به همین دلیل قصه درمانی به صورت یکی از روش های عالی مشاوره و روان درمانی کودکان مطرح شده است (تامپسون[۱۷] و رودلف، ترجمه طهوریان، ۱۳۸۴؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵). زمانی که کودکان به قصه گوش فرا می دهند یا قصه ای نیمه تمام را تکمیل می کنند خود را در نقش قهرمان قصه قرار می دهند و در واقع به سمت تعارض های خودشان می روند. آن ها ممکن است مهارت ها و راه حل هایی را که شخصیت های قصه به کار می برند، به طور ناهشیار برای رویارویی با مشکلات خود امانت گیرند. این امر موجب می شود آن ها بتوانند بر گذشته و ناکامی های پیشین خود فایق آیند و آینده ی خود را پر معناتر بیابند (کداسن و شفر[۱۸]، ترجمه صابری و وکیلی، ۱۳۸۲؛ کیزرلینک ترجمه ناصری، ۱۳۸۱؛ به نقل از شیبانی و همکاران، ۱۳۸۵).

انسان مستعد آن است به دو طریق متفاوت، یا به دو زبان، ارتباط برقرار کند. این ارتباط، گاه به طرزی واضح و منطقی و گاه به زبان استعاره است (هیلی، ۱۳۸۰؛ به نقل از بابا صفری، ۱۳۸۵). مجموعه گفتار انسانی تقریباً از استعاره تشکیل شده است. لغات به کار گرفته در محاورات روزانه، به ندرت در معنا و تعبیری محدود و خاص مورد استفاده قرار می گیرند. در کنار لغات به کار رفته، همواره فضای کم و بیش وسیعی از تداعی و تفسیر به وجود می آید. بدین خاطر می توان ادعا کرد که “ما در استعاره زندگی می کنیم” (سیمون و همکاران، ۱۳۷۹؛ به نقل از بابا صفری،۱۳۸۵). یکی از متداولترین تعریف های استعاره، انتقال معنی از عنصری به عنصر دیگر است. استعاره به ما کمک می کند تا چیزی را از منظر چیز دیگری، و غالباً چیزی ناشناخته یا کم شناخته را از منظر چیزی آشنا، درک کنیم (هیتروآلدر، ۱۳۸۳؛ به نقل از باباصفری، ۱۳۸۵).

قصه و تربیت کودکان

روزی اینشتین به مادری برخورد که از او راهنمایی می خواست. مادر شکوه می کرد که پسرش در یادگیری علوم چندان موفق نیست. دانشمند بزرگ در جواب گفت: «برایش قصه بگویید». مادر گفت: «ولی آقا او درس علومش خوب نیست». اینشتین توصیه اش را تکرار کرد: «برای او قصه بگویید».
رسم زیبای قصه گویی علاوه بر ایجاد و تحکیم رابطه ی عاطفی با کودک، جزئی از اصول تربیت سنتی در تمام جهان است و فلسفه ی انجام آن، آماده ساختن کودک برای زندگی با رمز و راز و تأثیر گذاشتن بر ناخودآگاه اوست. رمزهای قصه در ضمیر ناخودآگاه کودک جایگزین می‌شوند تا در زمان لازم، ذهن و تخیل کودک را برای مواجهه با واقعیت آماده کنند و در عین حال او را در برابر اضطراب، ترس ها و ناشناخته های معمول در زندگی، مصون نگه دارند.همچنین درقصه ها  بچه ها برای نخستین بار با مفاهیم عدالت و بی عدالتی آشنا می شوند و مرحله ی آغازین آموزش اندیشه هابرای آنان صورت می گیرد.
ارنست روسیتوضیح داد که تمثیلات قصه ها چگونه با تمرکز بر کارکردهای مختلف نیمکره چپ و راست مغز عمل می کنند. او معتقد بود که چون انسان ها مشکلاتشان را با استفاده از نیمکره راست بیان  می کنند، پس تمثیل شاید وسیله ای برای ارتباط مستقیم با نیمکره راست به زبان خودش باشد .
در نهایت با توجه به تاثیراتی که قصه و قصه گویی در روان و حتی شخصیت کودکان ایجاد می کند می توان به ارزش آن پی برده و به صورت جدی و دقیق از این روش برای آموزش و حل مشکلات کودکان بهره جست.

قصه و قصه گویی

قصه گفتن برای تکامل مغز نوزادان و کودکان لازم است چراکه با قصه گویی علاوه بر شناسایی صدای والدین، صحبت کردن برای کودک راحت می شود و کلمات را صحیح و کامل ادا می کند. والدین بر این باورند که نوزاد هیچ چیز را متوجه نمی شود و لازم نیست با او حرف بزنند. این درحالی است که مغز نوزاد آماده برای پذیرش و یادگیری است و دوست دارد صدای والدین خود را بشنود و با محیط آشنا شود. دکتر یغمایی روان شناس کودکان و مدرس دانشگاه در گفت وگو با ما می گوید: کودکان ۲ساله خیلی زود به شنیدن داستان ها یا شعرهای کودکانه علاقه نشان می دهند. داستان های مخصوص کودکان نوپا نباید طولانی یا پیچیده باشد. ممکن است داستان تنها بازتاب کارهای روزانه، مثل تهیه غذا یا غذاپختن باشد. وقتی کودکان بزرگ تر می شوند می توانید داستان هایی با حوادث و شخصیت های بیشتر برایشان بگویید مثلا ۳ساله ها اغلب از شنیدن داستان های واقعی از کودکی خود و یا بقیه اعضای خانواده خوششان می آید. تا سن ۷ سال برای بچه ها می توان قصه هایی به روش های ریتمیک و آهنگین بگویید که در آن ها کلمات کلیدی تکرار شود. همچنین کودکان علاقه مند به دیدن عکس هایی با رنگ های شاد و پیچیده می باشند بنابراین باید برای آن ها کتاب های داستانی تهیه شود که رنگی و با تصویرهای بزرگ باشد زیرا این عمل باعث افزایش آشنایی و عکس العمل کودک می شود.

قصه ها می توانند ضمن داشتن کارکردهای تربیتی، نقش روان درمانی را برای کودکان ایفا کنند. دکتر یغمایی در ادامه می افزاید: کودکان پرخاشگر، لجباز یا بیش فعال را می توان از طریق قصه آرام و به کودکی تبدیل کرد که تمرکز و حوصله گوش دادن را دارد. قصه هایی که کودک می شنود، آموزش یافتن راه حل مشکلات زندگی است و بچه ها هنگام شنیدن قصه های افسانه ای با قهرمانان آن ها شبیه سازی می کنند. شجاعت قهرمانان قصه و فایق آمدن آن ها بر مشکلات، بسیاری از ترس ها را درکودکان از بین می برد. قصه هایی که کودکان در سنین مختلف به آن ها نیازمندند، متفاوت است؛ برای مثال نمی توانیم برای کودک سه ساله قصه ای بگوییم که قهرمانش کارهای خیلی بزرگ انجام می دهد؛ این کودک بهتر است قصه کودکی را که خوب غذا می خورد و حیوانات را دوست دارد، بشنود. یک قصه خوب تمام جنبه های شخصیت کودک را دربرمی گیرد و می تواند معلم خوبی برای وی باشد. قصه های خوب کودکی موجب می شود که انسان لذت کامل را از تمام دوران زندگی اش ببرد.

قصه و نگرانی های والدین

بسیاری از والدین نگران میزان خشونت در افسانه ها هستند. اکثر مردم نسخه اصلی افسانه ها را نمی خوانند، بلکه بر نسخه های سطحی یا فیلم های کارتونی (پویا نمایی) آن ها تکیه می کنند. نسخه های هالیوودی افسانه ها به وسیله گروهی از افراد مستعد اما کم اطلاع از روان شناسی کودک یا تعلیم و تربیت، تولید می شوند. تعجبی ندارد که بچه ها بعد از دیدن این فیلم ها می ترسند یا دچار کابوس می شوند دکتر یغمایی در این باره می گوید: بهترین توصیه این است که شاید داستانی بگویید که خودتان از آن لذت می برید. از گفتن داستان هایی که خیلی خشن یا نامناسب می یابید بپرهیزید.هنر داستان گفتن نیازمند آن است که خودتان افسانه های زیادی بخوانید و با این کار کودک درون خود را نیز می پرورید شما پی می برید که افسانه ها و داستان های درمان بخش به درد خودتان نیز می خورد. قصه گویی فعالیت جالبی است که پیوند کودک با والدین را نیز مستحکم می کند. هنگام خواب، بیش از هر زمان دیگر، شب یعنی پیش از موعد خواب زمان مناسبی برای قصه گویی به شمار می رود. در کل شب و عصر زمانی است که گویی از گذشته های دور برای قصه گویی به ثبت رسیده است حتی در شعر شاعران بسیار قدیمی هم نمونه هایی است که به این موضوع اشاره دارد. پدران و مادرانی که تمایل دارند هر شب برای کودکانشان پیش از خواب به صورت منظم و همیشگی قصه بگویند بهتر است در آغاز قصه ها را با صدای بلند بگویند و گه گاه شعر یا آوازهای کوتاهی را نیز در وسط یا پایان قصه برای کودکان بخوانند.

قصه و تصویرهای کودکانه

این روان شناس کودک در ادامه می افزاید: خواندن شعری ساده که صحنه ای هیجان انگیز نداشته باشد و از ظرایف ادبی کمتری برخوردار باشد همراه با قصه های قبل از خواب فکر مناسبی است. لالایی هایی که تصویرهای پیچیده ندارد؛ شعرهایی آرامش بخشند و مفاهیمی مانند امیدواری، خانه، شب، زیبایی های طبیعت و… را می سازند و شعرهای خوبی برای همراهی با قصه های قبل از خواب به شمار می آیند. به صورت کلی لازم نیست حتما شعری همراه با قصه قبل از خواب خوانده شود، مهم این است که عباراتی موزون و آهنگین با صدای آرام و دلنشین به گوش کودکان برسد. بهتر است هنگام شعر خواندن با حرکات آرام دست و صورت، اشاره ای عملی به مفهوم شعر داشته باشید؛ این حرکت مقدمه ای است که وقتی شعر تمام شد، پتو را روی کودک بکشید. او را ببوسید و چراغ را خاموش کنید و با حرکات اعلام کنید که دیگر زمان خواب فرا رسیده است.پیش از خواب، شنیدن قصه هایی که بچه ها آن ها را بارها و بارها شنیده اند، لذت بخش است.

تحقیقات امروزی نشان می دهد که قصه گویی و خواندن بلند قصه هنگام خواب و نظم و ترتیب داشتن قصه گویی برای کودکانی که فاصله سنی آن ها ۲ تا ۷سالگی است عواملی موثر در جهت دادن به فرهنگ مطالعه در کودکان است و در آینده از آن ها خوانندگانی خوب، ماهر و تیزبین می سازد.مدت زمان قصه گویی، اگر به صورت همیشگی و منظم باشد، می تواند از پنج تا ۱۰ دقیقه شروع شود و با بالا رفتن سن بچه ها و پربار شدن گنجینه لغات آن ها می توان این مدت را کم کم افزایش داد.لازم نیست والدین همیشه قصه بگویند می توانید از کودکانتان بخواهید که آن ها قصه ای را برای شما بگویند و فقط در هنگام قصه گویی با آن ها همراهی کنید؛ این امر از سن چهار سالگی و گاه زودتر امکان پذیر است، در حقیقت از سنین سه تا چهار سالگی بچه ها معمولا آمادگی دارند، پاره ای از اتفاقاتی که برایشان افتاده است را تبدیل به قصه کنند یا قصه های ساده ای را که شنیده اند، بازگو کنند و هنگامی که کودکان به سن پنج یا شش سالگی برسند، از نظر ذهنی آمادگی دارند که افسانه ها را بشنوند، پس می توان برای آن ها پیش از خواب به گفتن یک یا دو افسانه کوتاه پرداخت.از سنین شش سالگی به بعد، بچه ها توانایی شنیدن قصه های بلند قسمت به قسمت را دارند، در حقیقت می توانند بین قسمت های مختلف داستان ارتباط برقرار کنند و بهتر است قصه های بلند را قبل از بازگو کردن، بلند بخوانید. قصه های بلندی که برای قصه گویی انتخاب می کنید باید طوری باشد که در هر شب قسمتی از آن به صورت منطقی پایان یابد یعنی باید قسمت های مختلف داستان به صورتی تقسیم بندی شود که در هر شب با ماجرایی پایان پذیرد و مقدمات ماجرای بعدی نیز در همان شب گفته شود.

قصه و هدف های قصه گویی

داستان ها و اشعاری که کودکان می خوانند و می شنوند، اثری عمیق در فکر و روحیه آنان می گذارد و ایشان را برای رویارویی با مسایل رشد و معاشرت با دیگران آماده می کند. همچنین در درک و فهم مشکلات زندگی به آنان کمک می کند.ادبیات کودک، به ویژه در زمینه های زبان آموزی و آموختن کلمات تازه به کودکان، نقش قاطعی دارد.

  • هدف های گوناگون قصه گویی از دید دکتر یغمایی عبارت اند از:

۱) کمک به پرورش قدرت بیان و عواطف و افکار کودکان

۲) تقویت و پرورش نیروی تخیل در کودکان

۳) تحریک قوه ابتکار و ابداع در کودکان

۴)ایجاد عشق و علاقه به ادبیات در کودکان

به طور کلی در تعریف ادبیات کودکان می توان گفت، مجموعه نوشته ها، سروده ها و گفتارهایی است که بزرگسالان برای خردسالان فراهم می کنند یا خردسالان خود خالق آن هستند.

۵) رشد اعتماد به نفس کودک و علاقه مند کردن او به آزادی و عدالت اجتماعی

۶) برآورده کردن نیازهای عاطفی کودک و آماده کردن او برای دریافت پیام های اخلاقی و انسانی و شهروندی خوب بودن می دانید که داستان و قصه نقش بسیار مهمی در تکوین شخصیت کودک دارد. با قصه ها و داستان های خوب، کودک به بسیاری از ارزش های اخلاقی پی می برد.پایداری، شجاعت، نوع دوستی، امیدواری، آزادگی، جوانمردی، طرفداری از حق و حقیقت و استقامت در برابر زور و ستم ارزش هایی هستند که هسته مرکزی بسیاری از قصه ها و داستان ها را تشکیل می دهد.پرورش حس زیبایی شناسی در کودک، متوجه کردن کودک به دنیای اطرافش، پرورش عادت های مفید در کودک، تشویق حس استقلال طلبی و خلاقیت کودک هدف های اصلی طرح قصه های خوب برای کودکان است.پدر و مادرها ، منتظر این نباشید که ساعت یا روز مهمی فرا برسد و یا سالروز و رویدادی پراهمیت پیش آید تا برنامه قصه گویی برای کودکانتان ترتیب بدهید.

در روزهای عادی هم ساعاتی وجود دارد که برای قصه گویی مناسب است و والدین باید اهمیت این ساعت ها را دریابند، این مسیله در مورد والدین بچه های خردسال و کنجکاو صدق می کند. در حقیقت چنین کودکانی از شنیدن داستان های معمولی و شعرهای کودکانه شاد و راضی می شوند اما باید شعرها و داستان ها طوری انتخاب شوند که کودک بتواند خود را جایگزین شخصیت های قصه و شعر بکند؛ اگر چنین نباشد کودکان شنوندگان خوبی نخواهند بود.اگر شما از آن دسته کودکانی بوده اید که دارای والدینی نبودید که برایتان قصه بگویند، پس سعی کنید حالا که شما در مقام والدین هستید، برای کودکانتان قصه بگویید تا آن ها هم این عادت خوب را به نسل های بعدی انتقال دهند. از هر فرصتی برای قصه گفتن استفاده کنید، شاید آن فرصت همین الان باشد.

 

قصه درمانی برای پذیرفتن مرگ

مرگ

برای اکثر والدین مشکل است که مرگ را برای اطفال شرح دهند. در خانواده های گسترده سنتی که پدربزرگ ها و مادربزرگ ها در یک خانه با فرزندان و نوه ها زندگی می کنند،تقلیل تدریجی سلامتی یکی از اعضا که معمولا مادربزرگ یا پدربزرگ است، می بینند و بنابراین، راحت تر می توان در مورد مرگ با بچه ها صحبت کرد. اما در جوامع کنونی، نسل قدیم معمولا جدا از فرزندانشان زندگی می کنند و در بیمارستان از دنیا می روند.

وقتی که مرگی در خانواده اتفاق می افتد، ضروری است که ابتدا احساسات کودکان را مورد تایید قرار دهید. و قبل از اینکه بی مقدمه برای کودک توضیح دهید که مرگ چیست، به آنها فرصت بدهید تا غم را تجربه و احساس کنند. به عنوان یک تکیه گاه با آنها باشید، فعالانه به صحبت هایشان گوش بسپارید و احساساتشان را منعکس کنید. اولین قدم در روند بهبود این است که به صحبت های فرد گوش بدهند و او را درک کنند.

قصه زیر تمثیلی است ، در مورد مادری که مبتلا به سرطان خون است و مرگ قریب الوقوع خود را برای دو فرزند کوچکش شرح می دهد. فرزندان او پس از گوش دادن به این تمثیل، در مورد مرگ مادرشان بحث کردند. توضیحات بچه ها نشان می داد که تشبیه را کاملا فهمیده و درک کرده و پذیرفته بودند که مادرشان در شرف مرگ است.

قصه فینگیلی ها  (گروه سنی ۷ تا ۱۰سال)

همان طور که ممکن است همه ی شما بدانید، زندگی آدم ها از رحم مادر شروع می شود. در آنجا جنین تشکیل می شود و رشد می کند تا اینکه کم کم به شکل یک بچه با سر، دو تا چشم، بینی ،دهان، دست ها، پاها و سایر قسمت های بدن در می آید.

حالا تصور کنید موجودات ریزی به نام فینگیلی در رحم زندگی می کنند. البته آنها وجود واقعی ندارند، اما بیایید خیال کنیم که هستند. این موجودات به خوبی زندگی می کنند، شنا می کنند و دور هم جمع می شوند تا با هم بازی کنند و حرف بزنند.

یک روز یکی از این موجودات که از همه پیرتر بود، ناراحت بود و دیگری که جوانتر بود از او پرسید چرا ناراحت است؟ فینگیلی پیر گفت :” به خاطر بچه کوچولوی داخل رحم ناراحتم.” بقیه ی فینگیلی ها تعجب کردند و پرسیدند :” چرا؟ شکل و حالت او که خوب است، انگشت هایش را هم شمرده ایم و تعدادشان درست است. به چشم هایش هم نگاه کردیم، درست سر جایشان هستند. گوش ها و بینی و دهانش هم همینطور.هیچ نقصی ندارد. چرا برایش ناراحتی؟”

فینگیلی پیر گفت:” بله می دانم که او کامل است و هیچ نقصی ندارد. اما چون دارد می میرد من خیلی ناراحتم. ” فینگیلی ها گفتند :” منظورت چیست؟ دارد می میرد؟” و فینگیلی پیر جواب داد : ” ما قبلا هم این اتفاق را دیده ایم این بچه ها اینجا رشد می کنند و بعد که کاملا بزرگ شدند می میرند، ما را ترک می کنند و دیگر هیچ وقت آنها را نمی بینیم. به همین خاطر است که من خیلی ناراحتم.”

فینگیلی دیگر گفت : “  ولی من شنیده ام دنیای بزرگتر از اینجا هست و این بچه ها در واقع نمی میرند. آنها فقط از اینجا به آن دنیای دیگر می روند. می گویند در آنجا چیزهایی مثل خورشید، ماه و ستاره های زیاد، درختان، دریاچه ها و دریاها، شهر ها، گلها، آدمها و حیوانات وجود دارد. می گویند آنجا قشنگ است.” بعد فینگیلی دیگر گفت :” آخر به عقل جور در نمی آید. اگر این بچه آمده بود به اینجا تا رشد کند و حالا دارد می رود پس چرا اصلا به اینجا آمد؟ آمدنش چه علتی داشت؟ اصلا چرا برای این بچه چشم و پا و دست و گوش و بقیه چیزها به وجود آمد؟ او که اینجا این چیزها را لازم نداشت. شاید او این چیزها را می خواست که در زندگی بعد از رحم استفاده کند.”

فینگیلی ها از صحبت درباره ی این که آیا در دنیای دیگر بعد از دنیای رحم هم زندگی هست یا نه خیلی هیجان زده شدند. ولی در حین گفتگوی آنها بچه کوچولو مرد. اما آیا او واقعا مرد؟ مطمینا او از دنیای رحم رفته بود و نمی توانست به آنجا برگردد و فینگیلی ها دیگر هیچوقت هیچ چیزی در باره اش نمی شنیدند. پس از نظر آنها زندگی او دیگر به پایان رسیده بود.

اما بچه کوچولو اکنون در این دنیاست و دارد اینجا رشد می کند و به زندگی اش ادامه می دهد، تا وقتی که دیگر برایش امکان نداشته باشد در این دنیا زندگی کند. آنوقت او از این دنیا می رود و در دنیای دیگری متولد می شود. ببینید، مرگ در عین حال تولد هم هست. بنابراین در این دنیا ما مثل فینگیلی ها هستیم که از خودمان می پرسیم : ” آیا بعد از این دنیا، زندگی دیگری هم هست؟” درست مثل فینگیلی ها که از خودشان می پرسیدند: آیا بعد از زندگی رحم زندگی دیگری هم هست یا خیر؟

بچه ها پس از گوش دادن به این تمثیل، درباره ی مرگ مادرشان حرف زدند. نکته هایی که بچه ها به میان آوردند نشان داد که آن تمثیل را درون سازی کرده بودند و فهمیده و پذیرفته بودند که مادرشان دارد می میرد.

قصه درمانی برای انگشت مکیدن

انگشت مکیدن

اغلب کودکان انگشت شست یا بقیه ی انگشتانشان را برای کسب آرامش می مکند. زمانی که بچه ها زیر فشار و تنش هستند اعمال دست به دهانی ، بیشتر طول می کشد و بیشتر تکرار می شود. انگشت مکیدن، در شرایط تنش زا کاملا طبیعی است. اما برخی از بچه ها انگشتشان را انقدر به شدت می مکند که به دندان هایشان فشار وارد می شود و هم ترازی آنها به هم می خورد.چنین موارد مزمنی به توجه و مداخله یشما احتیاج دارد. برخی از والدین برای ترک عادت کودک به تهدید یا تحقیر کردن متوسل می شوند. اما این کار، فقط فشار وارد بر کودک را افزایش می دهد و دور باطلی ایجاد می کند.

 

قصه شلپ! شلپ! شلپ!    (گروه سنی ۵ تا ۸ سال)

در سرزمینی دور،چندین خانواده پاندا زندگی می کردند. آنها شبیه به پانداهای دیگر بودند، با پشم های سیاه و سفید، گوش های نوک تیز، پاهای صاف و کف پای پشمالو. لانه ی انها در جنگل انبوهی از درختان بامبو بود. پانداها عاشق خوردن بامبو هستند.در یک زمستان خیلی سرد یکی از خانواده های پاندا بچه دار شد. مامان پاندا و بابا پاندا اسم بچه ی جدید را پیتر گذاشتند. پیتر کوچولو خیلی با نمک بود. او در آغوش مادرش می خوابید و سینه ی او را می مکید تا شیر بخورد. وقتی شکمش پر می شد گوشه ای می نشست و شستش را می مکید. شلپ ! شلپ! شلپ! همه لبخند می زدند و دوست داشتند که بچه پاندا را در حال مکیدن انگشت تماشا کنند. منظره ی جالبی بود. یک کوچولوی بامزه ،گرد و کرک دار که شستش را می مکید. پیتر کوچولو در جای خود می نشست و به پدر و مادرش نگاه می کرد که از جنگل بامبو،غذا می آوردند. بعد آنها غذا را آماده می کردند و همه خانواده غذا می خوردند. اما پیتر کوچولو هنوز نمی توانست چیزی بجود. او همه غذای مورد نیازش را از شیر مادر می گرفت و وقتی می خواست ساکت شود و به خواب رود شستش را در دهان می کرد و شلپ ! شلپ! شلپ! پیتر کوچولو کم کم بزرگ شد. حالا دیگر او پسر بزرگی بود. اما نمی توانست به خوبی از انگشت ها و شستش استفاده کند و مثل بقیه ی پانداهای جوان از درخت بالا برود. آنها از درخت ها بالا می رفتند و شست و انگشت هایشان را دور شاخه ها می پیچیدند تا تعادل خود را حفظ کنند. بعد دوباره از شاخه ای به شاخه ی دیگر می جهیدند. به آنها خیلی خوش می گذشت و قهقهه ی خنده شان به گوش می رسید. پیتر مجبور بود جایی بنشیند و آنها را تماشا کند. او از ته دل آرزو داشت که از درخت ها بالا برود و شست و انگشت ها را دور شاخه ها بپیچد، ولی نمی دانست چطور. بچه پانداهای دیگر فکر می کردند پیتر تنبل است یا کودن، که از درخت بالا نمی رود و با آنها بازی نمی کند. به پیتر می گفتند : ” چرا دست از این کار بر نمی داری؟” یا ” مثل بچه ها شستت را مک نزن”.  وقتی پیتر این حرف ها را می شنید بیشتر ناراحت و عصبی می شد. گاهی حتی این حرف ها او را وادار می کرد که بیشتر شستش را بمکد. خیلی ناراحت و عصبانی و غمگین می شد و نمی دانست چرا. یک روز جغد پیری با ریش سفید بلند، پیتر را دید که گوشه ای نشسته است و بازی بقیه بچه ها را تماشا می کند. جغد از او پرسید که چرا ناراحت است. پیتر همه چیزز را درباره ی شستش به جغد گفت. جغد پیتر را در آغوش گرفت و گفت : ” صبر داشته باش. به همین زودی ها راه استفاده از شست و انگشت ها را برای بالا رفتن از درخت پیدا می کنی” . پیتر خوشحال شد چون جغد پیر را دوست داشت و می دانست او خیلی داناست و خیلی کارها می تواند بکند.چند روز بعد پیتر زیر درختی نشسته بود ،شست خود را می مکید و به بقیه پانداها که بالای درختی دور از او مشغول بازی بودند، نگاه می کرد. درست بالای سرش ، جغد کوچکی، مثل پانداها از این شاخه به ان شاخه جست می زد. ناگهان پای جغد لرزید و افتاد. پیتر سرش را بلند کرد و او را دید. جغد کوچک وقتی داشت می افتاد با پنجه هایش کناره ی شاخه ای را چسبید. و در وسط زمین و آسمان آویزان شد. جغد کوچولو فریاد زد : ” کمک !”پیتر به بالا نگاه کرد و گفت : ” چرا از بال هایت استفاده نمی کنی و نمی پری؟ ” اما دید که جغد خیلی کوچک است و بال هایش کاملا رشد نکرده است پیتر به اطراف نگاه کرد، ولی بقیه جغدها و پانداها خیلی دور بودند. او وقت زیادی نداشت. پنجه های جغد کوچولو در حال لیز خوردن بود. پیتر معطل نکرد. از درخت کوتاهتری بالا رفت و انگشت ها و شستش را دور شاخه ی بالاتر پیچید. بعد سعی کرد خودش را بالا بکشد، ولی لیز خورد و روی شاخه ی پایین تر افتاد. باز هم تلاش کرد ولی دوباره افتاد. جغد کوچک هنوز سر جایش آویزان بود. این بار پیتر نهایت سعی اش را کرد.شست و انگشت هایش را دور شاخه پیچید و آن را محکم چسبید. بعد خودش را بالا کشید و روی شاخه ایستاد. حالا دو شاخه ی دیگر مانده بود که از آنها بالا برود. یکی یکی خودش را از هر دو آنها بالا کشید. بالاخره به شاخه ای رسید که جغد کوچک به آن چسبیده بود. پیتر شست و انگشت هایش را دور پای جغد کوچولو پیچید و او را بالا کشید. در آن وقت بقیه جغدها و پانداها سر رسیده بودند و مشغول تماشای پیتر بودند که داشت جغد کوچک را نجات می داد. همه هورا می کشیدند و پیتر را تشویق می کردند. ” یالا پیتر، یکم جلوتر “. بالاخره جغد را بالاتر آورد و روی شاخه ی کنار خودش نشاند. حالا جغد کوچولو نجات پیدا کرده بود. همه کف زدند و هورا کشیدند. جغد پیتر با ریش سفید جلو آمد و گفت:” این نشان را از طرف همه به تو هدیه می کنم به خاطر شجاعت و استفاده ی خوب از دست هایت.” همه هورا کشیدند. پیتر احساس خیلی خاصی داشت. او فهمیده بود که از آن به بعد کارهای مهم و هیجان انگیز زیادی می تواند با شست و انگشت هایش انجام بدهد. چیزی نگشت که به بقیه ی بچه پانداها ملحق شد تا از شاخه ای به شاخه ای بپرد وبا هم بازی کنند و اوقات خوشی داشته باشند.

قصه درمانی برای درمان ناخن جویدن

ناخن جویدن

ناخن جویدن عادتی است که بسیاری از بچه ها دارند و گاهی اوقات تا آخر عمر ادامه می یابد. در اغلب موارد، ناخن جویدن ، واکنشی است در مقابل تنش. در مواقع تنش زا ،هم بچه ها و هم بزرگسالان دستشان را به دهانشان می برند یا به صورت خود دست می زنند. این واکنش به یاد آورنده ی پستان مادر و ارتباط آن با احساس آرامش و امنیت است. ناخن جویدن یکی از رفتارهای ” دست به دهانی ” است که انسان را آرام می سازد. ممکن است کودک در مدرسه یا حتی به خاطر واقعه ی خاصی مثلا جشن تولدی که در پیش است، یا احساس کمرویی در جمع افراد نا آشنا،نگران و مضطرب باشد.

وقتی بچه ها مشکلی را به شکلی منفی ابراز می کنند، والدین بایستی صبور باشند. وظیفه ی شما به عنوان والدین این است که اطمینان حاصل کنید که استعدادهای بالقوه ی فرزندتان به حداکثر شکوفایی خود می رسند. اگر گیاهی آنطور که باید و شاید رشد نکند، باغبان آن را به خاطر ماهیت بدش سرزنش نمی کند. باغبان به خوبی می داند که چیزی در محیط وجود دارد که مانع رشد مناسب گیاه شده است. بنابراین ، لازم است زمانی که با چنین مشکلات رفتاری مواجه می شویم قابلیت سازندگی خود را به یاد بیاوریم.

قصه خرگوش کوچولو

روزی روزگاری ، باغی بود با گل ها و گیاهان زیبا. باغبان از کار و زحمتی که در باغ کشیده بود، خشنود و راضی بود. گیاهان باغ قشنگ بودند  و همه نوع رنگ و شکلی در آنها دیده می شد. برگ ها و شاخه ها به شکل طبیعی خود بودند. باغبان می دانست که چه موقع باید شاخه های کوچک خشکیده را بچیند. او آنها را هر هفته با یک قیچی باغبانی می چید تا ظاهر گیاهان هم سالم و بی نقص باشد.

روزی خرگوش کوچولویی با دندان های بلند سفید به باغ آمد. خرگوش کوچولو خیلی کوچک بود و چیزی درباره ی باغبانی نمی دانست. نمی دانست که باید گل ها و گیاهان را به حال خودشان بگذارد تا درست رشد کنند. می دانید، او هنوز کوچکتر از آن بود که بداند بعضی از گیاهان را نباید گاز زد. بنابراین شروع کرد به گاز زدن و جویدن اولین شاخه ای که دید. ملچ ملوچ، ملچ ملوچ . جویدن برگ ها و شاخه ها به او احساس خوبی می داد. همین که یکی از گل ها را می جوید به سراغ دیگری می رفت. ملچ ملوچ ، ملچ ملوچ . دست کم ده ردیف از گیاهان باغ را جوید.

روز بعد، باغبان از خانه بیرون آمد تا برود و باغ را ببیند. باغبان همیشه خوشحال بود ، زیرا باغ و گیاهان قشنگش را دوست می داشت. هر روز به آنها نگاه می کرد. آنها را تمیز نگه می داشت و می شست. این کار برای سالم و زیبا نگه داشتن گل ها لازم بود. علاوه بر این ، می دانست که هر کس به دیدن باغ بیاید ، مثل او از دیدن گیاهان زیبا لذت خواهد برد.

اما آن روز، وقتی که باغبان به داخل باغ قدم گذاشت ، ناراحت شد چون دید که کسی هر ده تا ردیف گیاهان را جویده و خورده است. نوک آنها خیلی کوتاه شده بود و ظاهر گل ها و سبزه ها را زشت و ناقص کرده بود. وقتی که بازدید کنندگان هم برای دیدن گل ها به باغ امدند خیلی ناراحت شدند. آنها آمده بودند تا گیاهان زیبا را ببینند ، اما همه گیاهان زشت و جویده شده بودند.

خرگوش کوچولو که همان اطراف بود متوجه شد که باغبان خوشحال نیست. رفت و در کنار او نشست و پرسید :” چرا ناراحتی؟ ” باغبان گفت : ” یک نفر گیاهان زیبای مرا جویده است.”

خرگوش کوچولو سرش را پایین انداخت و به آهستگی گفت : ” متاسفم آقای باغبان. من بودم که گیاهان شما را جویدم.”

باغبان با ناراحتی گفت :” اما آنها گل های زیبایی بودند. نگاه کن حالا چقدر زشت شده اند.” خرگوش کوچولو به نوک گیاهان آن ده ردیف نگاه کرد و دید که دیگر زیبا به نظر نمی رسند. خرگوش کوچولو گفت : ” متاسفم آقای باغبان. بعضی وقت ها نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. حتما باید چیزی را بجوم و این ده ردیف گیاهان باغ دم دستم هستند. چکار می توانم بکنم ؟ “

باغبان بلند شد و خرگوش کوچولو را به گوشه ای از باغ برد و گفت : “نگاه کن، من این گوشه ی باغ هویج کاشته ام. هر وقت احساس کردی دلت می خواهد چیزی را گاز بزنی و بجوی، می توانی این هویج ها را بجوی.” خرگوش کوچولو سرش را تکان داد. باغبان گفت : ” اما آن گیاهان را به حال خودشان بگذار تا رشد کنند.”

خرگوش کوچولو گفت : ” آیا می توانم برای آن سبزی های بیچاره ای که جویده ام کاری بکنم؟.” باغبان لبخندی زد و گفت : ” بله می توانی.تو می توانی مراقب آن ده ردیف گیاه باشی و هر وقت به اندازه کافی بزرگ شدند به من بگویی تا آنها را با قیچی باغبانی بچینم و مرتب کنم. تو به من نشانشان می دهی و من آنها را می چینم. بعدها که کمی بزرگتر شدی به تو یاد می دهم چگونه خودت این کار را انجام بدهی.”

خرگوش کوچولو خیلی هیجان زده شد و باغبان را در آغوش گرفت. باغبان لبخندی زد و یک هویج آبدار به او داد. خرگوش کوچولو از باغبان تشکر کرد و با دندان های سفید بزرگش گاز بزرگی به هویج زد. ملچ ملوچ ، ملچ ملوچ.

قصه درمانی برای ترس از تاریکی

ترس و نگرانی

ترس حالتی احساسی است. تجربه ای ذهنی از چیزی تحدید کننده.بچه ها دوره های ترس گوناگونی را میگذرانند.ترس از تاریکی،غول زیر تخت،دندان پزشک،معلم،مدرسه و حیوانات.معمولا این دوره های ترس موقتی هستند و بچه ها به تدریج که بزرگتر می شوند بر آن ها فائق می آیند.اغلب ترس ها در سنین ۴ یا ۵ سالگی و به طور گذرا اتفاق می افتد.

وقتی که بچه ها دچار ترس می شوند نیاز دارند که به آن ها اطمینان داده شود.گفتن ” احمق نشو، هیچ چیز زیر تخت تو نیست.” به کودکی که دنیای خیالی او وجود غولی را زیر تختش تایید میکند، کمکی نخواهد کرد.انکار وجود غولیی زیر تخت ،تنها بی اعتمادی و تضعیف پیوند بین والدین و کودک را موجب می شود،زیرا پافشاری کودک بر وجود غول، می تواند فقط وسیله ای برای جلب توجه باشد تا والدین را به اتاق خواب خود بکشاند.موافقت کردن با کودک در مورد غول نیز کمکی به حل مسئله نخواهد کرد. زیرا کودکان نیاز ندارند که والدین تخیلاتشان را تایید کنند. پدرو مادر می توانند جملاتی از این قبیل بکار ببرند.” تو ترسیدی چون فکر میکنی یک غول زیر تخت پنهان شده است.” این جمله حسن تفاهم و رابطه ی بین کودک و والدین را تقویت میکند و به این ترتیب ،کودک  درمیابد که در تصورات خودش تنها نیست. وقتی که به احساساتش اقرار کردید و با خیال او در مورد غول زیر تخت همراه شدید،آنگاه شانس بیشتری برای ارائه پیشنهادهایی جهت کاهش ترسش خواهید داشت . همچنین میتوانید از کودک بپرسید که حالا میخواهد چکار کند.

گروه سنی ۵ تا ۸ سال

قصه ی جغد سفید

چاک جغد سفیدی بود که در جنگلی با خانواده اش زندگی می کرد. او هنوز کوچک بود و خیلی چیزها را از پدر و مادرش یاد میگرفت. همان طور که میدانید جغدها کار زیادی انجام نمیدهند. آنها روزها استراحت و شب ها کار میکنند.

چاک درباره ی جنگل چیز زیادی نمی دانست شب ها تمام جنگل تاریک می شد در طول روز ،وقتی که خورشید در آسمان بود ،چاک می توانست همه چیز را ببیند و بشنود.وقتی که صدایی می شنید سرش را برمیگرداند و میفهمید صدا از کجا می آید. اما شب ها نمی توانست این کار را بکند. چون هیچ نوری نبود و او نمی توانست چیزی ببیند.فقط صداها را می شنید. خیلی از این صداها عجیب و غریب بودند و باعث می شدند که او بترسد.یک شب ،صدای عجیبی شنید.صدایی که قبلا آن را نشنیده بود .صدا بلند بود.چاک خیلی سعی کرد که ببیند صدا از چیست و کجاست اما هوا خیلی تاریک بود. چاک کمی ترسیده بود . آن شب او راحت نخوابید و روز بعد خیلی زود بیدار شد . خورشید داشت آرام آرام اشعه های گرم خود را به همه ی درختان و حیوانات جنگل می تابانید .ناگهان، چاک همان صدایی را که شب قبل شنیده بود، دوباره شنید. خوب که نگاه کرد دید صدا از یک جیرجیرک کوچولو می آید . خیلی تعجب کرد و فهمید صدای شب قبل که او را ترسانده بود از آن جیرجیرک کوچولو بوده نه یک چیز عجیب و غریب.از آن به بعد احساس بهتری داشت و با شادی و خوشحالی زندگی کرد.قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید!

قصه درمانی برای پرخاشگری

نگاهی به بروز پرخاشگری در کودکان :

در سال اول تولد، نوزادان نمی توانند به طور کامل بدن خد را کنترل کنند. اگر چه ممکن است از خود احساس خشم یا بی قراری نشان دهند، اما قصد ندارند کسی را آزار بدهند.

حدود دو سالگی، کودکان بدخلقی و بهانه گیری می کنند. این حالت می تواند شامل زدن دیگران یا حتی خودشان،خراب کردن اشیا و چیزهای دیگر باشد. عصبانیت آنها بر امر خاصی متمرکز نیست. این رفتار در سن چهار سالگی کاهش می یابد. اما رفتار پرخاشگرانه ی کودکان چهار ساله متمرکز تر است و متوجه فرد یا شی خاصی است.

تعویض بشقاب غذایشان، تعویض پوشک آنها، یا شستن موها و صورت، مسواک زدن، رفتن به رختخواب و چیزهایی از این قبیل، عوامل عمده ی طغیان بچه هاست. علاوه بر این ،تمایل به مالکیت، یکی دیگر از مسائل برجسته ی این دوره است. ممکن است وقتی اسباب بازی خاصی از آنها گرفته می شود، عصبانی شوند. اما نمی دانند چگونه چیزی را که می خواهند به دست آورند یا چگونه عصبانیتشان را به شکل مناسبی بیان کنند. بنابراین ، واکنش معمول آنها بدخلقی است.

بهترین راه درمان کودکان پرخاشگر استفاده از مثال ها ،قصه ها ، تکنیک های عملی و رفتاری است و نه توضیحات منطقی.

قصه گربه عصبانی (گروه سنی ۵ تا ۸ سال)

در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف. حیوانات بزرگتر مشغول ساختن لانه یا پیدا کردن غذا بودند. حیوانات کوچکتر هم به آنها کمک می کردند. اما آنها هم برای خودشان کار داشتند. کار آنها بازی کردن بود. اگر به طور اتفاقی از کنار باغ رد می شدید، حتما صدای داد و فریاد و قهقهه ی آنها را می شنیدید و می دیدید که چقدر از بازی با یکدیگر لذت می برند. ممکن بود در گوشه ای از باغ، خوک را ببینید که با فیل کوچولو قایم موشک بازی می کند و در گوشه ای دیگر اسب کوچولو،زرافه کوچولو و اردک کوچولو را که با هم والیبال بازی می کنند. آنها دسته ای از حیوانات شاد و خوشحال بودند.

روزی ، گربه ی کوچکی با خانواده اش به این باغ بزرگ آمدند. همان روز اول، گربه کوچولو به همه جای باغ سر زد تا دوستان جدیدش را ببیند. او توپ بزرگ براقی داشت که هر وقت آن را به هوا پرتاب می کرد یا با پا می زد صداهای خنده داری از آن شنیده می شد. گربه کوچولو در حالی که توپش در دستش بود به این طرف و آن طرف می دوید تا بقیه ی حیوانات کوچک را ببیند. آنها هم کنجکاو بودند که گربه کوچولو را بشناسند.

زرافه با لبخند به گربه گفت : ” بیا با هم والیبال بازی کنیم.” گربه با خوشحالی گفت : ” باشه”. آنها مدتی با هم بازی کردند تا اینکه گرمشان شد و خسته شدند. نشستند و کمی آب خوردند.

بعد از اینکه خنک شدند، زرافه گفت : ” می شه ما با توپ تو والیبال بازی کنیم؟ توپ قشنگیه.” گربه گفت که دوست ندارد کسی با آن بازی کند. زرافه گفت : ” پس اقلا اجازه بده آن را ببینم.” و دستش را دراز کرد تا توپ براق را بردارد. اما قبل از اینکه زرافه آن را بگیرد، گربه با پنجول های تیزش پای زرافه را چنگ زد، زرافه بیچاره شروع کرد به گریه کردن. خراش پایش او را اذیت می کرد. زرافه گفت :” دیگه با تو بازی نمی کنم.” گربه با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : ” چه اهمیتی دارد. بقیه حیوانات با من بازی می کنند.” بعد هم توپش را برداشت و به خانه رفت.

روز بعد،گربه دوباره با توپ براقش به باغ بزرگ آمد تا با حیوانات دیگر بازی کند. او می دانست که زرافه از او ناراحت است. بنابراین، از زرافه نخواست که با او بازی کند. به جای آن، به اردک گفت: ” می خواهی با من بازی کنی؟”

اردک که دیده بود که چگونه به زرافه چنگ زد،گفت:” نه من نمی خواهم با تو بازی کنم، چون تو به دوستانت پنجول می کشی.”

گربه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: ” اصلا مهم نیست، بقیه ی حیوانات با من بازی می کنند.” وقتی که گربه از اسب پرسید که آیا می خواهد با او بازی کند ، او هم گفت نه. بعد گربه پیش فیل رفت و پرسید که آیا می خواهد با توپ براق او بازی کند. فیل و خوک با هم گفتند : ” ما با تو بازی نمی کنیم. چون تو به دوستانت پنجول می کشی.” گربه عصبانی شد. اما هیچ کاری نمی توانست بکند. روزها می گذشت و او حیوانات دیگر را تماشا می کرد که با هم بازی می کردند. خیلی خسته و کسل شده بود. توپ براقش هم هیچ کمکی برای شاد کردن او نمی کرد. آخر وقتی کسی نیست که بشود توپ را برایش انداخت و با او بازی کرد، داشتن توپ براق چه فایده ای دارد. بالاخره به اطراف زرافه و حیوانات دیگر رفت و گفت که از کاری که انجام داده متاسف است. او احساس بدی داشت و دلش می خواست که دوباره بتواند با زرافه و حیوانات دیگر بازی کند. اما زرافه گفت تا وقتی که جغد نگوید که بازی با او کار درستی است، آنها با او بازی نمی کنند.

گربه پیش جغد رفت و همه چیز را برایش تعریف کرد. جغد با دقت به حرف هایش گوش داد و با چشمان گرد و درشتش به گربه نگاه کرد و گفت : ” به نظر می رسد فهمیده ای که کار اشتباهی کرده ای. اما این کافی نیست. حالا باید یاد بگیری که هر وقت عصبانی یا ناراحت شدی چه کار کنی.” گربه با دقت به حرف های جغد گوش می داد، چون واقعا از اینکه زرافه بیچاره را اذیت کرده بود متاسف بود و می خواست با بقیه ی حیوانات دوباره بازی کند. گربه پرسید: ” چه کار باید بکنم؟ ” جغد برایش توضیح داد که بعضی وقت ها از اینکه دیگران کارهایی انجام می دهند که ما دوست نداریم، عصبانی یا ناراحت می شویم . به جای صدمه زدن به آنها می توانیم با آنها صحبت کنیم. می توانیم بگوییم به خاطر کارهایی که انجام داده اند از آنها عصبانی یا ناراحت هستیم. گربه گوش می داد و سر پر مویش را تکان می داد. به نظر می رسید که دیگر یاد گرفته بود. جغد معلم خوبی بود. جغد به او گفت :” حالا تو یک چیز جدید و مفید آموخته ای . برو با بقیه ی حیوانات بازی کن. “

گربه از جغد تشکر کرد و به طرف حیوانات باغ رفت در راه سنجابی را دید که جغد او را فرستاده بود تا گربه را امتحان کند. همین که سنجاب توپ براق را در دست های گربه دید، آن را گرفت و شروع کرد به بازی کردن با آن. گربه عصبانی شد و می خواست به سنجاب چنگ بزند که ناگهان حرف های جغد به یادش آمد. بعد به جای اینکه به سنجاب چنگ بزند به او گفت : ” من عصبانی و ناراحتم که تو بدون اجازه ی من، توپم را برداشته ای. لطفا آن را به من بده.” سنجاب توپ را به او برگرداند و دوید و رفت. جغد که روی درختی نشسته بود ، همه چیز را دید و خیلی از کار گربه خوشش آمد.

قصه درمانی برای رقابت با نوزاد جدید

بیشتر بچه ها از تولد نوزاد جدید بسیار هیجان زده می شوند. اما کم کم این دوره ی هیجان و سرگرمی اولیه به دلسردی تبدیل می شود. زیرا کودک در می یابد که نوزاد تازه متولد شده بیشتر اوقات روز را می خوابد و نمی تواند با او ارتباطی داشته باشد. همچنین از آنجا که تمام توجه والدین به سوی نوزاد برمی گردد، فرزند اول رنجیده خاطر می شود.

چند توصیه عملی برای جلوگیری از رقابت با نوزاد جدید : کودک را برای فرزند جدید آماده کنید و درباره ی تمام مراحل، از بزرگ شدن شکم مادر تا رفتن به بیمارستان و بعد با یک بچه ی جدید که کودک را دوست دارد به خانه برگشتن، همه را برای او توضیح دهید. همچنین توصیه می شود که کودک را در تدارک امور برای فرزند جدید مثل آماده کردن اتاق برای نوزاد، شرکت دهید.بهتر است همزمان با ورود نوزاد به خانه چند اسباب بازی جدید خریداری کرد و به فرزند اول گفت که اسباب بازی ها برای جشن گرفتن این رویداد خوش است که تو خواهر یا بردار می شوی.همچنین می توانید از کودک بخواهید که در حد خودش ، در نگهداری از نوزاد به شما کمک کند و او را به خاطر کمکی که انجام می دهد تشویق کنید. همچنین اوقاتی را به فرزند اول اختصاص بدهید و فقط با او باشید. والدین همیشه باید کار جمعی،همکاری و تلاش سالم را تشویق کنند و در هنگام ارتباط فرزندان با یکدیگر از ایجاد حس رقابت اجتناب کنند.

قصه میمونی به نام دانی ( ۴ تا ۶ سال)

 در جنگلی دور دست یک خانواده ی میمون زندگی می کرد.آنها خانواده ی خوشبختی بودند. میمون پدر از شاخه ای به شاخه ای می پرید ومیوه پیدا می کرد.او آبدارترین وخوشمزه ترین میوه ها را می چید وبرای خانواده اش به خانه می آورد.میمون مادر، در خانه از فرزند کوچکشان، دانی، مراقبت می کرد. او از بچه کوچولو پرستاری می کرد و او را این طرف و آن طرف می برد.میمون کوچولو آن قدر کوچک بود که نمی توانست میوه بخورد یا با پاهای خودش راه برود و مجبور بود کنار مادرش بخوابد.

خیلی زود ، دانی، بزرگ شد.حالا دیگر او هم می توانست راه برود و میوه بخورد. پدر هر روز برای چیدن میوه بیرون می رفت، مادر هم همینطور،دانی هم بیرون می رفت و با دوستانش بازی می کرد و چیزهای زیادی درباره ی جنگل می آموخت.

روزی، مادرش به او گفت که به زودی میمون کوچولوی دیگری وارد خانواده ی آنها می شود. مادرش با لبخند به او گفت:((مادرت تو را دوست دارد.پدرت هم تورا دوست دارد وقراراست تو صاحب یک برادر یا خواهر شوی که اوهم تو را دوست دارد.)) دانی خیلی هیجان زده و خوشحال شد و به مادرش قول داد که که در مراقبت از بچه به او کمک کند.

پس از چند ماه،بچه به دنیا آمد.او بامزه و کوچولو بود. مادرمجبور بود بیشتر وقت خود را صرف مراقبت از او کند،او را بغل کند و شبها در کنار او بخوابد.پدر با میوه های زیادی به خانه می آمد. او خسته بود.اما همیشه به سراغ دانی و خواهر کوچولویش می رفت و آنها را می بوسید. آنها خیلی با هم بازی می کردند و می خندیدند.مادر مجبور بود میمون کوچولو را بغل کند و همه ی اوقات با او باشد.

اما دانی همیشه از داشتن خواهر کوچولو خوشحال نبود.او را دوست داشت.او بانمک وبا مزه بود.با این وجود دانی،دوست داشت تنها فرزند خانواده باشد.او ناراحت و کمی عصبانی بود.با خودش فکر می کرد)): چرا مامان همیشه باید با بچه کوچولو باشد؟)) تصمیم گرفت که دیگر با خواهر کوچولو بازی نکند و به مادرش هم در کارهای خانه کمک نکند.

روزی مادر متوجه شد که دانی خوشحال نیست.مادر از او پرسید:((دانی! آیا چیزی باعث ناراحتی تو شده است؟می خواهی درباره ی آن صحبت کنی؟)) دانی، ابتدا نمی خواست چیزی بگوید.آسان نبود که درباره ی احساسش صحبت کند. اما مادرش دوست داشت ودلش می خواست با او حرف بزند. بالاخره جو به مادرش گفت که نسبت به نوزاد جدید احساس خوبی ندارد. او گفت:((انگار شما دیگر مرا دوست ندارید، شما می خواهید همیشه با خواهر کوچولویم باشید.حتما او را بیشتر از من دوست دارید.))

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:((پس به خاطر این است که تو ناراحتی.)) دانی بدون اینکه حرفی بزند سرش را تکان داد. مادرش توضیح داد:((من تو را دوست دارم دانی.خواهر کوچولیت را هم دوست دارم.من هر دوی شما را دوست دارم.))بعد دست های دانی را در دست گرفت و گفت:((اگر می بینی که من خواهر کوچکت را بغل می کنم و مواظبش هستم به خاطر این است که او هنوز به اندازه ی تو بزرگ و قوی نشده است.بچه ها به کمک وتوجه مادرشان احتیاج دارند تا بتوانند رشد کنند و مانند تو قوی وبزرگ شوند.))

مادر لبخندی زد و رفت سراغ آلبوم خانوادگی وبه دانی گفت:((بیا اینجا و روی دامنم بنشین.می خواهم چندتا عکس به تو نشان بدهم.)) مادر آلبوم خانوادگی را باز کرد وعکس های بسیاری را از خودش که به همراه نوزاد کوچکی بود به او نشان داد.اما آن نوزاد کوچک که در آغوش مادر بود، خواهر کوچولوی آنها نبود.

دانی پرسید:((این بچه کیست؟))

مادرش جواب داد:((این تو هستی عزیزم.)) دانی از دیدن عکس هاتعجب کرده بود.او فراموش کرده بود که او هم روزی نوزاد کوچکی بوده و نیاز به پرستاری و مراقبت مادرش داشته است.

دانی در حالی که احساس خشنودی می کرد گفت:((من حالا بزرگ شده ام.می توانم راه بروم،غذا بخورم وتنها بخوابم.))

مادرش گفت:((درست است عزیزم.))

دانی گفت:((من خواهر کوچولویم را دوست دارم و می خواهم به شما کمک کنم .هر وقت کمک خواستید به من بگویید،مامان.))

مادرش او را در آغوش گرفت،بوسید وگفت:((وقتی که تو نوزاد کوچولویی بودی تو را دوست داشتم و حالا هم که بزرگ وقوی شده ای دوستت دارم.من همیشه تو را دوست دارم.))

قصه درمانی برای شب ادراری

شب ادراری

شب ادراری،مرحله ای عادی در سیر کنترل مثانه است.کودکان معمولا،این سیر یادگیری را در حدود دو سالگی آغاز میکنند.اما در مورد برخی بچه ها ممکن است این یادگیری تا سن شش سالگی به طول انجامد.در طول این دوره اغلب بچه ها،گهگاه شب ادراری دارند.این مسئله کاملا طبیعی است.

شب ادراری که اغلب در پسرها شایع است ،همچنین می تواند واکنشی در مقابل تنش و ترس باشد.ممکن است ناشی از یک درگیری میان ولی و فرزند باشد که به این گونه به شکل نمایش قدرت ،خود را نشان می دهد.کودکی که هر شب بستر خود را خیس می کند در می یابد که تعویض هر روزه ملافه ها برای والدینش امری دشوار است.بنابراین،شب اداری یکی از راه های نشان دادن کنترل بر روی والدین است.

اگر پدر و مادر بچه ها را به خاطر شب ادراری مورد انتقاد و ملامت قرار دهند،فقط مشکل را بدتر میکنند و دور باطلی را آغاز خواهند کرد.طرز نگرش و واکنش والدین نقش مهمی در کمک به کودک برای کنترل مثانه اش ایفا میکند.

اجازه دهید نگاه کوتاهی به چگونگی کارکرد مثانه بیندازیم. مثانه کیسه ای عضلانی و انعطاف پذیر در قسمت تحتانی ناحیه شکم است که ادرار و مواد زائد را از کلیه ها جمع آوری میکند. در سراسر دیواره ی ماهیچه ای مثانه ،بخش انتهایی تعدادی عصب قرار گرفته است. وظیفه آنها این است که وقتی به دیواره مثانه فشار می آید، علامت هایی بفرستند. این علامت ها فشار اجتناب پذیری را برای ادرار کردن به وجود می آورند.اما پس از اندکی آموزش ،کودکان می آموزند که این وضعیت را باز شناسند و خود کنترل کنند تا اینکه مکان مناسبی بیابند.

دوره ای که در طی آن کودک می تواند تشخیص دهد که مثانه اش پر است بین هجده ماهگی تا دو سال و نیمگی است. به تدریج بچه ها یاد می گیرند که مثانه شان را در مدت زمان طولانی تری کنترل کنند. این جریان مانند جریان آموختن راه رفتن است. برای راه رفتن، بچه ها باید یاد بگیرند که کدام ماهیچه را منقبض و کدام را شل کنند. علاوه بر این، باید زمان دقیق انقباض و انبساط این ماهیچه ها و هماهنگی کامل را بیاموزند. هرگاه به این حد رسیدند می توانند تعادل خود را حفظ کنند و راه بروند. مراحلی که کودک برای آموختن راه رفتن سپری میکند مشابه مراحلی است که در یادگیری کنترل مثانه وجود دارد. آیا با کودکی که سعی دارد راه برود و به زمین می خورد بداخلاقی میکنید و از او ناراحت می شوید؟ شب ادراری مانند همین زمین خوردن هاست و مرحله ای است که در یادگیری کنترل مثانه لازم است.

این مقایسه نباید به اشتباه تعبیر شود. نادیده گرفتن شب ادراری به هیچ وجه توصیه نمی شود. شب ادراری می تواند به طور جدی اعتماد به نفس کودک را کاهش دهد. بچه هایی که بستر خود را خیس میکنند از مشکل خود خبر دارند و از این بابت خشنود نیستند.

آنها ممکن است برای نمایش قدرت، خود را خیس کنند،اما از این نیت خود آگاه نیستند.

برای اینکه این مسئله را به حداقل کاهش بدهیم.راه هایی وجود دارد. همان گونه که قبلا بیان شد،شب ادراری معمولا بر اثر تنش ایجاد می شود. نمونه این تنش می تواند بر اثر تغییر محل سکونت یا مدرسه، نگرانی برای امتحان،اضافه شدن یک عضو جدید به خانواده یا مرگ عزیزان به وجود آید. البته ممکن است اغلب این تنش ها اجتناب ناپذیر باشند،اما باید سعی کنید تا آنجا که امکان دارد از شدت آنها در منزل بکاهید. در صورتی که فرزندتان مشکل شب ادراری دارد می توانید قصه زیر را برای او بگویید.

شیر آبی که چکه می کرد

گروه سنی :۱۰-۶ سال

روزی روزگاری در یک شهر بزرگ، فروشگاه خیلی بزرگی بود. در این فروشگاه قفسه های زیادی دیده می شد که پر بود از اسباب و وسایلی که برای ساختن خانه لازم است. در یکی از این قفسه های بزرگ شیرهای آب زیادی قرار داشت، شیرهای بزرگ، شیرهای کوچک و در شکل های متفاوت.

هر شب بعد از اینکه صاحب فروشگاه در را می بست و به خانه می رفت شیرهای آب شروع می کردند به صحبت با یکدیگر. آنها در مورد آدم هایی که در فروشگاه دیده بودند،لباس ها یا طرز حرف زدن و راه رفتن آنها با هم صحبت می کردند و به این ترتیب با هم خوش و سرگرم بودند. گاهی اوقات درباره ی اینکه بعد از فروخته شدن چه بر سرشان می آید، چطور از آنها استفاده می کنند و کجا زندگی خواهند کرد با هم حرف می زدند.

جیمز گنده شیر محکم و بزرگی بود که برای استفاده در بیرون ساختمان ساخته شده بود. او برای استفاده در باغ خیلی به درد می خورد. هر چه باد و باران و گردو خاک هم می آمد او ناراحت نمی شد.یکی دیگر از شیرها ، بانو لیزا بود که شیری ظریف و زیبا بود. او هم برای یک وان حمام نفیس در خانه ای زیبا مناسب به نظر می آمد ، چون براق و شیک و پیک بود. شیر کوچولوی دیگری هم بود  که لیو کوچولو نام داشت. او کوچک بود و به درد یک ظرفشویی کوچک می خورد. لیو کوچولو درخشان و زیبا بود، ولی از چیزی غصه می خورد.

لیو کوچولو ناراحت بود ، چون چکه می کرد. هر روز صبح وقتی صاحب فروشگاه در را باز می کرد مجبور بود زمین زیر لئو کوچولو را بشوید و خشک کند چون همیشه حوضچه ی کوچکی از آب زیر او جمع شده بود صاحب فروشگاه از این قضیه حوصله اش سر رفته بود او ناچار بود زمین را خشک کند این کار خسته اش میکرد. خب البته لئو هم کلافه شده بود اما نمی دانست که این اتفاق چگونه پیش می آید صبح از خواب بیدار می شد ومی دید که خیس شده است .حدس می زد که حتما نصفه شب در خواب این اتفاق می افتد.لئو هر کاری که می توانست کرد اما نتوانست جلوی چکه کردن خودش را بگیرد . او واقعا درمانده شده بود.

یک شب لئو خوابش نمی برد داشت فکر میکرد. همه ی چراق های فروشگاه خاموش بودند اما ماه در آسمان بود روشنایی کمی به داخل فروشگاه میداد. همان طور که لئو آنجا نشسته بود و فرک می کرد یک دستکش بیسبال آمد و سر صحبت را با او باز کرد. دستکش به او گفت: ” تو هم می توانی آن کار را بکنی.” لئو پرسید: ” چکاری را می توانم بکنم؟”

دستکش بیسبال گفت که همه چیز را درباره ی چکه کردن او می داند و میخواهد کمکش کند.دستکش به او گفت: ” میدانی  لئو ،تو اندامی گلوله شکل در انتهای شکمت داری .این اندام هر وقت تو بخواهی باز و بسته می شود.درست مثل وقتی که من میخواهم توپی را بگیرم .من میدانم که باید باز شوم و کی باید بسته شوم. باید درست در لحظه ی مشخصی به سرعت بسته شوم تا توپ را بگیرم .سپس وقتی که میخواهم توپ را پرتاب کنم باید درست در لحظه ی مشخصی آن را رها کنم .

وقتی که این کار را درست انجام می دهم ،به خودم خیلی افتخار میکنم.اما وقتی که نتوانم در لحظه ی مشخص توپ را رها کنم احساس بدی نسبت به خودم پیدا می کنم. آن اندام گلوله شکل که در انتهای شکمت قرار دارد، درست مثل من کار می کند. می توانی آن را یک کم یا کمی بیشتر یا حتی خیلی بیشتر ببندی و سپس در زمان مناسب آن را آزاد کنی.”

لئو از دوست جدیدش، دستکش، تشکر کرد.بعد از آن لئو چند شب کارهایی را که دستکش به او گفته بود تمرین می کرد. او سعی می کرد اندام گلوله ای خود را بسته نگه دارد تا صبح که می توانست آن را رها کند. اما هرچه سعی کرد، نتوانست. لئو باز هم چکه می کرد. دستکش دوباره آمد و گفت: ” نگران نباش لئو،یاد می گیری که چطور بگیریش و صبح به موقع خود و در جای مناسب یعنی سطلی که آن پایین است رها کنی.فقط باید تمرین کنی.” لئو سعی می کرد و بعضی وقت ها آب را نگه می داشت، اما نه همیشه. او هنوز چکه می کرد.

یک شب، همه خوابیده بودند و فروشگاه تاریک بود. حتی شیرها هم خسته شده و به خواب رفته بودند. ناگهان دستکش پیش لئو آمد و او را تکان داد. دستکش فریاد زد:” لئو. بیدار شو، بیدار شو.” لئو چشم های خواب آلودش را باز کرد و پرسید چی شده؟ دستکش با لحنی نگران گفت : ” تو باید کمکم کنی. یکی از قفسه ها آتش گرفته است. اگر همین الان کمک نکنی ممکن است تمام فروشگاه بسوزد.”

لئو گفت: ” چه کاری از دست من برمی آید؟ چرا تو کاری نمی کنی؟”

دستکش گفت: ” فراموش نکن که تو یک شیر هستی و آب داری. فقط کافی است آن قفسه را نشانه بگیری و آتش را خاموش کنی. خواهش می کنم همین الان این کار را انجام بده وگرنه ممکن است خیلی دیر بشود.”

لئو پاسخ داد:” اما من نمی توانم.نمی دانم چگونه باید کنترلش کنم.”

لئو تو می توانی. فقط خوب فکر کن. تو می دانی چطور این کار را بکنی. آن اندام را بگیر و بعد ولش کن.

لئو لحظه ای فکر کرد و بعد تصمیم گرفت که این کار را امتحان کند. او اندام گلوله شکل را به داخل کشید و سپس به سوی قفسه ای که آتش گرفته بود نشانه گرفت.بعد آن را آزاد کرد. آب به سرعت بیرون آمد و روی قفسه ریخت. لئو باز هم سعی کرد.اندام را گرفت و بعد آن را رها کرد.آب زیادی روی قفسه ریخته شد.او این کار را چندین بار انجام داد تا اینکه بالاخره آتش خاموش شد. دستکش به لئو لبخندی زد و گفت : “می دانستم می توانی این کار را بکنی.تو می دانی چطور اندام گلوله ای انتهای شکمت را بگیری و می دانی هم چطور ولش کنی تا آب روی محل مشخص بریزد. ” لئو خیلی خوشحال بود. او به خودش افتخار می کرد. چون دیگر می توانست آب را نگه دارد و تمام شب را خشک بماند و خودش را خیس نکند.

[۱]  قصه گویی، اهمیت و رسم آن، نوشته ی مصطفی رحمان دوست، انتشارات رشد.

[۲]  Xipes

[۳]  Xipes

[۴]  Doane

[۵]  Perry

[۶]  Desocio

[۷]  Kielhofner

[۸]  Schneider

[۹]  Angus

[۱۰]  Levitt

[۱۱]  Hardtke

[۱۲]  Dicherson

[۱۳]  Schneider

[۱۴]  Harold Rosen

[۱۵]  Xipes

[۱۶]  Xipes

[۱۷]  Thompson

[۱۸]  Shepher

شما ممکن است این را هم بپسندید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *