دیوید باس (david-buss) و نظریه تکاملی شخصیت

دیوید باس

چارلز داروین(۱۸۵۹) نظریه تکامل نوین را پایه ریزی کرد. خدمت عمده داروین توضیحی بود در مورد اینکه چگونه تکامل از طریق انتخاب طبیعی، انتخاب جنسی و تصادف عمل می کند. تصادف عمدتا از طریق جهش ژنتیکی روی می دهد.

برای اینکه انتخاب طبیعی و جنسی را درک کنیم، ابتدا مفهوم مشابهی را بررسی می کنیم. انتخاب مصنوعی(تخم کشی)، زمانی روی می دهد که انسان ها، صفات مطلوب خاصی را در گونه تخم کشی انتخاب کنند. انتخاب طبیعی صرفا شکل کلی تر انتخاب مصنوعی است که به موجب آن، طبیعت صفات را انتخاب می کند. انتخاب طبیعی زمانی روی می دهد که صفات در یک گونه طی مدت زمان طولانی، رایج تر یا کمتر رایج می شوند، زیرا به قابلیت بقای بیشتر منجر می شوند یا نمی شوند.

اما بدانید که این راهبردها ناهشیار (کور) هستند. صفات صرفا به دلیل اینکه به قابلیت بقای بیشتر می انجامند، انتخاب می شوند و بنابراین فرزندان بیشتری که این صفات را دارند زنده می مانند و تولید مثل می کنند. نبوغ داروین این بود که برای اولین بار تشخیص داد این فرایندی است که تکامل تمام موجودات زنده را هدایت می کند.

داروین می دانست که صفات خاصی وجود دارند که با انتخاب طبیعی مغایر هستند، زیرا به طور مستقیم احتمال بقا را کمتر می کردند. چنین ویژگی هایی که بقا را دشوارتر می کنند، به دلیل انتخاب جنسی وجود دارند. انتخاب جنسی زمانی عمل می کند که اعضای جنس مخالف، صفات خاصی را جذاب تر از صفات دیگر بدانند و به این وسیله بچه هایی با این صفات را تولید کنند. نکته مهم این است که این ویژگی ها باید شاخص های برازندگی باشند که به راحتی نمی توانند جعل شوند. برای مثال در مورد طاووس، فقط نرهایی که پرهای زینتی سالم تر و درخشان تر دارند برای طاووس های ماده جذاب هستند و هیچ طاووس نری نمی تواند وانمود کند که پرهای زینتی درخشان دارد.

در حقیقت این صفات عوامل بازدارنده ای هستند که فقط اعضای قوی و سالم می توانند از آنها برخوردار باشند. طاووس های ماده به وسیله جفت گیری با این طاووس های نر، به صورت ناهشیار بچه های قوی تر و سالم تر تولید می کنند. در انسان ها، نیرومندی، زیبایی جسمانی، سلطه، هوش و مقام ویژگی هایی هستند که خیلی ها آنها را جذاب می دانند و بنابراین به صورت جنسی انتخاب می شوند.

فرایند تکاملی(انتخاب طبیعی و جنسی و تصادف) به سه پیامد مجزای ۱) سازگاری ها، ۲) پیامدهای جانبی و ۳) نوفه، منجر می شود.

سازگاری ها راهبردهای تکامل یافته ای هستند که مسایل مهم بقا و یا تولید مثل را حل می کنند. سازگاری ها اغلب حاصل انتخاب طبیعی یا جنسی هستند و باید مبنای ژنتیکی یا ارثی داشته باشند. برای مثال، غدد عرق سازگاری هستند، زیرا مسئله تنظیم دما را حل می کنند. ترجیحات مزه، جذابیت جنسی، هوش و خلاقیت نیز سازگاری هستند.

پیامدهای جانبی صفاتی هستند که در نتیجه سازگاری ها اتفاق می افتند، ولی بخشی از طرح کارکردی نیستند. توانایی علمی یا مهارت رانندگی، هریک پیامد جانبی سازگاری است. بدیهی است که ما برای انجام دادن کارهای علمی یا رانندگی تکامل نیافته ایم، بلکه یکی از پیامدهای جانبی تکامل هوش انسان، قابلیت فکر کردن به صورت علمی است. همچنین بازتاب های سریع، هماهنگی دست-چشم، و کنترل حرکتی به ما امکان می دهد مهارت های تکامل یافته مثل رانندگی را انجام دهیم.

نوفه که به تاثیرات تصادفی نیز معروف است، زمانی روی می دهد که تکامل، تغییرات تصادفی در طراحی ایجاد کند که تاثیری بر کارکرد ندارند. نوفه به طور تصادفی ایجاد می شود و انتخاب نمی شود. نمونه ای از نوفه، شکل ناف است، یعنی خواه تو رفته باشد، یا بیرون آمده، به خودی خود پیامد جانبی سازگاری یعنی بند ناف است.

اصول روان شناسی تکاملی

چارلز داروین و هربرت اسپنسر اولین متفکرانی بودند که از دیدگاه تکاملی فکر و رفتار روانشناختی طرفداری کردند. داروین(۱۸۵۹) نوشت: در آینده این دیدگاه که فرایندهای ذهنی به صورت تدریجی تکامل یافته اند، به صورت گسترده تری پذیرفته خواهد شد. ویلیام جیمز به این دیدگاه اتکا کرد و اظهار داشت که روان شناسی باید به جای بخش های ذهن بر کارکرد آن تمرکز کند.

ویلسون از ادغام علوم زیست شناسی و اجتماعی دفاع کرد و جنبش خود را زیست شناسی اجتماعی نامید. اصطلاح روان شناسی تکاملی در سال ۱۹۷۳ توسط مایکل جیسلین وضع شد و سپس توسط جان توبای انسان شناس و لداکاسمیدس روان شناس در اوایل دهه ۱۹۹۰ عمومیت یافت. اصطلاح روان شناسی تکاملی را می توان به صورت مطالعه علمی فکر و رفتار انسان از دیدگاه تکاملی تعریف کرد که بر چهار سوال مهم تمرکز دارد:

  • چرا ذهن انسان به این صورتی که هست طراحی شده و چگونه به شکل کنونی خود در آمده است.
  • چگونه ذهن انسان طراحی شده است، یعنی اجزا و ساختار کنونی آن چیست؟
  • اجزای ذهن چه وظیفه ای دارند و برای انجام دادن چه کاری طراحی شده اند؟
  • چگونه این ذهن تکامل یافته و محیط کنونی، برای شکل دادن رفتار انسان تعامل می کنند؟

نظریه تکاملی شخصیت دیوید باس

از ابتدا تا آخر قرن بیستم، نظریه پردازان شخصیت به سمت نظریه های کوچک تر و مشخص تری گرایش یافتند که بر جنبه های واحدی از شخصیت تمرکز می کنند. نظریه تکامل فرض می کند که منشا واقعی صفات، به دوران نیاکانی بر می گردد. منشا واقعی شخصیت تکامل است، بدین معنی که شخصیت توسط تعامل بین محیط همواره متغیر و بدن و ذهن متغیر ایجاد می شود. نظریه تکامل یکی از معدود نظریه های جدید شخصیت است که سعی دارد بار دیگر دیدگاه بزرگ شخصیت انسان را توضیح دهد. تکامل با این فرض شروع می شود که اعضای هر گونه ای با یکدیگر تفاوت دارند.

طبیعت و تربیت شخصیت از نظر دیوید باس

شخصیت کلا به تفاوت های باثبات و منحصر به فرد بین افراد در نحوه ای که فکر و رفتار می کنند مربوط می شود. حالت ها و فرایندهای درونی، از سیستم های زیستی و فیزیولوژیکی گرفته تا صفات شخصیت، از درون داد ناشی از محیط اتفاق می افتند. هیچ یک نمی تواند بدون دیگری عمل کند، هر چند تاریخ روان شناسی عمدتا تاریخ طبیعت در برابر تربیت است.

در یک سو چیزی که دیوید باس خطای موقعیت کارکردی نامید، وجود دارد یا گرایش به فرض کردن اینکه محیط به تنهایی می تواند رفتار را بدون مکانیزم درونی باثبات، ایجاد کند. بدون وجود مکانیزم های درونی هیچ رفتاری نمی تواند وجود داشته باشد. در سوی دیگر، چیزی که روان شناسان اجتماعی خطای اسناد اساسی نامیده اند وجود دارد که گرایش ما را به نادیده گرفتن نیروهای موقعیتی و محیطی هنگام توجیه کردن رفتار دیگران و به جای آن تمرکز بر صفات درونی توصیف می کند. در واقع، هریک از این دیدگاه ها به تنهایی ناقص است. مکانیزم های تکامل یافته نمونه های خوبی از تعامل طبیعت و تربیت هستند، زیرا آنها فقط در پاسخ به محیط و درون داد ناشی از آن وجود دارند.

تکامل در مجموع به طور ذاتی، تعامل بین زیست شناسی و محیط است(طبیعت و تربیت). یکی از فرش های اساسی نظریه تکامل شخصیت این است که ویژگی های انطباقی، آمادگی ها یا صفات پایدار و منحصر به فرد رفتار کردن به شیوه های خاص در موقعیت های خاص را شامل می شوند، که به عبارت دیگر، صفات شخصیت هستند.

مسائل انطباقی و راه حل های (مکانیزم های) آنها

از زمان داروین معلوم شده بود که تمام موجودات زنده با دو مسئله انطباق و سازگاری، یعنی بقا (غذا، خطر، شکار و …) و تولید مثل روبرو شده اند. هر موجود زنده ای برای اینکه زنده بماند مجبور است آنچه را که او نیروهای خصمانه طبیعت نامید، حل و فصل کند که بیماری، انگل ها، کمبودهای غذا، آب و هوای ناملایم، شکارگرها و مخاطرات طبیعی دیگر را شامل می شود.

افرادی که این مسایل را از همه موثرتر و کارآمدتر حل می کنند، به احتمال بیشتری زنده می مانند و زنده ماندن شرط لازم برای تولید مثل است. فرایند تکامل به وسیله انتخاب طبیعی، راه حل هایی را برای این دو مسئله اساسی زندگی پیدا کرده است و آنها مکانیزم ها نامیده می شوند. به بیان دقیق تر، مکانیزم ها:

  • در زمینه های انطباقی مختلف بر طبق اصول عمل می کنند
  • ده ها، صدها یا هزاران مورد هستند
  • راه حل های پیچیده به مسایل انطباقی مثل بقا و تولید مثل هستند.

هر مکانیزم به طور اختصاصی روی مسئله ای که حل می کند و نه مسایل دیگر، کار می کند. برای مثال غدد عرق برای تنظیم دما بوده و برای بیماری زخم معده کاری انجام نمی دهد. مکانیزم های روان شناختی به وسیله تبدیل درون داد به اعمال یا قواعد تصمیم گیری عمل می کنند که به حل کردن این مسایل انطباقی کمک می نمایند.

دو طبقه مکانیزم اصلی جسمانی و روان شناختی وجود دارد. مکانیزم های جسمانی، اندام ها و دستگاه های فیزیولوژیکی هستند که برای حل کردن مسایل بقا تکامل یافته اند، درحالی که مکانیزم های روان شناختی، سیستم های درونی و خاص شناختی، انگیزشی و شخصیت هستند که مسایل مخصوص بقا و تولید مثل را حل می کنند.

شماری از گونه ها در مکانیزم های آناتومیک و فیزیولوژیکی سهیم هستند، در حالی که مکانیزم های روان شناختی اغلب برای گونه، اختصاصی ترند. در واقع مهم ترین خدمت روان شناسی تکاملی به نظریه تکامل، معرفی و گسترش مکانیزم های روان شناختی است.

حیوانات گونه مختلف، سیستم های حسی مشابهی را تکامل بخشیده اند. در اغلب مهره داران، و به ویژه پستانداران، این سیستم ها شکل چشم ها، گوش ها، بینی، پوست و زبان را به خود می گیرد. حواس از این نظر انطباقی هستند که انواع مختلف اطلاعات را از دنیای بیرون دریافت می کنند و به ارگانیزم امکان می دهند به طور مناسب پاسخ بدهند. مکانیزم های حسی بین گونه حیوانات تفاوت دارند.

نمونه ای از مسئله تولید مثل، رقابت همجنس است که از این واقعیت ناشی می شود که افراد باید برای دسترسی به تولید مثل با جنس مخالف، با اعضای همجنس رقابت کنند. بنابراین به گفته دیوید باس ، بهترین اعضای جنس خود فرد، به اعضای مطلوب جنس مخالف دسترسی پیدا می کنند.

افرادی که به طرز موفقیت آمیزی با اعضای همجنس گونه خود رقابت می کنند، اعضای مسلط گروه هستند و بنابراین، به طور کلی در تعدادی از مسائل خاص، مانند اکتساب منابع، غلبه کردن بر سلسله مراتب های اجتماعی، تشکیل دادن اتحادهای موفقیت آمیز و جلب کردن موفقیت آمیز جفت، بالقوه موفق هستند.

مکانیزم های روان شناختی، پیامدها، تاکتیک ها و اعمال مرتبط با آنها را دارند. وظیفه اصلی مدل تکاملی شخصیت، توصیف کردن، مطالعه کردن و توضیح دادن این مکانیزم های روان شناختی بادوام است.

مکانیزم های تکامل یافته

مکانیزم های روان شناختی، فرایندهای درونی هستند که به حل کردن مسایل بقا و یا تولید مثل کمک می کنند. مکانیزم های روان شناختی مربوط به شخصیت را می توان در سه طبقه دسته بندی کرد:

  • هدف ها/ سایق ها/ انگیزه ها
  • هیجانات
  • صفات شخصیت

ما عمدتا بر صفات شخصیت به عنوان مکانیزم های تکامل یافته تمرکز خواهیم کرد. اما خواهیم دید که هدف ها، انگیزه ها و هیجانات ارتباط نزدیکی با شخصیت دارند. در واقع اغلب نظریه های شخصیت پیرامون انگیزش و سایق تمرکز یافته اند.

انگیزش و هیجان به عنوان مکانیزم های تکامل یافته در نظریه دیوید باس

دو هدف و انگیزه که به عنوان مکانیزم های تکامل یافته عمل می کنند، قدرت و صمیمیت هستند. این سایق ها چند شکل به خود می گیرند؛ به طوری که قدرت، شکل پرخاشگری، سلطه گری، پیشرفت، مقام و صمیمیت شکل عشق، محبت و دلبستگی به خود می گیرد. روان شناسی تکاملی به این سایق ها با عنوان سازگاری ها اشاره می کند، زیرا آنها به طور مستقیم بر سلامت و بهزیستی فرد تاثیر می گذارند.

آنها به طور مستقیم فرد را نسبت به موقعیت هایی که برای بهزیستی او زیان آور یا مفید هستند، هشیار می کنند. اگر رویدادی برای بهزیستی فرد زیان آور باشد، نوعی هیجان منفی تجربه می شود. همچنین اگر رویدادی اتفاق افتد که برای بهزیستی فرد مفید باشد، نوعی هیجان مثبت روی می دهد.

انگیزش و هیجان به طور مستقیم با صفات شخصیت پایدار ارتباط دارند. اگر کسی به طور منظم برای موفق و برنده شدن در مسابقات برانگیخته شده باشد و به دنبال مقام باشد، در این صورت آن فرد را سلطه طلب یا قدرت گرا می خوانیم. انگیزش بخشی از شخصیت است.

صفات شخصیت به عنوان مکانیزم های تکامل یافته از نظر دیوید باس

دیوید باس (۱۹۹۱) با این فرض شروع می کند که انگیزش، هیجان و شخصیت انطباقی هستند، زیرا مسایل بقا و تولید مثل را حل می کنند. او معتقد است که پنج بعد اصلی شخصیت را می توان به عنوان راهی برای خلاصه کردن چشم انداز اجتماعی در نظر گرفت؛ یعنی آنها توانایی ما را در حل کردن مسایل بقا و تولید مثل، به دیگران علامت می دهند.

دیوید باس  تفاوت های فردی و شخصیت را به عنوان راهبردهایی برای حل کردن مسایل انطباقی برداشت می کند. از آن مهم تر، حساس بودن به این تفاوت ها در شخصیت و آگاه بودن از آنها، مزایای تولید مثل را به درک کننده می بخشد. اگر شما بدانید چه کسی یاری گر و یا سلطه گر است، نسبت به کسانی که از اینگونه صفات آگاه نیستند، برتر هستید.

دیوید باس اصولا از پنج بعد شخصیت یکسانی طرفداری می کند، اما واژگان او قدری متفاوت است. از این گذشته، نظر او این است که این آمادگی های رفتاری اهمیت انطباقی دارند:

  • شادخویی/ برون گرایی/ تسلط
  • خوشایندی/ خصومت
  • وظیفه شناسی
  • استواری هیجانی(مخالف روان رنجوری)
  • گشودگی/ نیروی عقلانی

شادخویی، آمادگی تجربه کردن حالت های هیجانی مثبت و درگیر شدن با محیط و معاشرتی بودن و اعتماد به نفس را شامل می شود. آدم شاد خو کسی است که برای موفق شدن برانگیخته می شود و اغلب گرایش دارد بر دیگران مسلط باشد و آنها را هدایت کند. شادخویی تقریبا با برون گرایی مترادف است. به زبان تکامل، شادخویی تمایل شدید به سلسله مراتب را شامل می شود؛ یعنی نحوه ای که افراد مستقیم تصمیم می گیرند چه کسی سلطه گر و چه کسی سلطه پذیر باشد. غلبه کردن از طریق کشمکش های رقابت و قدرت اتفاق می افتد، که در خیلی از حیوانات نیز چنین است. شادخویی با گرایش به مخاطره جویی و تجربه کردن هیجانات مثبت و شروع و حفظ کردن روابط دوستی و روابط دیگر نیز مشخص می شود. افرادی که از نظر شادخویی بالا هستند، برانگیخته و جاه طلب نیز هستند.

بعد دوم شخصیت، خوشایندی/ خصومت، با تمایل و توانایی فرد به همکاری و کمک کردن از یک سو یا متخاصم و پرخاشگر بودن از سوی دیگر مشخص می شود. برخی افراد صمیمی، یاری گر، و گروه گرا هستند، درحالی که دیگران بیشتر خودخواه بوده و به دیگران دشمنی می ورزند. افراد خوشایند احتمالا گرایش دارند تعارض گروهی را برطرف کنند و بین افراد اتحاد برقرار کنند. افراد خوشایند انسجام گروه را تقویت می کنند و گرایش دارند از هنجارهای گروهی پیروی کنند. آنها با دیگران کنار می آیند. خلاصه اینکه، خوشایندی تمایل فرد را به همکاری مشخص می کند.

سومین سیستم شخصیت انطباقی، بر مبنای پاسخ به خطر و تهدید استوار است. در انسان ها و حیوانات، این شکل اضطراب به صورت حالت هیجانی و استواری هیجانی/ روان رنجور خویی به صورت صفت سرشتی به خود می گیرد. گوش به زنگی یا حساسیت نسبت به آسیب و تهدید، کاملا ضروری و انطباقی است. استواری هیجانی مربوط می شود به اینکه آیا فرد می تواند به استرس رسیدگی کند یا خیر. برخی افراد تحت شرایط استرس آرامند، درحالی که دیگران بیشتر مواقع تند مزاج هستند. ترس و اضطراب، هیجانات انطباقی هستند. داشتن درجاتی از ترسناکی انطباقی است و افراد دارای این ویژگی به احتمال بیشتری زنده می مانند، تولید مثل می کنند.

چهارم اینکه، توانایی و تعهد فرد به کار، ویژگی اصلی وظیفه شناسی است. افراد وظیفه شناس، مراقب و جزئیات گرا، به علاوه متمرکز و قابل اطمینان هستند. افراد کمتر وظیفه شناس، کمتر قابل اطمینان هستند و تمرکز ندارند.

سرانجام اینکه، راهبرد تکامل یافته گشودگی، گرایش فرد را به نوآوری و توانایی حل کردن مسایل شامل می شود. گشودگی، مطابقت نزدیکی با نیروی عقلانی و هوش دارد؛ ولی تمایل به امتحان کردن چیزهای تازه و گرایش به داشتن تجربیات تازه به جای چسبیدن به روال عادی را نیز شامل می شود. این افراد کاوشگر هستند. در دوران نیاکانی این تمایل برای یافتن غذا یا گیاهان ابراز شده است اما این روزها ممکن است در هنرمندان و دانشمندان ابراز شود.

دیوید باس (۱۹۹۱) معتقد است که از این پنج بعد شخصیت، شادخویی/ تسلط، خوشایندی و وظیفه شناسی مهم ترین صفات هستند، زیرا به طور مستقیم پاسخ هایی را به تعداد زیادی از سوالات انطباقی فراهم می آورند. برای مثال:

  • چه کسی در سلسله مراتب اجتماعی بالا یا پایین است؟
  • چه کسی منابعی را که من نیاز دارم در اختیار دارد؟
  • با چه کسی باید ازدواج کنم؟
  • چه کسی ممکن است به من صدمه بزند یا راز مرا فاش کند؟
  • چه کسی عضو خوبی برای گروه من خواهد بود؟
  • به هنگام نیاز به چه کسی می توانم اعتماد و اطمینان کنم؟

تفاوت های شخصیت با تامین پاسخ هایی به این سوالات برای فرد و برای دیگران، مسایل انطباقی را حل می کنند. از این نظر آنها شاخص های برازندگی(شبیه پرهای زینتی طاووس) هستند.

منشا تفاوت های فردی در نظریه دیوید باس

دیوید باس و همکار او هیدی گریلینگ چهار منبع مجزای تفاوت های فردی را مطرح کردند. در اصل این منابع تفاوت؛ به طبیعت و تربیت می رسند.

الف) منابع محیطی تفاوت های فردی انطباقی

  • ۱-درجه بندی تجربه اولیه
  • ۲- فراخوانی موقعیت بادوام
  • ۳- تخصصی کردن جایگاه راهبردی

ب) منابع ارثی تفاوت های فردی انطباقی

  • ۱- ارزیابی انطباقی ویژگی های ارثی خویشتن
  • ۲- راهبردهای انطباقی وابسته به فراوانی
  • ۳- راهبردهای ارثی وابسته به شرایط مداوم

ج) منابع غیر انطباقی تفاوت های فردی

  • ۱- تغییرات ژنتیکی خنثی
  • ۲-پیامدهای جانبی تنوع انطباقی تصادفی

د) منابع ناسازگارانه تفاوت های فردی

  • ۱- نقایص ژنتیکی
  • ۲- توهین ها/ آسیب محیطی

منابع محیطی

یکی از منابع محیطی تفاوت های شخصیت، چیزی است که دیوید باس آن را درجه بندی اولیه نامید که منظور او این است که تجربیات کودکی احتمال برخی راهبردهای رفتاری را از راهبردهای دیگر بیشتر می کند. نمونه ای از این درجه بندی این است که اگر افراد بدون حضور پدر، بزرگ می شدند، به احتمال بیشتری در سن پایین از لحاظ جنسی فعال می شدند و در نوجوانی و بزرگ سالی، همسران بیشتری داشتند.

نمونه دیگری از درجه بندی اولیه راهبردهای انطباقی، سبک دلبستگی است. دلبستگی بین مراقبت کننده و کودک اصولا انطباقی است. بچه بدون این دلبستگی در چند هفته اول عمر زنده نمی ماند.

دومین منشا محیط که موجب تفاوت های فردی می شود، تخصصی کردن جایگاه است، بدین معنی که افراد مختلف آنچه آنها را از دیگران برجسته می کند می یابند تا توجه والدین یا همسر بالقوه را جلب کنند. یک نمونه از تخصصی کردن جایگاه در ترتیب تولد دیده می شود. کودکان در ترتیب تولد مختلف، به سمت شخصیت ها، تمایلات و فعالیت های متفاوتی گرایش دارند، زیرا این تنها راه برای جلب توجه والدین آنهاست.

منابع ارثی/ ژنتیکی

توارث پذیری درجه ای است که یک صفت تحت تاثیر ژنتیک قرار دارد. تیپ بدن، ریخت صورت، و درجه جذابیت جسمانی به عنوان منابع ارثی تفاوت های فردی عمل می کنند. یعنی، مردان عضلانی یا مردانی که ظاهر مردانه و سلطه گر دارند، بیشتر توجه زنان را جلب خواهد کرد.

منابع غیر انطباقی

برخی از منابع تفاوت های فردی، به نفع زنده ماندن یا موفقیت در تولید مثل نیستند و از این رو، با عنوان غیر انطباقی طبقه بندی شده اند. رایج ترین منبع غیر انطباقی تفاوت های فردی، تغییرات ژنتیکی خنثی است که اغلب شکل جهش های ژنتیکی به خود می گیرند. آنها ممکن است به طور نامحدودی در مخزن ژن باقی بمانند تا اینکه فشارهای انتخاب طبیعی یا جنسی آنها را حذف کنند.

منابع ناسازگارانه

صفات ناسازگارانه آنهایی هسند که به طور فعال به شانس زنده ماندن یا افزایش جذابیت جنسی فرد صدمه می زنند. این صفات می توانند از منابع ژنتیکی یا محیطی ناشی شوند. یک منبع ژنتیکی نقص ژنتیکی است، اما در این مورد، جهش برای فرد زیان آور است. منبع محیطی در آسیب محیطی دیده می شود، مانند صدمه مغزی یا نخاعی که می تواند به تفاوت های فردی ناسازگارانه نیز منجر شود.

نظریه های تکاملی شخصیت نوباسی

دیوید باس اولین کسی بود که نظریه تکاملی شخصیت کاملی را ارائه داد. مک دونالد(۱۹۹۵) نظریه دیوید باس را با دو خدمت عمده گسترش داد. اول اینکه او شخصیت را به صورت نزدیک تری به سیستم های انگیزش و هیجانی تکامل پیوند داد و دوم اینکه او معتقد بود دامنه تغییر شخصیت که ما در ابعاد اصلی شخصیت می بینیم، راهبردهای ماندنی برای به حداکثر رساندن برازندگی هستند.

مک دونالد نیز مانند دیوید باس ، ابعاد شخصیت را به راهبردهای تکامل یافته برای حل کردن مسایل انطباقی ربط داد. این راهبردهای رفتاری، به انگیزش نزدیک شدن به موقعیت ها یا اجتناب از آنها یا به سیستم هیجانی عاطفه مثبت و منفی ربط دارند. اما مک دونالد فقط چهار بعد ۱) تسلط، ۲) وظیفه شناسی، ۳) مهرورزی و ۴) روان رنجور خویی را از شخصیت داشت.

مک دونالد معتقد بود که تولید کردن افرادی که در یک پیوستار، از نظر پاسخ های شان به مسایل مهم تفاوت دارند، برای گونه انطباقی است، زیرا محیط های متغیر به پاسخ های متفاوت نیاز دارند. منظور مک دونالد از راهبردهای متناوب ماندنی برای به حداکثر رساندن برازندگی همین است. برای مثال در محیط های نسبتا امن، اضطراب و گوش به زنگی به اندازه محیط های نسبتا خطرناک، انطباقی نیستند. در واقع در عالم حیوانات، این گونه تغییرات انطباقی را در محیط های متغیر مشاهده می کنیم.

نتل(۲۰۰۶) نیز اخیرا نظریه های تکامل شخصیت را گسترش داد و اظهار داشت که استدلال توبای و کاسمیدس(۱۹۹۰) مبنی بر اینکه شخصیت نمی تواند انطباق باشد، از این موضوع غافل شد که چگونه تغییر و تغییر پذیری محیط در نهایت تفاوت های فردی در رفتار را در گونه ای خاص انتخاب خواهد کرد.

علاوه بر این، نتل(۲۰۰۶) فرض کرد که هر یک از ابعاد پنج بعد شخصیت در طول دوره های نیاکانی تکامل، منافع و زیان هایی برای برازندگی داشته است. برای مثال، منافع برون گرا بودن عبارتند از موفق تر بودن در جفت گیری، برقراری اتحاد اجتماعی و کاوش محیط، در حالی که زیان های تکاملی برون گرایی عبارتند از مخاطره جویی جسمانی بیشتر و داشتن خانواده ای با ثبات کمتر(عشق بازی های بیشتر). منافع تجربه پذیر بودن، خلاقیت بیشتر و زیان های آن داشتن عقاید غیر عادی بیشتر و احتمالا حتی مبتلا شدن به روان پریشی است. سطوح بالای وظیفه شناسی این فایده را دارد که باعث می شود فرد به جزئیات مراقبت جسمانی از خود بیشتر توجه کند و از این رو می تواند به عمر طولانی تر و سالم تر بیانجامد، اما خطر منجر شدن به رفتار انعطاف ناپذیر و وسواسی را نیز افزایش می دهد.

برداشت دیوید باس از انسان

به سختی می توان گفت که نظریه تکامل به کدام سمت مجادله خوش بینی-بدبینی گرایش دارد. این نظریه عمدتا توصیفی است. نظریه تکامل دیدگاه پیچیده ای در مورد سوال جبرگرایی در برابر اراده آزاد دارد. از نظر منتقدان، فرض رایج نظریه تکامل کاملا جبرگرایانه است، زیرا رفتار را بر حسب گذشته تکامل یافته و تاثیر ژنتیکی توضیح می دهد. در رابطه با سوال علیت در برابر غایتمندی روشن است که نظریه تکامل قویا به سمت علیت این معادله گرایش دارد.

نظریه تکامل از تاثیرات ناهشیار بر افکار، رفتار و شخصیت بیشتر از تاثیرات هشیار جانبداری می کند. نظریه تکامل در مورد سوال علت های زیستی در برابر محیطی شخصیت، موضع متعادلی دارد. این نظریه در مورد سوال بی نظیری فرد در مقایسه با ویژگی های مشترک کلی بین تمام افراد نیز موضع متعادلی دارد.

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
RSS
Follow by Email
Facebook
Google+
http://ravanrahnama.ir/david-buss/
Twitter
LinkedIn

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.