ورنر : نظریه ارگانیسمی و تطبیقی هاینز ورنر در رشد

ورنر ( Heinz Werner) (1964-1890) درشهر وین در کشور اتریش و در یک خانواده یهودی به دنیا آمد و بزرگ شد .

رساله دکترای خویش را در روانشانسی لذت از زیبایی شناسی نوشت (به دلیل علاقه او به موسیقی).

در سال ۱۹۱۷، ورنر به مؤسسه روان شناسی هامبورگ پیوست، ودر آنجا با اشتیاق به مباحث جنبش روانشناسی جدید، یعنی روان شناسی گشتالت روی آورد. در روان شناسی گشتالت بر این عقیده اند که وقتی ما اشیایی را دریافت می کنیم، آنها را به صورت شکل های کلی (یا گشتالت ) که نمی توان آنها را به اجزای جداگانه تجزیه کرد، درک می کنیم.

روان شناسی گشتالت به وسیله افرادی نظیر ورتهایمر Wertheimer ، کاوکا koffka  و کهلر  kohler مطرح شد. آنها را گاهی اوقات روان شناسان مکتب برلین نیز نامیده اند. ورنر بیشتر به مکتب لاپیزیک که نمایندگان آن کروگر Krueger ، سندر sander   وگلدشتاین هستند، نزدیک است.

مکتب لاپیزیک با اصول کلی گشتالت موافق بود، ولی اعتقاد داشت که جهت گیری برلین اصولاً کل نگر holistic نیست، زیرا به جای تمرکز به تمامیت عمل و احساس ارگانیزم، تأکید برادراک دارد. مکتب لایپزیک همچنین جهت گیری بیشتری به سوی رشد داشت. با رویکرد سیستماتیک و تبیین ارگانیسمی (برتالان فی در نظریه سیستم ها می گوید امور تحلیل تقلیل گرایانه نمی توانند، شوند. به این دلیل که هر عنصر معنایی که دارد در ارتباط با دیگر عناصر سیستم است وتاهدف سیستم، و ارتباط عناصر برای تأمین هدف را نشناسیم. از یک عنصر نمی توان تعریف درستی ارائه داد. نقش یک عنصر در سیستم، کارکردی است که در برآوردن هدف سیستم دارد و در این راستا باید در ارتباط سیستماتیک با سایر عناصر قرار گیرد.)

ورنر کتاب مشهور خود را تحت عنوان «روان شناسی تطبیقی رشد ذهنی »[۱] (۱۹۲۶) منشر کرد. و سعی کرد در آن نشان دهد وقتی مفهوم رشد به دقت تعریف شود. می تواند برای مقایسه الگوهای انسانی در فرهنگ های مختلف و حتی بین انسان و سایر گونه ها، مورد استفاده قرار گیرد.

دیدگاه ورنر در رشد

ورنر می خواست موضوع رشد را به نوعی جهت گیری ارگانیسمی و تطبیقی پیوند دهد . به نظر ورنر رشد پیشرفته یا پسرفته نداریم بلکه باید دید مجموعه رشد چه وضعیتی را ایجاد می کند. او متعقد بود که معنای رشد فقط گذشت زمان نیست و هرکس ممکن است بدون اینکه رشد یابد، برسنش افزوده شود. به علاوه، رشد تنها به معنای افزایش اندازه (اندام ها) هم نیست.

رشد مشتمل بر تغییراتی در ساختار است که می توان آن را بر طبق اصل اورتوزنیک[۲] (ریخت یابی تکوینی) تعریف کرد:

رشد زمانی اتفاق می افتد که از حالت نسبتاً عدم افتراق، به حالتی که موجب افزایش افتراق و یکپارچگی سلسه مراتبی (ادغام شدن های مدرج)شود ،بر سیم (ورنر وکاپلان، ۱۹۵۶)

افتراق differentiation یا تمایز زمانی اتفاق می افتد که یک کل همه جانبه، به بخش هایی با شکل ها و کارکردهای متفاوت مجزا شود. مثلاً رویان به عنوان یک واحد همه جانبه آغاز به کار می کند که به اندام های متفاوتی نظیر مغز، قلب، کبد و کلیه تجزیه می شود . به همین ترتیب، فعالیت حرکتی جنین، هنگامی که دست ها و پاها و تنه، نه به صورت توده ای یکپارچه، بلکه به صورت مجزا حرکت می کنند، دچار تمایز و افتراق می شود.

به نسبتی که رفتار افتراق می یابد، از نظر سلسله مراتبی نیز دستخوش یکپارچگی و وحدت می شود، یعنی رفتارها تحت کنترل مراکز بالاتر تنظیم قرار می گیرند.

اصل اورتوژنیک ،رفتار را در بسیاری از حیطه ها توصیف می کند. مثلاً هنگامی که کودکان شروع به نقاشی کردن می کنند، آنها ابتدا حرکت های یکسان جلو وعقب افتادن را انجام می دهند و خطوط دایره مانند را کج و معوج رسم می کنند. اما نقاشی کردن آنان به همان نسبت که انواع متفاوتی از حرکت ها و ضربه ها را تجربه می کنند، افتراق بیشتری می یابد و تمایز بین آنها بیشتر می شود. همچنین ، هنگامی که نقاشی کردن آنها تحت کنترل طرح های آنها قرار می گیرد، دسازماندهی سلسله مراتبی را نیز مشاهده می کنیم آنها به جای کشیدن خط های تصادفی و سپس تصمیم گیری درباره اینکه نقاشی آنها به چه چیزی شبیه است،ترسیم را باطرح یا تصوری که هدایتگر حرکت های دست آنهاست، آغاز می کنند.

اصل اورتوژنیک در مورد رشد شخصیت نیز کاربرد دارد. مثلاً نوجوانان بین هدف هایی که می خواهند در زندگی تعقیب کنند و هدف هایی که نمی خواهند دنبال کنند، افتراق قایل می شوند. بدین ترتیب، هدف هایی که آنها انتخاب می کنند، کنترل سلسله مراتبی اکثر رفتارهای روزانه آنان را در دست می گیرد.مثلاً دختری که تصمیم می گیرد پزشک شود، بسیاری از فعالیت های روزانه خود را با چنین هدفی در ذهن، سازمان خواهد داد بنابراین رشد حالت عدم افتراق است که به سوی افتراق یافتگی و تمایز یافتگی و سلسله مراتبی شدن و یکپارچه شدن ادامه می یابد.

یکی از مهمترین افتراق ها جداشدن فرد از محیط است. به نظر ورنر فرد ابتدا با محیط درهم تنیده است و جهان بیرون از او معنایی ندارد و سپس این یکی بودن به مستقل شدن فرد از محیط منجر می شود.

افتراق خود از شئ self-object differentiation ،یعنی فرایندی تدریجی که در آن، کودک خویشتن خود را از محیط جدا می کند. به نظر می رسد که این فرایند در سه مرحله روی می دهد که این مراحل، با دوره های نوزادی، کودکی و نوجوانی انطباق دارند. ولی ورنر به بین توجهی نداشت، بلکه تنها به الگوهای متفاوت رشد علاقه مند بود و تغییر ساخت ها برای او مهم بود.

مرحله اول) سطح حسی- حرکتی- عاطفی sensori-motor-affective level :نوزاد به سختی می تواند جهان خارج را جدا (افتراق) از اعمال، حواس و احساسات جاری خود تجربه کند. او اشیاء را تا آنجا می شناسد که بتواند آنها را بمکد، لمس کند، در دست بگیرد. اگر عروسکی از دست کودک شیرخواری بیفتد، آن کودک چنان رفتار می کند که گویی عروسک وجود نداشته است. بنابراین ارتباط با شئ کاملاً بی واسطه است.

مرحله ۲) سطح ادراکی (یا سطح ادراک حسی) perceptual :کودک به تدریج اشیاء را «بیرون» وجدا از خود ادارک می کنند. آنها عقب می ایستند و به اشیاء نگاه می کنند، نام آنها را می پرسند و به توصیفشان می پردازند. در این مرحله، کودکان حدی از عینیت را به دست آورده اند. باوجوداین، ادراک های آنان به شدت به اعمال و احساس هایشان وابسته است. بنابراین در مرحله ادراکی، کودک ادراکی از محیط دارد و از محیط جدا می شود ولی همچنان اشیائی که متعلق به کودک است و یا نیازی از او مرتفع می کند یا احساسی را در او ایجاد می کند متفاوت خواهد بود یعنی اشیاء هنوز کارکردهایشان مهم است.

میزان تأثیرگرفتن ادراک کودکان از نیازها و اعمال شخصی آنها، گاهی در کلماتی که به کار می برند، آشکار می شود. مثلاً دختر چهارساله درخت خاصی را در درخت آسایش، می نامید، زیرا در مسیر خانه به مدرسه، غالباً مدتی زیر شاخه های خنک آن می نشست.

۳-مرحله تفکر مفهومی : برای حصول دیدگاه مجزا و عینی تر از جهان باید به سطح ادراکی تفکر(مرحل تفکر ادارکی یا سطح مفهومی تفکر) برسیم. یعنی باید شروع به تفکر در ابعادی بسیار کلی و مجرد، نظیر بلندی، حجم و سرعت کنیم که با اندازه گیری های دقیق، همبسته اند.مثلاً رابطه «مساحت = طول  عرض » ما را قادر می سازد تا عینیت فضا را بدون هیچ پیوندی با احساس های شخصی خود درباره آن، به صورت کمیت درآوریم. دستیابی به چنین تحلیل غیر شخصی و مجزایی، همواره هدف علم بوده است. در این مرحله جهان مستقل از خرد می شود و معنای غیر شخصی پیدا می کند (البته باید توجه داشت که افتراق و جدایی کامل و صد در صد وجود ندارد )و اشیاء در رابطه با نیازشان و کارکردشان ادراک نمی شود.

برگشت به سطوح اولیه

ورنر براین بتور بود که رشد، غایت گرا teleological است، یعنی به سوی نهایی ترین حالت های بلوغ، به پیش می رود . بنابراین انسان ها، به طور طبیعی به سوی شیوه های فکری مجرد و ادراکی ، پیشرفت می کنند. با وجود این، این امر بدان معنا نیست که وقتی به این عملکردهای هوشی رسیدیم، باید تنها به آنها تکیه کنیم؛ چه در این صورت، تنها زندگی ماخالی ،مجرد، و بی فایده خواهد شد(پس فرد در مراحل بالاتر بی نیاز از مراحل قبل نیست و بازگشت به مراحل قبل هم جزء غایت های رشد است).

بنابراین، ورنر می خواست روش هایی را نشان دهد که ما به عنوان بزرگسالان منطقی، به کمک آنها می توانیم غناو سرزندگی را که مشخصه سطوح اولیه ادراکی است، حفظ کنیم. تصور او تا حدی چنین بود که مفهوم یکپارچگی سلسله مراتبی، می تواند در این زمینه کمک کننده باشد (ورنر ،۱۹۴۸).

مثلاً پژوهشگری ممکن است برای سازماندهی کمی ادراک های خویش از حیوانی که میله ای را فشار می دهد،مفاهیم مجردی نظیر «تعداد پاسخ ها در دقیقه»را به کاربرد مفاهیم این پژوهشگر به سازماندهی سطح ادراکی پایین تری مربوط می شود. ورنر برای تبیین برگشت به سطوح اولیه به برخی شواهد اشاره کرده:

او در نوشته های اولیه خود مشاهده کرد که ما در جریان رویاها یا حالاتی که به وسیله داروهای توهم زا در ما به وجود می آیند، به سطوح اولیه، برگشت می کنیم. ولی او در نوشته های بعدیش بر مفهوم جدیدی به نام میکروژنز (خرده- تکوین) microgenesis تأکید می کرد.

میکروژنز به فرایندی از رشد اطلاق می شود که در هر زمانی که با تکلیفی نظیر درک شئ یا حل مسئله، روبرو هستیم، اتفاق می افتد. در هریک از این موارد، فرایند ذهنی ما از همان تسلسلی عبور می کند که مشخصه رشد در طول دوران زندگی است. یعنی ما با تأثراتی مبهم و کلی که با احساس ها و حواس جسمانی ما سروکار دارد، آغاز می کنیم. این تأثرات به سوی ادراک هایی افتراقی ترمیل می کند و در نهایت، دریک کل به هم پیوسته، یکپارچه می یابد. بنابراین ، میکروژنر نوعی فرایند خودبازسازی است که طی آن، به طور دایم از سطوح غیرافتراقی آغاز می کنیم. بنابراین در هر فرایندی از مسیرهای افتراق نایافتگی شروع کرده تا به مسیرهای افتراق یافته می رسیم و در هر مرحله از یافته های قبلی استفاده می کنیم. سپس در بررسی فرایند روانی نباید ایستا نگاه کرد و آن را بدون در نظر گرفتن فرایند تحولی آن و مراحل قبلب آن در نظر گرفت و نباید فرایند روانی را مستقل و منفرد بررسی کرد. این کار اگر هم شدنی باشد فقط درباره بزرگسالان صدق می کند .چون  کودک یکپارچه است و ادراکات، احساسات و هیجاناتش آمیخته است.

ورنر اعتقاد داشت مردم بر حسب میزان درگیر شدن در فرایند میکروژنتیک، بایکدیگر تفاوت دارند برخی آمادگی میکروژنتیک بیشتری دارند؛ یعنی می توانند بیشتر به عقب برگردند و به طور کامل، هم شکل های فکری اولیه و هم پیشرفت را، به کار بگیرند. به علاوه، این توانایی برگشت، فرد خلاق، یعنی فردی را که همواره آماده شروع دوباره است نیز، مشخص می سازد.

در مقابل، برخی افکار، به نحو متمایزی در میکروژنتیک وجود ندارد. بیماران مبتلا به اسکینروفرنی، به افکار اولیه برگشت می کنند، ولی در همان جا توقف می کنند و تفکر آنها بدون سازماندهی باقی می ماند. به عکس، به نظر می رسد بسیاری از ما به سرعت زیاد، به تفکر منطقیِ مستدل معمول، تغییر جهت می دهیم و به همین دلیل، اندیشه ما فاقد غنا و خلاقیت است. ورنر به طور کلی معتقد بود : « هر چقدر فرد خلاق تر باشد، دامنه عملیاتی او در سطوح رشد، وسیع تر خواهد بود، به عبارت دیگر قابلیت و توانایی او برای بهره وری از عملیات اولیه و پیشرفته است. در اینجا لازم است اشاره ای به تفاوت خیالبافی و تخیل شود.

در تخیل، فرد از واقعیت بیرون رفته، در سطح ممکنات فکر می کند(مربوط به آینده) سپس به واقعیت بر می گردد، و واقعیات را براساس فکرهایی که در سطح ممکنات کرده تغییر می دهد .اما خیالبافی، بیشتر در سطح محالات است و واقعیات راهم تغییر نمی دهد. وبر خلاف تخلیل ارادی نمی باشد. همچنین خیالبافی بیشتر مربوط به گذشته است و نوستالژی گرا (نگاه حسرت و دریغ) و تأثرگر است.

جهت گیری و توجیه ارگانیسمی :

اصولاً این جهت گیری و توجیه، براین باور استوار است که ما تا سرحد امکان باید فرایندهای روانی را همانطور که در ارتباط با کل ارگانیزم، عملکرد، احساس و تلاش ما رخ می دهند مطالعه کنیم.

در هنگام پژوهش و بررسی کودکان، پژوهش تفکیکی و فصل بندی شده، مشکل آفرین می شود. همانطور که دیدیم، فرایندهای روانی مختلف ، درکودکان نسبت به بزرگسالان افتراق بسیار کمتری دارند. مثلاً ادراک کودک به شدت با عاطفه و عمل حرکتی او آمیخته است. کودک با یدن یک مثلث چوبی آن را همانگونه که ما می بینیم- یعنی صرفاً یک شکل هندسی – نمی بیند. چون نوک آن تیز است، آن را به عنوان ابزاری می بیند که می توان با آن زمیت را حفر کرده یا چیزی که می تواند تهدید کننده باشد. بنابراین هنگامی که «ادراک شکل» را در کودک به عنوان فعالیتی مجزا آزمایش و اندازه گیری می کنیم، همانطور که معمولاً نیز چنین است، فرصت بررسی این موضوع را که چنین فرایندی در تجربه کودک چگونه متمایز از بزرگسالان است، از دست می دهیم. ما ادراک شکل را چنان آزمایش می کنیم که گویی از قبل، نسبت به عمل و عاطفه افتراق داشته است، در حالی که چنین نیست.

ورنر قصد داشت نشان دهد که اصل اورتوژنیک، ما را به مقایسه ی الگوهای رشد در بسیاری از زمینه های مختلف ،از جمله فرهنگها، گونه ها و حالات آسیب شناختی متفاوت، قادر می سازد.

ورنر به ویژه، به همترازی بین انسان ها و فرهنگ ها در مراحل اولیه رشد، علاقه مند بود. او معتقد بود که زندگی ذهنی کودکان و افراد بومی، از بسیاری جهات، دارای مشابهت های اساسی است. مثلاً او می گفت شاخصه تفکر کودکان و افراد بومی، غالباً نبود افتراق بین خود و جهان خارج است و هر دو آنها درختان، ابرها و باد را نشانگر عواطفی می دانند که خودشان تجربه می کنند.

ورنر سعی نمی کرد نشان دهد که کودکان و افراد بومی، کاملاً همانند هم فکر می کنند. مثلاً فرهنگ های صنعتی، تفکر کودکان، تقریباً به اندازه بزرگسالان فرهنگ های قبلیه ای کوچک، غنی، پیچیده و شکل گرفته نیست. ممکن است کودکان از هیجانات و نیروهای عناصر طبیعی، تأثراتی بگیرند، ولی این تأثرات هیچ شباهتی به اسطوره های پیچیده انسان های اولیه ندارند.

همچنین، ورنر نمی خواست یک نظریه بازپیدایی recapitulation theory (نظریه روسوباهاکل) (Haeckel) ارائه دهد. یعنی او براین باور نبود که چون کودکان تاریخ تکامل را تکرار می کنند، مشابه انسان های بومی اولیه هستند؛ بلکه او متعقد بود که در نظریه باز پیدایی،شباهت های بین کودکان و انسان های اجتماعات اولیه بسیار عامیانه در نظر گرفته شده و تفاوت های بین آنها، مورد توجه قرار نگرفته است.

به علاوه، ورنر هیچ علاقه ای به تاریخ تکامل نداشت. یعنی او به این موضوع که چه زمانی رفتار ظاهر می شود علاقه مند نبود، بلکه به وضعیت رشدی رفتار در حالتی شکل گرفته، همان طور که به وسیله اصل اورتوژنیک تعریف می شود، توجه می کرد. دربرخی موارد، تفکرات فرهنگ های منقرض شده ممکن است بسیار افتراقی تر از آن چیزی باشد که در برخی فرهنگ های معاصر یافت شده است. ورنر هرزمان که واژه هایی از قبیل «اولیه« «آغازین» یا «پیشرفته» را به کار می برد، درواقع به وضعیت رشد به لحاظ یک مدل نظری و شکل گرفته، نظر داشت.

بزرگترین مشکل نظریه تطبیقی ورنر این است که به نظر می رسد دارای جهت گیری سیاسی است. به نظر می رسد هنگامی که ورنر، انسان های بومی را به عنوان انسان های بدوی توصیف می کند و آنها را با کودکان مورد مقایسه قرار می دهد، با دیدگاهی حقارت آمیز به آنها می نگرد.

تصور ذهنی تصویری (تجسم ذهنی تصویر گونه)  pictorial imagery

ورنر معتقد بود که کودکان در مقایسه با بزرگسالان، بیشتر با تصویر فکر می کنند. اگر از پسر بچه ۵ ساله ای بخواهیم واژه «دختر» را تعریف کند، ممکن است بگوید: «موها و لباس بلندی دارد و زیباست.» او هنوز قادر نیست واژه دختر را به صورت مقوله ای وسیع و مفهومی « یک عضو مؤنث جوان از گونه انسان» تعریف کند. بسیاری از کودکان دارای تصاویر ذهنی روشنی (eidetic) هستند که ما غالباً آن را حافظه تصویری * می نامیم. کودکان می توانند صحنه ای را چنان با جزئیات دقیق توصیف کنند که انسان را شگفت زده سازند. آنان تصاویر بیشتر و جزئی تری را بیان می کنند. به عبارت دیگر تفکر کودک جزئی تصویری است. تفکر آنان منضم به شیء است که تفکری بیشتر تصویری است و این خاص فرهنگ های بدوی نیز است.

ورنربراین باورکه انسان های بومی هم تصاویرذهنی روشنی را داشته اند زبان آنهاحاکی از اولویت دادن به تصورات ذهنی تصویری در مقوله های کلی است. درزبان آنها ،غالباً واژه های کلی کم است ، ولی لغاتی که تصورات را برمی انگیزد، بسیار است. مثلاًدر زبان بانتو bantu هیچ  واژه کلی برای «رفتن» وجود ندارد، ولی برای انواع راه رفتن، بسیاری لغات خاص موجود است. بنابراین فرهنگ بدوی و کودک یکسانی و نزدیکی بیشتری با طبیعت دارد. به نظر ورنر برگشت به تفکر ماقبل منطقی و نزدیکی به طبیعت در بزرگسال خلاق و در اسگیزوفرنها هم دیده می شود بااین تفاوت که گروه اول پس از عقب رفتن دوباره بر می گردند ولی گروه دوم نمی توانند برگردند.

ادراک قیافه شناسانه یا ادراک متأثر از چهره ( منظور ذی روح پنداشتن طبیعت است) Physiognomic perception

همه ما هنگامی که به کیفیت های حرکتی، عاطفی و بیان کنندگی دیگران واکنش نشان می دهیم، به صورت قیافه-شناهتی، واکنش نشان می دهیم. مثلاً ممکن است شخصی را خوشحال و پر انرژی ، یا غمگین وخسته درک کنیم. ورنر، این شیوه ادراک را از آن رو قیافه شناختی نامید که مبتنی بر قیافه یا چهره فرد است؛ یعنی این چهره اوست که عواطف وی را مستقیماً به ما منتقل می کند.

ما به عنوان بزرگسالان منطقی براین باوریم که ادراک قیافه شناسانه تنها زمانی مناسب است که محرک ها زنده باشند. یعنی ساده لوحانه است که به صخره ها، چوب ها، فنجان و سایر اشیاء بی جان، عواطفی نسبت دهیم.

البته گاهی سخن شاعرانه این گونه است، مثلاً هنگامی که می گوییم یک منظره، اسرار آمیز یا آرامش بخش است. بااین حال، معمولاً محیط فیزیکی را بیشتر به شکلی غیرفردی و واقع بینانه برداشت و درک می کنیم (ورنر ،۱۹۵۶).

کودکان به دلیل فقدان مرزهای دقیق بین خود و محیط، کلیت جهان را سرشار از حیات و عواطف درک می کنند .کودک وقتی می بیند فنجان به پهلو افتاده است، ممکن است بگوید فنجان خسته است. دیدن چوبی که دو تکه شده است، ممکن است در کودک این احساس را بر انگیزد که چوب صدمه دیده است.

بومیان قبیله، همچون کودکان، یکپارچگی عمیقی با جهان بیرون احساس می کنند. همانطور که یک پیرزن ونیتو wintu گفته است :

ما درختان را به زمین نمی افکنیم، بلکه فقط درختان مرده را مورد استفاده قرار می دهیم.اما سفید پوستان زمین را شخم می زنند، درختان را در می آورند و هرچیز را می کشند.

نمونه هایی از ادراک قیافه شناسانه را در گزارش های مربوط به بیماران اسکنِروفرنیک که به مراحل ذهنی اولیه برگشت می کنند، می توان یافت. این بیماران ممکن است احساس دلبستگی خود را نسبت به اشیای فیزیکی از دست بدهند و آنها را به نحوخطرناکی زنده تصور کنند. مثلاً بیماری با ترس، به درب کشویی می نگرد و فریاد می زند: « این در، مرادرکام خود فرو می برد!»

ورنر (۱۹۵۹) معتقد بود ادراک قیافه شناسانه، به وسیله نوعی نگرش هندسی – فنی متوقف می شود . ما به نحو روز افزونی جهان را از چشمان مهندسان و تکنیسین ها می بینیم و اشیاء را از نظر ویژگی های قابل اندازه گیری و مصارف علمی آنها، ارزشیابی می کنیم.حتی افراد از نظر ابعاد غیرشخصی و کمیتی، طبقه بندی می شوند.ما آنها را از نظر بهره هوشی (IQ)، سن، درآمد، ثروت، تعداد وابستگان و غیره ،تعریف می کنیم.

با این حال، ماهرگز قابلیت خود را برای ادراک قیافه شناسانه، از دست نداده ایم واین قابلیت در وجود ما رشد می کند.

ورنر و دیگران برخی طرح های ساده را تهیه کرده اند که نشان می دهد ما هنوز هم می توانیم ادراک قیافه شناسانه را در شکل های فرضی غیر شخصی داشته باشیم.

وحدت حواس

همانطور که دیدیم، ادراک قیافه شناسانه، بر مبنای نوعی وحدت بین فرد و اشیاء استوار است.یعنی ،ما اشیاء را به همان طریقی که درون خودمان احساس می کنیم، به گونه ای پویا درک می کنیم. ادراک قیافه شناسانه همچنین بر مبنای جابجایی حسی (synesthesia) یعنی وحدت همایندگرایی حواس (syneretic) استوار است. مثلاً صداها ممکن است به طور همزمان چندین حواس ما را به کار گیرند. یک صدای غمگین ، می تواند تیره و سنگین تصور شود و صدایی شاد ممکن است روشن، واضح و سبک وزن به نظر آید.

ورنر براین باور بود که از نظر رشد، تجربه های درون حسی (intersensory) اولیه و ابتدایی محسوب می شوند وقبل از افتراق حواس به حالات جداگانه، وجود داشته اند. اگر چنین باشد، جابجایی حسی باید بخصوص در کودکان چشمگیر باشد.

تجربه حالات درون حسی غالباً در میان بومیان، بیماران روانی و نیز کسانی که تحت تأثیر داروهای توهم زا قرار می گیرند، شایع است.

بالاخره اینکه تجربه درون حسی در حیطه خاص هنر قرار دارد کانیسنکی نقاش می نویسد که برای او حتی شکل های هندسی دارای «صدای درونی» و «رایحه های خاص خودشان » هستند.

تشکیل نماد symbol formation

از نظر ورنر، پژوهشگران بر عناصر گفتار و دستور زبان تأکید کرده اند ، گویی که این موارد در فضایی خالی و بی ارتباط با موجود زنده فعال  و دارای احساس، رشد کرده اند. اما او معتقد بود که زبان در آغاز ازیک مبدأ غیرافتراقی که شامل فرایندهای جسمی، حالات و عاطفه و احساسات است پدیدآمده است. زبان در نهایت به یک فعالیت نسبتاً مجزا تبدیل شده، ولی هرگز به طور کامل ارتباط خود را با زمینه وجودی (ارگانیسمی ) غنی خود، از دست نداده است در کتاب تشکیل نماد، همانطور که از اسم کتاب بر می آید، تأکید ورنر برشکل گیری و گسترش نمادها استوار است. هر نماد، یک واژه، تصور، یا عملی است که مبین چیز دیگری مثل  یک شیء مفهوم یا رویداد است.

ورنر براین باور بود که فعالیت های نمادین اصولاً از فعالیت های ارگانیسمی- جسمانی، شامل اعمال حرکتی، جسمی و حالت های کلامی و احساس ها، پدید می آیند. مثلاً فرایند ارجاع به اشیاء با عمل جسمانی اشاره کردن آغاز می شود. کودک به شیء دمورد علاقه خود اشاره می کند و چیزی مثل «دا» به زبان می آورد و مادرش را به دیدن آن شیء دعوت می کند.

بسیاری از نمادهای اولیه «طبیعی» کودک، تقلیدهای حرکتی هستند. کودکان ممکن است پلک های خود را در برابر نور چراغ، به هم بزنند، یا ممکن است برای توصیف آبی که قایقی به اطراف می پاشد، دستهایشان را به لرزش درآوردند.

اکثر نمادهای اولیه کودک، آوایی اند، یعنی صداهایی که مبین اشیاء هستند. این آواها از الگوهای عاطفی- جسمی نظریه گریه ها، صدازدن ها، و بیان شادی پدید می آیند. آواها حتی در بزرگسالان نیز با مؤلفه حرکتی (حرکت دهان) همراهند. لغات و واژه های اولیه(سخن گفتن بچه گانه) کودک نیز جنبه جسمی دارد و جهت گیری آن به سوی عمل است. کودک ممکن است سگ را «هاپو» چکش را «بوم» و آسیاب برقی را «رّر» بنامد و واژه هایی را برای نامیدن آنها به کاربرد که تقلیدی از صدای شیء مورد نظر باشند.

اندکی بعد، ممکن است کودکان اشیای زیر را باصدای زیر و اشیای درشت را با صدایی بم و کلفت ادا کنند. یا اینکه برای اشاره به میزان سرعت چیزی، آن را سریع یا آرام تلفظ کنند. ورنر این گونه سخن گفتن را قیافه شناسانه نامید، زیرا نشان دهنده جنبه های فعال و آشکار کننده اشیاء است.

واضح است که کودکان احساس نمی کنند که نسبت دادن نمادهای طبیعی شان به اشیاء، حالتی قراردادی دارد. مثلاً نماد «هاپو» برجسته ترین ویژگی سگ را داراست. بااین حال این زبان کلی و کارکردی ، اختصاصی و قراردادی می شود.

ظاهراً هنگامی که کودکان استفاده از زبان رایج را آغاز می کنند، پیوند بین نمادها و مصادیق آنها از بین رود. اما ورنر براین باور بود که این پیوند،هرگز به طور کامل گسسته نمی شود.

به گفته ورنر، درک ما از واژه ها اکثر اوقات به صورت قیافه شناسانه صورت می گیرد.ما هر زمان که برای نخستین بار می خواهیم واژه ای را مورد شناسایی قرار دهیم، در طی نخستین مراحل میکروژنیک درک لغت، با همین گونه عمل می کنیم. ورنر برای بررسی این موضوع، واژه هایی را به مدت کوتاهی در اختیار تعدادی آزمودنی قرار دارد- بدون آنکه فرصت کافی برای تشخیص کامل واژه ها به آنها بدهد- و دریافت که اثرگذاری واژه ها در آزمودنی ها، تحت تسلط واکنش های جسمانی و احساسی آنها بود. آزمودنی ها گفتند که اگر چه آنها نتوانستند معنای تمامی واژه ها را بفهمند، ولی باشنیدن هر واژه احساسی حاکی از «گرمی»«سنگینی» «آشفتگی» و غیره پیداکردند- حالت هایی که بعداً اعلام داشتند با معنای خود واژه انطباق دارد. بنابراین زبان کودک در ابتدا و زبان فرهنگ های ابتدایی انصامی است (نمادین ) و به حرکت اشیاء و نقش آنها در زندگی اشاره می کند.

طبیعت چند خطی رشد (multilinear)

همانطور که دیدیم، ادراک قیافه شناسانه با کیفیت های پویا و بیان کننده اشیاء هماهنگ است.چنین ادراکی که شکل اولیه ادراک است، در کودکی غالب است و در فرهنگ ما بعدها نوعی نگرش هندسی-فنی، جایگزین آن می شود. ممکن است گاهی اوقات، مثلاً لحظاتی در برگشتی خلاقانه، ما به شیوه ادراک قیافه شناسانه بازگردیم، ولی معمولاً بر سبکهای منطقی تر و مستدل تر تفکر تأکید می کنیم.

اگر تمامی داستان همین بود می توانستیم نتیجه بگیریم که رشد تک خطی است، یعنی حالت های شناختی، به دنبال یکدیگر می آیند و بازگشت به مرحل قبل وجود ندارد. ولی ادراک قیافه شناسانه، خود رشد می یابد. این رشد در بسیاری از افراد بسیار آرام است، زیرا آن را تقویت نمی کنند، ولی در هنرمندان کاملاٌ پیشرفت می کند. بنابراین رشد را باید به عنوان یک فرایند چند خطی انشعابی (multilinear braching-out)تلقی کنیم که دارای خطوطی جداگانه است که هریک، مسیر خود را می پیماید (نظریه والن هم چند خطی است).

موضوع عدم تداوم (ناپیوستگی)(discontionuous)

هنگامی که می گوییم تغییر، حالت بی وقفه و پیوسته دارد، منظورمان این است که می توانیم آن را از لحاظ کمی اندازه گیری کنیم. درست همان طور که می توانیم قد کودکی را با خط کش مدرج اندازه گیری کنیم، می توانیم واژگان، فراخنای توجه، گنجایش حافظه و مجموعه ای از سایر متغیرهای روانی را نیز با یک مقیاس کمی اندازه بگیریم.

از زمان روسو به بعد، رشدگرایان، بیشتر نظیر زیست شناسانی بوده اند که به تغییرات کیفی تأکید داشته انئ. تغییر کودکی به بزرگسالی ، به اندازه وگردیسی حشرات ، فاحش نیست، ولی همان طور که روسو می گوید :« کودکی روش های دیدن، فکر کردن و احساس کردن خاص خودش را داراست ». اگر چنین دیدگاهی صحیح باشد، نمی توان کودکان را با معیار بزرگسالان و بدون از نظر انداختن آنچه که در کودک منحصر به فرد است، اندازه گیری کرد.

ورنر با پذیرش وسیع ترین دیدگاه ممکن، اعلام داشت که هم تغییرات کمی و کیفی، اتفاق می افتند. بااین حال، او نیز نظیر روسو، واقعاً براین باور بود که مهمترین  تغییرات، کیفی هستند. مثلاً تفکر انتزاعی بزرگسالان، از نظر نوعی، با تفکر ادراکی- حرکتی- عاطفی کودک تفاوت دارد. از نظر ورنر رشد در وجه کمی آن می تواند خطی و پیوسته باشد ولی در وجه کیفی ناپیوسته است.

پدیدارشناسی (phenomenology)

مکتبی که ورنر آن بسیار آشنا بود ، پدیدارشناسی است. پدیدارشناسان براین باورند که نخستین چیزی که باید هنگام مطالعه کودکان (یاهر کس دیگر ) انجام دهیم ، همانا صرف نظر کردن از ذهنیات قبلی مان درباره ی آنهاست . مانمی توانیم تصور کنیم که کودکان  نظیرما فکر می کنند . باید نگاهی تازه به کودکان بیفکنم . علاوه براین ، باید در مورد تجربه های ذهنی کودکان از اشیاء مطالبی را یاد بگیریم. ماباید دنیای پدیده ای (phenomenal) آنان را ،واین راکه چگونه درنظرشان جلوه گرمی شود ، کشف کنیم . نظریه پردازان پس از روسو از این نظر که قبول دارند که باید کودک رابه صورت یک پدیده انحصاری ببیند نه در قالب یک بزرگسال کوچک ، پدیدارشناختی هستند اماازنظراینکه کودک را از مو ضوع  بیرونی نگاه می کنند پدیدار شناختی نمی باشد . ورنر (۱۹۴۸) مشتاقانه درمورد پژوهش پدیدار شناسانه همکارانش ، جاکوب فون یوکس کول (Jacob vonuexkull)ومارتا ماچو (Martha muchow) سخن گفته است .

روانکاوانی نظیر سیراز searles (1965)، مفاهیم ورنر را در درمان اسکنیزوفرنی ، بسیار باارزش تلقی کردند سیلز براین باور بود که بدون بهادادن به کیفیت غیر افتراقی تجربه های بیماران اسکیزوفرنیک ، نمی توان آنهارا درک کرد . این بیماران خودشان را کمتر به عنوان موجودی جدااز اشیای بی جان یاسایر افراد احساس می کنند . درمان های ورنر در مورد بیمارانش ، پژوهش هایی پیشگام در درمان کودکان مبتلا به صدمات مغزی محسوب می شوند . بین سال های ۱۹۳۷و۱۹۴۵ ، اووآلفرداستراوس (Alfred strauss) مطالعاتی رادر مورد مقایسه رفتارهای شناختی این گونه کودکان ، که در مورد آنها ، تشخیص عقب ماندگی ذهنی داده شده بود ، انجام دادن (بارتن وفرانکلین  Berten Franklin& 1973) . آنها دریافتند که کودکان عقب مانده ، غالباً صورت هایی رفتار می کنند که بنظر ساده ، مبهم وکلی می رسد ، در حالی که کودکان مبتلا به صدمات مغزی ، انواع خاصی از رفتار های سازمان نیافته رااز خود ظاهر می رساند . مثلاً آنها هنگام کپی کردن طرح ها، غالباً قادر به تمرکز برنقش اصلی نبودند ، زیرا جزئیات زمینۀ طرح ، آنها را با شدت به خود جذب می کرد . به گفته  ورنر، آنها ، محرک – وابسته stimulus-bound هستند . یعنی همه چیز وارد ذهن آنها می شود . آنها نمی توانند بهیک طرح دقت کنند ونقش اصلی رااز جزئیات زمینه متمایز سازند . امروزه به بسیاری از کودکانی که ورنرآنها را«صدمه دیده مغزی » می نامید ، عناوین متفاوتی اطلاق می شود ( مانند « اختلال نقص توجه ، بیش فعالی» ) . ولی یاخته های ورنر درمورد مشکلات این کودکان در تشخیص نقش اززمینه ، هنوزهم اساسی تلفی می شوند و غالباً مربیان تلاش می کنند تا اتاق ها و زمینه ها راساده وخالی نگه دارند تا کودکانی که مستعد حواس پرتی هستند ،بتوانند در کارها وتکالیفشان تمرکز پیدا کنند .

نظر ورنر درباره تعلیم و تربیت :

اگرچه ورنر دربارهتعلیم و تربست چندان سخن نگفته است ، ولی جالب است بدانیم که او یکی از چند مفهوم وابسته به رشد راکه تناسب مستقیمی با آموزش وپرورش بزرگسالان دارد ، پیشنهاد کرده است . این مفهوم ، تحرک میکروژنتیکی microgenetic mobility است . همانطور که به یاد دارید ، ورنر اعتقاد داشت خلاق ترین متفکران ، خود رابه تحلیل های پیشرفتهو منطقی محدود نمی سازند ، بلکه آنها کار را باد استفاده کامل از فرایندهای  پیش های ادراکی preconceptual processes ( یعنی برداشت های کلی آمیخته با احساس های جسمانی ، شهورها و نظایر آن ) آغاز می کنند . از نظر ورنر تعلیم وتربیت راهم باید ارگانیسمی نگاه کرد وهمه تواناییهای حسی، عاطفی و شناختی و … را پرورش داد و بجای آموزش و تقویت مثلاً حافظه باید کل ارگانیسم را تقویت کرد.

یکی از موضوعات قابل توجه در مورد آموزش پزشکان این است که تلاش بسیار زیادی انجام می گیرد تا به گونه ای سختگیرانه و دقیق، مهارت های حل مسأله به آنها یاد داده شود. پزشکان جوات تشویق می شوند تا ارزیابی های تشخیصی خود را در حالتی کاملاً منطقی و به صورت قدم به قدم انجام دهند و غالباً از شبکه های تصمیم گیری، نمودارها و سایر ابزارهایی که از نظریه های شناخت مبتنی بر رایانه اقتباس شده است، استفاده می کنند. ولی ورنر بر اساس تحرک میکروژنتیکی خود پیشنهاد می کند که پزشکان، داوری های بالینی کامل تر خود را در آغاز سطوح پیش ادراکی و با توجه به گمان ها، احساس ها و عواطفی که بیماران در آنها بر می انگیزند، انجام دهند.

ارزشیابی نظریه ورنر

ورنر تا حدودی به این دلیل مورد بی توجهی قرار گرفت که نظریه او بسیار مجرد و دشوار بود. به علاوه، او در مورد موضوعات عمده، غالباً به گونه ای مبهم و غیر قطعی سخن گفته است.

اگر منتقدان اجتماعی نظیر روزاک Roszak  درست گفته باشند، فرهنگ ما به نحو عمیقی تحت سلطه علوم و فناوری در آمده است.یعنی، ماجهان را تقریباً به نحو انحصاری از خلال مقول های منطقی ذهنی، اعداد و پیوندهای مکانیکی می نگریم. ما با سر مشق قراردادن رایانه ، حیات روانی را به قالب نمودارها و شبکه های تصمیم گیری ترجمه کرده و هدف های نهایی خویش را به طور دقیق و عینی تدوین کرده ایم. روزاک می گوید مشکل در اینجاست که ما هدف های شناختی را آنقدر مورد تمجید قرار داده ایم که موجب غفلت و بی توجهی ما به روش های غیر شناختی تجربه شده است. ما ارتباط خویش را با جهان سیال رویاها، عواطف،شهود، و ریتم های ارگانیک جسم قطع کرده ایم. در همین حال، احساسات خویش را در مورد طبیعت از دست داده و آن را تنها با مسائل فیزیکی که باید مورد بهره برداری و کنترل قرار گیرد، محدود ساخته ایم.

برای آنان که در نگرانی های روزاک سهیم هستند، ورنر نظریه پردازی پر ارزش است. این ارزش گذاری به این دلیل نیست که ورنریک رمانیک تمام عیار است- زیرا او ارزش بسیاری برای تفکر علمی و پیشرفته قایل بود- بلکه به این دلیل است که ورنر نیز اهمیت وجایگاه شکل های اولیه تفکر،یعنی آن دسته از تفکراتی که برافیندهای جسمانی و عاطفی متمرکز هستند و مانیروهای پویای طبیعت همنوایی دارند را مورد شناسایی قرار داده است. (کرین،۲۰۰۰)

[۱] .comparative psychology of mental development

[۲].orthogenic principe

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
RSS
Follow by Email
Facebook
Google+
http://ravanrahnama.ir/heinz-werner/
Twitter
LinkedIn

مطالب مرتبط

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.