والن : نظام دیالکتیکی مراحل تحول روانی در نظریه هانری والن

والن و نظام دیالکتیکی مراحل تحول روانی

به عنوان نظامی مبتنی بر ظرفیت ها و صلاحیت های عصبی و نموّیافتگی، نظریه هانری والن با توجه به اهمیت جنبه های کنشی فعالیت انسان، شکل گیری و تغییر و تحول روانی را ابتدا بر سه اصل استوار ساخته است:

  1. بنابر اصل تناوب کنشی: در جریان شکل گیری مراحل تحول در نظام والن، گرایش مرکزگریز یا شناختی و گرایش مرکزگرا یا عاطفی متناوباً جانشین یکدیگر می شوند، بی آن که این گسستگی، پیوستگی یا وحدت شخصیت را خلل پذیر سازد.
  2. بنابر اصل غلبه کنشی: در جریان تحول در چهارچوب هر مرحله، فعالیتی که بر فعالیت های دیگر غلبه دارد شکل دهنده آن مرحله است.
  3. بنابر اصل تمایز و توحید: تحول در برگیرنده وهله های تمایز و توحید است، هر مرحله به تعارض های ناشی از تمایز، با توحید بخشیدن به گستره ای که مرحله جدید نامیده می شود، پایان می یابد و در واقع گشایش تعارض ها به منزله استقرار مرحله و پایه ای برای تمایزهای جدید است. اما با دگرگونی در مفاهیم و سازه های روان شناختی و شکل های جدید ارائه و تبیین، والن اصول نظام خود را با صراحت بیشتر، یا بیانی روان شناختی تر در پنج اصل خلاصه کرده است.

اصل اول نظریه هانری والن ، ناپیوستگی :

در نظام والن تحول پیوسته نیست، به دیگر سخن به صورت یک زنجیره شناختی یا عاطفی که از خلال مراحلی متجلی می گردد تحقق نمی پذیرد، بلکه یک مرحله شناختی یا عاطفی جای خود را به یک مرحله بعدی که دارای بافتی متفاوت با مرحله قبلی است می دهد و این حرکت در سراسر نظام بر همین منوال است.

اصل دوم نظریه هانری والن وحدت شخص :

به نظر والن وحدت شخص مقدم بر تغییرات و تفاوت هایی است که در فرد به وجود می آیند. در طول تحول در حالی که فرایندها مرتباً تغییر می یابند، آن چه در تمام مراحل و دوره ها در این مسیر همواره به عنوان یک واحد تام و تمام پا بر جا می ماند شخص است.

اصل سوم نظریه هانری والن پویایی تحول :

در نظام  والن تغییرات و دگرگونی های جدید و قدیم بر روی هم انباشته نمی شوند، بلکه سازمان روانی هربار که دستخوش تحول می شود نظام جدیدی استقرار می یابد.

اصل چهارم نظریه هانری والن سوگیری تحول :

به نظر والن در تمام زمینه ها، اعم از حرکتی، عقلی یا هیجانی، سوگیری جریان ها از کل بی تمایز در جهت تمایز یافتن است.

اصل پنجم نظریه هانری والن نقش نموّیافتگی و محیط :

براساس نظام والن نشو ونمای عصبی، فرد آدمی را مرتباً در جهت تکامل سوق می دهد، اما محیط است که باید موقعیت تجربه کردن را برای این نشو ونما و در نتیجه تکامل آن فراهم آورد.

براساس پنج اصل یاد شده که گسترش و تصریح سه اصل قبلی است، نظریه هانری والن به بررسی و ترسیم تحول روانی پرداخته است.

برای والن مرحله، یک لحظه یا وهله از گستره روانی و به معنای قراردادی نیست، مرحله دارای مفهومی دیالکتیکی است، یک فرایند تعارض و گشایش است، تمایزها سرانجام به توحید می گرایند و و در چهارچوب آن ها تسلط یا غلبه یک کنش، معنا و مفهوم مرحله را مشخص می کند. مرحله در نظریه هانری والن با پایان یافتن یک مرحله قبلی آغاز نمی شود بلکه ریشه آن در مرحله قبلی و استطاله آن هنوز در مرحله بعدی مشهود است.

نظام والن پس از مرحله درون – رحمی، شامل شش مرحله است:

  1. مرحله برانگیختگی حرکتی (تولد تا ۳ ماهگی)
  2. مرحله هیجان پذیری (۳ تا ۶ ماهگی)
  3. مرحله حسی – حرکتی و فرافکنی (۶ ماهگی تا ۳ سالگی)
  4. مرحله شخصیت گرایی (۳ تا ۶ سالگی)
  5. مرحله مقوله ای (۶ تا ۱۱ سالگی)
  6. مرحله بلوغ و نوجوانی

از خلال این مراحل، بر اثر رشد داخلی و تأثیر محیط، تحول کودک به صورتی ناپیوسته و مملو از تناقضات  و تعارضات ظاهر می گردد و با تغییرات کیفی در رفتار کلی فرد و استحاله ها و جهش هایی همراه است. در این تغییرات می توان وهله ها و مراحلی را متمایز کرد. وهله ها ناشی از تناوبی هستند که بین لحظات مصرف انرژی و لحظات ترمیم آن، مواقع رکود نسبی و فعالیت زیاد، موارد رشد داخلی و تمرین کنشی به وجود می آید.

پس از تولد، خواب کودک به تدریج تقلیل یافته و تمرین های کنشی افزایش می یابند و برحسب آن که غلبه با فراهم شدن شخصیت با واکنش های سازشی وی باشد متناوباً با دوره های رکود نسبی با افزایش فعالیت مواجه می شویم.

تناوب وهله های رشد داخلی و تمرین کنشی بدین صورت است که به دنبال وهله های رشد ارگانیک، وهله هایی دیده می شوند که رشد اخیر برای تمرین های کنشی متناسب به کار گرفته می شود. همین نکته است مه می تواند پیشاپیشی های کنشی و سپس بازداری یا حتی واپس روی ظاهری را که به دنبال آن می آید، بیان کند. بدین معنی که گاهی اوضاع مساعد امکان ظاهر شدن یک کنش را فراهم می سازند ولی برای آن که تظاهرات به صورتی ثابت متجلی شوند باید زیربنای ارگانیکی آن ها ساخته شود.

مرحله اول، برانگیختگی حرکتی :

وابستگی زیست شناختی زندگی درون رحمی جای خود را به برانگیختگی حرکتی می دهد. واکنش های کودک به تدریج از سطح فیزیولوژیک به سطح روان شناختی گام برمی دارند. نخستین تجلیات روانی کودک در حرکات وی مشاهده می شوند.

 چگونه کودک از راه واکنش های فیزیولوژیکی محض به به سوی “روانی” و “هشیاری” می رود. رشد نظام گیرندکان درونی و برونی، تمایز تدریجی آن ها از یک سو و تأثیر محیط انسانی از سوی دیگر، شرایط این هشیاری را فراهم می آورند.

امکان شرطی شدن ناشی از “رشد داخلی” همراه با عمل محیط انسانی که برهم اثر متقابل دارند، در تحول کودک پیشرفت های قابل توجهی ایجاد می کند. والن می گوید که آن چه مرحله بعدی را آماده می کند معنادار شدن واکنش های شرطی است. بدین تربیت که ناآرامی های برانگیخته کودک، انقباض ها، فریادها و حرکاتی که ناشی از نیازها، ناراحتی ها و دردها هستند برای این که اطرافیان کودک به صورت علائمی درمی آیند که خواسته های کودک و تقاضای کمک وی را نشان می دهند. و بر این اساس بین طفل و اطرافیانش یک مدار مبادله متقابل به وجود می آید که به واکنش هایشان متقابلاً شکل می دهد و شرطی شدن آن ها را موجب می شود. این ناآرامی کودک به زودی به وسایل بیانی تبدیل می گردند که نخست سازمانی کلی دارند ولی سپس به صورت بازخورد ها و حرکات متنوعی  درمی آیند که اولین ساخت های زندگی روانی را تشکیل می دهند.

در گذار از مرحله برانگیختگی به مرحله هیجان پذیری عامل انسانی که واسطه بین جنبه فیزیولوژیکی و جنبه روانی است نقشی اساسی دارد.

مرحله دوم، هیجان پذیری :

وقتی تحت تأثیر محیط انسانی برون ریزی های حرکتی تبدیل به وسایل بیان می شوند مرحله هیجان پذیری آغاز می شود.

والن می گوید که کودک در این مرحله با اطرافیان مأنوس خویش چنان درهم آمیخته است که به نظر می رسد نمی تواند خود را از آن ها متمایز کند. شخصیت وی با هر چه در تماس است آمیخته است. نوعی همزیستی با محیط، حساسیت وی را افزایش می دهد. این همزیستی به صورت یک همزیستی عاطفی واقعی است که پس از همزیستی جسمانی دوره درون رحمی مشاهده می شود. درد، شادی، غم، بی حوصلگی، خشم و غیره که رابط بین کودک و دیگری هستند، وسایل مبادله با محیط می شوند. مبادله ای بی فاصله، عاطفی و بدون روابط عقلانی.

هیجان به عنوان مرحله ای از تحول، شروع زندگی روانی را ممکن می سازد. ولی خود بعدها در تضاد با همین زندگی قرار می گیرد به این معنا که باید در کنش های تحول یافته تر و پیچیده تری توحید یابد ضمن آن که ماهیت متفاوت و استقلال نسبی خود را حفظ کند. نکته اخیر نشان می دهد که چرا گاهی هیجان با فعالیت های تحول یافته تری که خود زمینه آن ها را فراهم ساخته است در تعارض قرار می گیرد. مرحله هیجان پذیری مرحله توجه به جهان درونی و گسترش آن است.

مرحله سوم، فعالیت حسی – حرکتی :

این مرحله که والن آن را در اصل با اصطلاح خاص خود “حساسی – حرکتی” نامیده است با جنبه های هیجان پذیری آغاز می شود، به تدریج از ماه های آخر سال اول زندگی گسترش می یابد و برخلاف مرحله قبلی با حالت اکتشافی یا توجه به دنیای برونی همراه است.

دست کاری ها و دخل و تصرف های کودک در جهان برونی به ثمر می رسند. سپس فعالیت حسی – حرکتی با راه یافتن و مبادله کلامی تداوم می یابد و می توان گفت فاصله ها برای او کاهش می یابند. فعالت های هیجانی که در مرحله قبل بر بناشدن دنیای درونی کودک متکی بودند جای خود را به جستجوگری در جهان برونی و کشف یک فضای متحرک می دهند.

مرحله چهارم، شخصیت گرایی:

به دنبال مرحله حسی – حرکتی که در آن فعالیت های ارتباطی همراه با جهت به سوی دنیای برونی غلبه دارند، مرحله شخصیت گرایی قرار گرفته است که دارای جهتی معکوس است و این بار در آن فعالیت های شخصیتی ساخته شدن من و روابط عاطفی با محیط انسانی غلبه دارند.

شخصیت کودک که در خلال مرحله هیجان پذیری با شخصیت دیگری به حالت یک همزیستی عاطفی، در هم آمیخته بود، برای نیل به استقلال از آن متمایز شدع  ودر تضاد با آن قرار می گیرند. ولی برای گذار از حالت درهم شدگی هیجانی به هشیاری شخصی لازم بوده است که کودک به فعالیت های اکتشافی دنیای عینی دست زند تا بتواند از آن مجزا شده و به وجود عینی خود و اشیاء و اشخاص دیگر پی برد.

این دریافت “خود” تحت شکل دوگانه آن، یعنی دریافت موجودیت جسمانی و دریافت موجودیت روان شناختی است. که کودک را به هشیاری نسبت به شخصیت خود که نشان دهنده آغاز شخصیت گرایی است رهنمون می شود.

در این مرحله که توجه به زندگی درونی از سرگرفته می شود و مسأله اصلی آن برخوردار ساختن “من” از غنا و استقلال بیشتری است و وجود شخص مقدم بر امور دیگر است، سه زیر مرحله وجود دارد (۳ تا ۶ سالگی):

زیر مرحله تضاد و وقفه :

شکل گیری “من” در این مرحله آشکارتر است و کودک قادر است به معنای روانی بگوید ” من” یا “مال من” و تضاد و بازداری حاصل از این تمایز را تحمل کند . حالت “نفی” یا “امتناع ” بازخورد طبیعی کودک است. در نتیجه می توان گفت : حرکت شخصیت گرایی در این زیر مرحله به صورت یک بحران تضاد ورزی حاکی از منفی گری، مقابله و تناقض با محیط جلوه گر می شود و انگیزه ای جز به دست آوردن استقلال عمل در پشت سر ندارد.

این نخستین بحران شخصیت در کورک است، وی در حد این زیر مرحله خواهان آن است که همه چیز را انحصاراً به خود اختصاص دهد. در این انحصار طلبی به حسد ورزی می پردازد و برای موفقیت به دو رویی و پنهان کاری متوسل می شود.

زیر مرحله سن لطف یا دل ربایی :

در این زیر مرحله ، کودک سعی دارد دیگران را مجذوب و فریفته خود سازد و ارزش خود را از چشم دیگری ببیند. کودک بر اساس خود دوست داری ، یعنی به خاطر خود، دوست دارد که دارای جاذبه باشد. دلربایی و لطافت او در این راه با حرکات بدنی گوناگونی همراه است. والن می گوید: ” توجه شدید کودک به خود ، بدون ایجاد اضطراب، ناامیدی و تعارض نیست “. نیاز به تأیید خود ، با ترس از انزوا مواجه می شود، انزوایی که در تعارض با میل مقاومت ناپذیر دلبستگی به اشخاص قرار می گیرد، به این دلیل است که “سن لطف” سن کم رویی نیز هست. به نظر والن عقده ها نیز در این مرحله شکل می گیرند.تناقض های اخیر موجب می شوند که کودک به خود بازگردد و به درونی سازی آن چه در اطرافیانش ارزنده یا مفید تشخیص  می دهد، بپردازد و سپس با عملی معکوس آن را برونی سازد. این حرکات دوگانه، توصیف کننده تقلید است که به دنبال حالات نمایشی کودک قرار می گیرد و یکی از گرایش های غالب پنجمین سال زندگی را تشکیل می دهد.

زیر مرحله تقلید نقش ها :

کودک کوشش می کند تا با تقلید جای دیگری را بگیرد. در این جا تقلید مانند مرحله قبل، یک نسخه برداری یا برداشتی از حرکات ساده نیست بلکه به صورت تکرار نقش ها درمی آید و به تحول شخصیت کودک براساس میل پیروزی و مالکیت از یک سو و نیاز به ارتباط و اطاعت از سوی دیگر، وابسته ات و پدر و مادر تنها موضوع مورد تقلید نیست.

مرحله پنجم، فکر مقوله ای :

شخصیت گرایی مرحله قبلی در این مرحله زیر تأثیر جوّ برون – خانوادگی یعنی مدرسه، در گستره دوستی ها و در عین حال انضباط های محیط جدید تغییر شکل می دهد. کودک رفتارهای خویش را با شرایط خاص تطبیق می دهد و هربار شخصیت خود را از زاویه ای با آن منطبق می سازد. در نتیجه می آموزد که دارای شخصیتی “چند ظرفیتی” است. این تمایز یافتگی در قلمرو ادراک و شناخت نیز پدیدار می شود. بنابراین امکان طبقه بندی ویژگی های اشیاء، به جای آن که در هر مجموعه با یکدیگر مشتبه شوند، فراهم می گردد و فکر مقوله ای که عبارت است از ظرفیت تغییر طبقه بندی ها بر پایه کیفیات و خواص مختلف اشیاء در سازمان روانی استقرار می یابد. اشتغالات مربوط به شخصیت که در مرحله قبلی غالب بودند جای خود را به غلبه فعالیت اکتشاف و شناخت دنیای عینی برونی می دهند.

آن چه ظهور این مرحله را خبر می دهد، به وجود آمدن توانایی تازه ای در کودک ۶ تا ۷ ساله است که “والن” آن را “انضباط فکری” می نامد و معمولاً اصطلاح “دقت” درباره آن به کار می رود.

تا این زمان کودک در تمرین های کنشی خود، مجذوب اشتغالات لحظه ای است که وی را به تکرارهای یکنواخت می کشانند و ناگهان این تمرین ها را به علت بروز اتفاقی دیگر رها می کند. در فعالیت کودک، ثبات و عدم ثبات به صورت هم زمان مشاهده می شوند، دو حالت متضادی که از سکون روانی وی ناشی می گردند.

در حدود ۶-۷ سالگی کودک به توانایی دنبال کردن یک نوع فعالیت برای مدت زمانی طولانی تر دست می یابد و هم چنین وابستگی وی به زمان حال و آن چه عینی است، کمتر می شود.

مرحله ششم، نوجوانی:

با بلوغ ، در حد تحول طبیعی، نوجوانی نیز آغاز می گردد. این مرحله با انبوهی از بحران ها که کودکی را از بزرگسالی جدا می سازد همراه است. بحران شخصیت مانند آن چه در سه سالگی شاهد آن بودیم با ابعادی گسترده تر در این جا از سرگرفته می شود و در صف اول فعالیت نوجوان خودنمایی می کند. در نوجوانی، به جای غلبه اعمال به سوی دنیای برونی، نیازهای “من” قرار می گیرند در عین حال که از زیرساخت های عقلی لازم برای استقرار شخصیت برخوردار می شوند.

گسترش یافتن شخصیت چند ظرفیتی برحسب تغییر و تنوع گروه ها، طی کردن رویداد بلوغ به منزله بازگشت به خود، از دست رفتن تعادل پیشین و بازنگری مجدد زمینه های مختلف زندگی روانی و سر کردن با اضطراب ها، سردرگمی های هویتی، دوسوگرایی ها در بازخوردها و احساس های خود سرانجام به یک توحید یافتگی یا تعادل منتهی می شوند و شرایط ورود به جامعه بزرگسالان را فراهم می سازند (منصور، ۱۳۸۱).

والن برای کشف رمز رشد انسانی هم به جبرشرایط جسمانی و هم به مسئله ارتباط با دیگری توجه دارد. از یک طرف با حدت و شدت مفهوم رشد عصبی (نضج) را به عنوان شرط ضروری هر نوع یادگیری مطرح می کند، همان طور که آرنولدگزل در همان زمان در ایالات متحده آمریکا مفهوم رشد داخلی عصبی را در مقابل رفتارگرایی مطرح می ساخت. از طرف دیگر به عنوان پیرو مستقیم ژ. م. بالدوین و در نقش پیشاهنگ نظریه پردازان وابستگی یا پیوند عاطفی نیاز به دیگری را یک نیاز اولیه و بنیادی می داند و در تحلیل هایش سعی دارد روشن سازد که تصویر خود و تصویر دیگری چگونه با کمک هم دیگر و متفقاً تکوین می یابند. بنابراین از دیدگاه والن تکوین و تحول روانی به واسطه رشد داخلی که به منزله مدت است و نیز به واسطه ارتباط با دیگری که به منزله تاریخ است انجام می پذیرد.

وجود هر دو این عوامل و موجبات برای این تکوین و تحول ضروری است. اما باید گفت که در عین حال این تصویر کاملاً گویا نیست. زیرا هر فردی طی یک تاریخ و به موجب ارتباط هایی که خاص خودش هستند رشد می یابد و تاریخ هر فرد منوط به سرعت رشد داخلی و پیچیدگی روانی – حرکتی خاص اوست. حرکتی و آگاهی دوقطبی هستند که می توان همه نظریات روانشناسی را میان آن  دو دسته بندی کرد. دیالکتیک والن روشن می سازد که میان دو چیز به ظاهر آشتی ناپذیر همسازی و همکاری وجود دارد. والن با نظریه هیجان خود، میان تجسم و حرکت پل می زند و گذر از جسم به روان را مقدور می سازد. هیجان عبارت است از ایجاد پیوند و ارتباط، یعنی نوعی بیان پیش از کلام.

بنیادی ترین چیزی که در حیات زیستی وجود دارد و همیشه موجب پیوند فرد با زندگی اجتماعی می شود هیجان است. با این وصف تعارض معمولی میان تجسم و هیجان فقط شامل یک جنبه از زندگی هیجانی می شود.

این جا اختلاف نظرهای پیاژه و والن روشن می شود. پیاژه تکوین یافتن منطق را تحلیل می کند، اما والن تکوین یافتن انسان را در ارتباط های اولیه اش با سایر انسان ها تحلیل می کند.

برای پیاژه اجتماعی شدن کودک فرایندی هوشی است، یعنی کودک از حالت درخود بودن و خودمداری به تقابل دیدگاه ها می رسد. برای والن ریشه های اجتماعی شدن را باید در هیجان پذیری  و در کل شخصیت جست و جو کرد.

توجه اصلی والن به تجسم و آگاهی یافتن است در حالی که پیاژه به اعمال ذهنی، یعنی عمل روی اشیاء و روی نماد اشیاء توجه می کند. بدون هیچ شکی هر دو این روانشناسان برای نخستین بخش زندگی یک مرحله رشد قائل اند و هر دوی آن ها، آن را مرحله حرکتی می نامند.

 پیاژه این مرحله را مرحله هوش حسی و حرکتی می نامد و والن آن را مرحله هوش وضعیت ها می خواند. حرکتی که پیاژه از آن سخن می گوید به پیروزی بر اشیای فیزیکی مربوط است. در حالی که والن توجه اش به حالت و برداشت حرکتی است که موجب درآمیختن کودک با محیط اطرافش می شود و سبب می شود که محیط اش را بفهمد.

وقتی والن برای تبیین رفتاری به ریشه و مبانی آن می پردازد برای این نیست که یک شکل ابتدایی و اولیه برای توجیه آن پیدا کرده است، بلکه منظورش یافتن رفتاری است که احتمالاً از نوع دیگر است و یا ظاهراً در تضاد با رفتاری است که باید تبیین شود. مقدمات واقعی هیجان، یعنی آن چه موجب ارتباط با دیگری است عبارت است از فریادها و گریه ها و حرکات دست و پا که بیان چیزی جز حساسیت درونی نیستند. مقدمات تقلید یا از روی نیت الگوبرداری عبارت است از انعکاس خود به خود صدا یا حرکت و یا هم رنگ محیط شدن.

اعتقاد دیالکتیکی والن عبارت بود از اعتقاد به دنیای در حال تحول و خارج (رُنه زازو، ۱۹۷۹. به نقل از امیری، ۱۳۸۰).

در نظریه هانری والن به محیط فیزیکی نوع انسان، یعنی عکس العمل های حسی – حرکتی و هدف های کنونی او، محیطی افزوده شده که براساس تجسم استوار است. در این محیط ادوات تجسم عمل می کنند و امکانات ترکیب در این محیط چنان آزاد و گوناگون و به آسانی قابل ثابت ماندن هستند که نقش آن در تنظیم رفتار پیوسته در حال افزایش است. میان این دو محیط ضرورتاً تداخل دایمی و مستمر وجود دارد ولی شیوه عکس العمل دربرابر این تداخل و موجبات خاص هر یک چندان متفاوت و متضادند که هم زیستی و رقابت آن ها سرشار از تضاد و تعارض است. سلسله ارتباط های عصبی مربوط به هر یک از این دو محیط هر چه باشد آن ها نظام های کنشی ناهمگنی هستند که با یکدیگر درگیرند. وسیله عمل در یکی حرکت است و در دیگری فعالیت نمادی. عکس العمل هایی که منحصراً حرکتی هستند ضرورتاً فاقد هوش نیستند ولی شیوه عمل آن ها با آن چه اندیشه به کار می گیرد متفاوت است. این تفاوت درجه نیست که آن ها را متمایز می سازد، بلکه تمایزشان در جهت، هدف و وسایل است. طبیعت و تحول چیزها پر از تضاد است. تغییر و گذر از یک حالت به حالت دیگر بدون تعارض انجام نمی گیرد. تجسم و درک دنیا بدون مطرح شدن تعارض میسر نیست.

 

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
RSS
Follow by Email
Facebook
Google+
http://ravanrahnama.ir/wallon/
Twitter
LinkedIn

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.