اریک فروم (eric from) : نظریه روانکاوی انسان گرا

اریک فروم به سال ۱۹۰۰ در شهر فرانکفورت آلمان  چشم به این جهان گشوده است. وی پس از تحصیلات مقدماتی در دانشگاه های فرانکفورت و هایدلبرگ  و مونیخ  به تحصیل روان شناسی و جامعه شناسی پرداخت و دانشنامه ی دکتری را در سال ۱۹۲۲ از دانشگاه هایدلبرگ بدست آورد و پس از آن مدتی در دانشگاه مونیخ و در مؤسسه ی روان کاوی شهر برلن تحصیلات و مطالعات خود را دنبال کرد و در ۱۹۳۳ میلادی به آمریکا رفت و در آنجا نخست در مؤسسه ی روان کاوی شیکاگو و بعد در چند دانشگاه و مؤسسه ی عالی فرهنگی دیگر به تدریس و ایراد سخنرانی پرداخت و چندی ریاست مؤسسه ی روان کاوی مکزیک را در مکزیکوسیتی  پایتخت آن کشور عهده دار شد و در عین حال به عضویت فرهنگستان علوم نیویورک و انجمن روان کاوی واشینگتن و فرهنگستان پزشکی مکزیک درآمد.

اریک فروم مانند آلفرد آدلر و کارن هورنای، معتقد بود آنگونه که فروید اعلام کرد، ما به صورت انعطاف ناپذیر، توسط نیروهای غریزی زیستی شکل نمی گیریم. اریک فروم معتقد بود که شخصیت تحت تاثیر نیروهای اجتماعی و فرهنگی که در محدوده فرهنگ بر انسان تاثیر می گذارند و نیروهای کلی که در طول تاریخ بر بشریت تاثیر گذاشته اند، قرار دارد.

اریک فروم به خاطر علاقه ای که به تاریخ داشت، رشد شخصیت را به صورت گسترده تری در نظر گرفت. ما می توانیم ریشه های تنهایی، انزوا و پوچی انسان امروزی را در رویدادهای تاریخی بیابیم. برای اینکه در زندگی معنی پیدا کنیم، باید از این احساس های انزوا بگریزیم و احساس تعلق پذیری را پرورش دهیم. آزادی خیلی زیاد دردسر شده است، وضعیت ناگواری که سعی می کنیم از آن بگریزیم. تعارض های شخصی ما از انواع جوامعی که می سازیم ناشی می شوند. با این حال، محکوم به رنج کشیدن نیستیم. اریک فروم در مورد توانایی ما در شکل دادن به شخصیت و حل کردن مشکلاتمان خوشبین بود.

آزادی یا امنیت : تعارض بنیادی انسان

عنوان اولین کتاب اریک فروم ، گریز از آزادی، دیدگاه او را درباره ی وضعیت انسان نشان می دهد: در تاریخ تمدن غرب، هر چه افراد آزادی بیشتری کسب کردند، احساس تنهایی، پوچی و بیگانگی بیشتری کردند. برعکس، هر چه افراد آزادی کمتری داشتند،احساس تعلق پذیری و امنیت آنها بیشتر بود. اریک فروم معتقد بود که در قرن بیستم افراد بیشتر از هر دوران دیگری به ازادی دست یافتند و با این حال از افراد قرنهای گذشته احساس تنهایی، بیگانگی و پوچی بیشتری کردند.

بیگانگی با طبیعت 

انسان، چون از آگاهی هوشیاری و توانایی غلبه کردن بر طبیعت، برخوردار است، دیگر مانند حیوانات با طبیعت آمیخته نیست. در واقع از طبیعت فراتر رفته، درنتیجه با اینکه در معرض قوانین طبیعی قرار دارد، نمی تواند آنها را تغییر دهد و در حالتی از در به دری و انزوا رها می شود.

به عقیده اریک فروم ، مردمان اولیه از طریق یکی دانستن خود با قبایل یا عواطف خویش، سعی می کردند با این احساس های بیگانگی از طبیعت مقابله کنند. با سهیم شدن در اسطوره ها، مذاهب و مناسک قبیله ای، امنیت احساس تعلق به گروه را کسب کردند. عضویت در گروه، پذیرش، احساس وابستگی، یک رشته سنت ها و مقررات را تامین می کرد. مذاهبی که مردمان اولیه به وجود آوردند نیز به برقراری دوباره پیوند با طبیعت کمک کردند. پرستش بر چیزهای طبیعی مانند خورشید، ماه، آتش، گیاهان و حیوانات تمرکز داشت.

قرون وسطا : اخرین دوران ثبات

در قرون وسطی، دورانی که آزادی فردی کم بود، آخرین دوره امنیت و تعلق پذیری بود، زیرا جایگاه هر فرد در جامعه مشخص بود. این دورانی بود که هیچ آزادی فردی وجود نداشت زیرا نظام فئودالی جایگاه هر فرد را در جامعه تعیین کرده بود. افراد در نقش و مرتبه طبقاتی که در ان بدنیا آمده باقی ماندند. هیچ تحرک جغرافیایی و اجتماعی وجود نداشت و انتخاب شغل، رسوم اجتماعی یا عادات لباس پوشیدن ناچیزی وجود داشت. گرچه افراد آزاد نبودند، ولی از دیگران بیگانه هم نبودند. ساختار اجتماعی خشک و انعطاف ناپذیر، به معنی مشخص بودن جایگاه فرد در جامعه بود. در مورد این که فرد به کجا یا به چه کسانی تعلق داشت، تردیدی وجود نداشت.
رنسانس و اصلاح پروتستان با افزایش آزادی شخصی، این ثبات و امنیت را نابود کردند. افراد انتخاب بیشتر و کنترل بیشتری را بر زندگی خود کسب کردند. این آزادی را به قیمت از دست دادن پیوندهای اجتماعی که امنیت و احساس تعلق پذیری تامین کرده بود، بدست اوردند. در نتیجه، احساس های ناامنی، پوچی و بی معنایی و تردید درباره زندگی، آنها را احاطه کردند.

مکانیزم های گریز روانی 

سه مکانیزم روانی برای گریختن از جنبه های منفی آزادی و بازیافتن امنیت از دست رفته، عبارتند از : خودکامگی، ویرانگری و پیروی بی اراده.

“خودکامگی”، در تلاش های مازوخیستی یا سادیستی جلوه گر می شود. ”مازوخیست ها” معتقدند حقیر و بی کفایت هستند و از این احساس ها شکایت می کنند و دوست دارند از آنها خلاص شوند ولی عمیقاً نیاز دارند که به دیگری وابسته باشند. چنین افرادی با کمال میل تسلیم کنترل دیگران یا نیروهای اجتماعی می شوند زیرا سلطه پذیر بودن، احساس تنهایی آنها را کاهش می دهد.

افراد “سادیست” نیز برای کنترل دیگران تلاش می کنند و می کوشند دیگران را به خود وابسته کنند. آنها با تصاحب کردن هر چیز مطلوبی، خواه کالای مادی یا ویژگی های عقلانی و عاطفی دیگران، سعی می کنند آن ها را استثمار کنند. یا امکان دارد خواهان رنج بردن دیگران بوده و علت این رنج باشند، که بیشتر رنج کشیدن هیجانی مثل شرمندگی و تحقیر است.

مکانیزم خودکامگی نوعی تعامل مداوم با شیء یا شخص است، در مقابل، هدف مکانیزم ویراگری از بین بردن آن شخص یا شیء است. فروم نمونه ای از ویرانگری را که در تمام جوامع مشاهده کرد. نمونه آنها عبارت است از: عشق، وظیفه شناسی، وجدان و وطن پرستی.

مکانیزم دیگری که از نظر اریک فروم بیشترین اهمیت اجتماعی را دارد «پیروی بی اراده» است. ما از طریق این مکانیزم، دقیقا مثل دیگران می شویم و از مقررات اجتماعی که بر رفتار حاکم هستند، پیروی می کنیم و بدین طریق تنهایی و انزوای خود را کاهش می دهیم. اریک فروم پیروی بی اراده را با رنگ عوض کردن حفاظتی حیوانات مقایسه کرد.

البته این مکانیزم به طور موقت امنیت و احساس تعلق پذیری را بدست می دهد ولی این کار به قیمت فداکردن خود انجام می شود. این افراد خود را فدا می کنند و دیگر «من» مجزا وجود ندارد و فرد پیرو جزئی از «آنها» شده و خود کاذب جایگزین خود واقعی می شود. سپس فرد دچار تردید شده زیرا مانند یک آدم ماشینی عمل می کند. در نتیجه این هویت جدید، هویتی کاذب است و فقط از طریق پیروی مداوم حفظ می شود و هیچ آرامشی نمی تواند وجود داشته باشد. اگر فرد بخواهد هر کاری مخالف با هنجارها و ارزش های جامعه انجام دهد، تایید و امنیت خود را از دست خواهد داد.

رشد شخصیت در کودکی : 

رشد فرد در کودکی به رشد نوع بشر در طول تاریخ شباهت دارد. هنگامی که کودکان رشد می کنند، به آزادی و استقلال دست می یابند. انها از این آزادی چندان آگاه نیستند، ولی در رابطه وابسته خود، احساس امنیت می کنند. فرایند رسش مقداری انزوا و درماندگی را دربر دارد و کودکان سعی می کنند امنیت دوران طفولیت را بازیابند و از آزادی فزاینده خود بگریزند. اریک فروم سه نوع رابطه میان فردی بین والد و کودک را مطرح کرد

 ۱- رابطه همزیستی

 ۲- کناره گیری-ویرانگری

 ۳- عشق

در رابطه همزیستی symbiotic relatedness کودکان هیچ گاه به استقلال نمی رسند، بلکه با جزئی از دیگران شدن، به وسیله «بلعیدن» یا بلعیده شدن توسط آن فرد، از تنهایی و ناامنی خود می گریزند. رفتار  مازوخیستی از بلعیده شدن ناشی می شود، کودک به والدین وابسته می ماند و خویشتن را انکار می کند.

سادیسم از بلعیدن ناشی می شود، والدین با تسلیم شدن در برابر خواست کودک، قدرت را به او واگذار می کنند. کودک با به بازی گرفتن والدین و بهره کشی از آنها، امنیت را باز می یابد.
کناره گیری – ویرانگری (withdrawal-destructiveness) که شکل های فعال و منفعل یک نوع رابطه والد-فرزند هستند و فاصله گیری و جدایی از دیگران را توصیف می کند. اینکه رفتار کودک کدام شکل را بگیرد به رفتار والدین بستگی دارد. مثلا والدینی که ویرانگرانه رفتار می کنند و می کوشند فرزند خود را تحت انقیاد درآورند، موجب کناره گیری او می شود.

عشق مطلوب ترین شکل تعامل والد-فرزند است. والدین با احترام گذاشتن به فرزند خود و برقرار کردن توازن بین امنیت و مسئولیت، بیشترین فرصت را برای رشد مثبت شخصیت کودک فراهم می کنند.

اریک فروم  قبول نداشت که شخصیت در ۵ سالگی تثبیت می شود. او معتقد بود که علاوه بر خانواده، خود کودک در اثر تعامل با خانواده به عنوان نماینده جامعه، شخصیت و روش های مناسب سازگار شدن با جامعه را کسب می کند.

نیاز های روانشناختی از نظر اریک فروم :

شش نیاز روان شناختی که از قطبیت بین انگیزه برای امنیت و انگیزه برای آزادی ناشی می شوند عبارتند از : ارتباط، تعالی، ریشه دار بودن، هویت، معیار جهت یابی، برانگیختگی و تحریک.

نیاز به ارتباط Relatedness
این نیاز از این حقیقت سرچشمه می‌گیرد که آدمی، به لحاظ اینکه توانایی تصور و استدلال و تخیل دارد، رابطه غریزی‌اش را با طبیعت از دست داده است. در نتیجه انسان باید روابط خاص خود را بیافریند. رضایت‌ آمیزترین رابطه، رابطه‌ای است مبتنی بر عشق ثمربخش با انسان دیگر، که به مسئولیت، احترام و تفاهم متقابل منجر شود. با عشق ورزیدن، به رشد و خشنودی دیگران اهمیت می دهیم. ما به نیازهای آنها پاسخ می دهیم، به آنها احترام می گذاریم و آنها را همانگونه که هستند می شناسیم.
ناکامی در ارضا کردن نیاز به ارتباط، موجب خودشیفتگی می شود. افراد خودشیفته نمی توانند دنیا را به صورت واقع بینانه درک کنند. تنها واقعیت برای آنها دنیای ذهنی افکار، احساسات، و نیازهای خودشان است. چون افراد خودشیفته صرفا برخودشان تمرکز می کنند، نمی توانند با دیگران رابطه برقرار کنند یا با دنیای بیرون سازگار شوند.

نیاز به تعالی Transcendence
اریک فروم تاکید دارد که ما نیاز داریم که خلاق و ثمربخش باشیم. ما در جریان آفرینش، خواه آفرینش زندگی باشد یا اشیای مادی، هنر، یا عقاید، از حالت حیوانی فراتر رفته و به حالت آزادی و هدفمندی وارد می شویم. اگر از نیاز خلاق انسان جلوگیری شود، اخلالگر خواهد شد. اخلالگری و خلاقیت، گرایش های فطری هستند که نیاز به تعالی را ارضا می کنند اما خلاقیت گرایش غالب است.

نیاز به ریشه‌دار بودن Rootedness
نیاز به ریشه‌دار بودن ناشی از این است که انسان احساس می‌کند که جزء جدایی‌ناپذیر از جهان است و به جایی تعلق دارد. در دوران کودکی، این نیاز با چسبیدن به مادر ارضاء می‌شود. پس از دوران کودکی، شخص می‌کوشد این نیاز را با ایجاد احساس دوستی با دیگر زنان و مردان برآورده سازد.
احساس خویشاوندی، ارضاکننده ترین نوع ریشه داری است. اریک فروم ملی گرایی را نوعی زنا با محارم می دانست، زیرا احساس همبستگی ما را به گروهی خاص محدود می کند، از این رو ما را در جهان منزوی می کند.

نیاز به هویت Identity

نیاز به کسب هویت، تلاشی است برای اینکه یک فرد منحصر به فرد شناخته شود و احساس کند که هویت خاصی دارد. هویت از راه پیوستن و همکاری با فرد یا گروه دیگر حاصل می‌شود. فروم معتقد بود که «پیروی»، روشی ناسالم برای ارضا کردن نیاز به هویت است زیرا از آن پس هویت فرد به جای اینکه با توجه به ویژگی های خود او توصیف شود، فقط با ارجاع به ویژگی های گروه تعریف می شود.

نیاز به معیار جهت‌ یابی Frame of orientation

هر فرد به یک جهان‌ بینی نیاز دارد. به عبارت دیگر، در هر فردی میل به داشتن یک طریق ثابت و مداوم در درک و فهم جهان هستی وجود دارد. این نیاز ممکن است در اصل منطقی یا غیرمنطقی باشد. معیار منطقی، برداشت واقع بینانه و عینی از واقعیت را فراهم می کند. معیار غیر منطقی، دیدگاهی ذهنی است، که در نهایت ارتباط ما را با واقعیت قطع می کند.

نیاز به برانگیختگی و تحریک Excitation and Stimulation

نیاز به برانگیختگی و تحریک به نیاز مداوم ما برای یک محیط محرک اطلاق می‌شود. محیطی که در آن بتوانیم در سطوح بالایی از هوشیاری و فعالیت عمل کنیم. مغز چنین تحریک بیرونی مداومی را می‌طلبد تا سطوح متعالی عملکرد خود را حفظ کند. بدون چنین تهییج و تحریکی، حفظ ارتباط ما با جهان اطرافمان دشوار خواهد بود.

تیپ های شخصیت

فروم چند تیپ شخصیت را مطرح کرد که زیربنای رفتار انسان هستند و توضیح می دهند که چگونه با دنیای عملی ارتباط برقرار می کنیم. شکلهای خالص این تیپ ها نادر هستند، اغلب شخصیت ها ترکیبی از چند تیپ هستند ولی معمولا یکی غالب است. فروم تیپ های شخصیت را به صورت جهت گیری های بی ثمر و ثمربخش دسته بندی می کند. جهت گیری های بی ثمر عبارتند از : تیپ های گیرنده، بهره کش، محتکر و بازاری. تیپ های گیرنده برای ارضای نیازهای خود به دیگران وابسته اند. تیپ های بهره کش، آنچه را که نیاز دارند از دیگران می گیرند. تیپ های محتکر، امنیت را از آنچه که بتوانند انباشته و پس انداز کنند به دست می آورند. تیپ های بازاری خود را به صورت کالاهایی می بینند که باید بسته بندی شده و فروخته شوند. تیپ های ثمر بخش، بیان گر هدف اصلی رشد انسان هستند، یعنی رسیدن به خود پرورانی.

اریک فروم بعدا تیپ های دیگری معرفی کرد : 

تیپ های مرده گرا (بی ثمر) عاشق مرگ، قدرت و تکنولوژی هستند؛ تیپ های زنده گرا (ثمربخش) عاشق زندگی و رشد هستند؛ تیپ های مال پرست (بی ثمر) خود را با اموالی که دارند توصیف می کنند؛ و تیپ های هستی گرا (ثمربخش) بر همکاری، تقسیم کردن و زندگی کردن ثمر بخش با دیگران تمرکز دارند.

تیپ شخصیت گیرنده
افراد دارای شخصیت گیرنده انتظار دارند چیزی را که می خواهند، برای مثال، عشق، دانش یا لذت، از منبع بیرونی، معمولا از فرد دیگری بگیرند. افراد این تیپ در روابط خود با دیگران گیرنده هستند،به جای اینکه دوست بدارند نیاز دارند دوستشان بدارند، به جای اینکه بیافرینند، می گیرند. این افراد شدیدا به دیگران وابسته هستند و در صورتی که به حال خود رها شوند، فلج می شوند، آنها بدون کمک دیگران از انجام دادن جزئی ترین کارها بر نمی آیند.
شخصیت گیرنده به تیپ شخصیت جذب دهانی فروید شباهت دارد، زیرا هر دو از خوردن و نوشیدن ارضا می شوند. این نوع ارضا روش اصلی تشخیص دادن تیپ شخصیت گیرنده است. تیپ گیرنده به تیپ شخصیت مطیع هورنای نیز شباهت دارد، تیپی که به صورت حرکت به سوی مردم توصیف شد. جامعه ای که تیپ شخصیت گیرنده را پرورش می دهد، جامعه ای است که در آن بهره کشی یک گروه از گروه دیگر رواج دارد.
تیپ گیرنده عاشق غذا و نوشیدنی است. این افراد با خوردن و نوشیدن بر اضطراب و افسردگی غلبه می کنند. دهان ویژگی بارز تیپ شخصیت گیرنده است. لبها به باز بودن گرایش دارند،انگار که در حالت مداوم تغذیه شدن هستند.

تیپ شخصیت بهره کش
در تیپ شخصیت بهره کش نیز فرد برای چیزی که می خواهد به دیگران متوصل می شود. اما افراد این تیپ به جای اینکه انتظار داشته باشند از دیگران بگیرند، با زور یا حیله گری می گیرند. اگر چیزی به آنها داده شود، آن را بی ارزش می دانند. آنها فقط چیزی را می خواهند که به دیگران تعلق داشته یا برای آنها با ارزش باشد، خواه این همسر باشد یا شئ یا ایده. برای افراد این تیپ، چیزی که دزدیده یا تصرف شده باشد از چیزی که آزادانه به آنها داده شده باشد ارزش بیشتری دارد.
تیپ بهره کش شبیه تیپ پرخاشگر دهانی فروید است و ((با دهان گزنده که ویژگی بارز این افراد است،مشخص می شود. اگر گفته شود که آنها اغلب درباره ی دیگران اظهارات گزنده می کنند،بازی با کلمات نیست)). نمونه هایی از جهت گیری بهره کش،دسته های مهاجم و رهبران فاشیست هستند که آشکارا دوست دارند بر دیگران مسلط شوند.

تیپ شخصیت محتکر
در تیپ محتکر فرد امنیت را از آنچه که بتواند احتکار یا پس انداز کند کسب می کند. این رفتار گدامنشانه نه تنها در مورد پول و اموال مادی بلکه در مورد هیجانها و افکار نیز مصداق دارد. این افراد دیوارهایی را دور خودشان می کشند و خود را با تمام چیزهایی که انباشته کرده اند احاطه می کنند، از آنها در برابر مهاجمان محافظت کرده و تا حد امکان چیزی را بیرون نمی دهند. ویژگی آنها نظم وسواسی درباره ی اموال، افکار و احساسات است. آنها نیز با رفتارشان خود را لو می دهند.
این افراد را نیز می توان از جلوه های صورت و حرکات بدنشان تشخیص داد. دهان انها لب فرو بسته است، حرکات انها بیانگر نگرش کناره گیر آنهاست. در حالی که حالت بدن تیپ گیرنده وسوسه انگیز است و حالت بدن تیپ بهره کش پرخاشگرانه و نوک تیز است، حالت بدن تیپ محتکر زاویه دار است، انگار که آنها می خواهند بر مرزهای بین خودشان و دنیای بیرون تاکید کنند.
این تیپ به شخصیت نگهدارنده ی مقعدی فروید و تیپ جدای هورنای (حرکت به دور از مردم) شباهت دارد. فروم معتقد بود که جهت گیری محتکر در قرنهای ۱۸ و ۱۹ در کشورهایی خیلی شایع بود که اقتصاد طبقه ی متوسط پایدار داشتند و با اصول صرفه جویی، محافظه کاری و روشهای تجاری حساب شده ی پروتستان مشخص می شدند.

تیپ شخصیت بازاری
تیپ شخصیت بازاری در قرن بیستم به وجود آمد و با جوامع سرمایه داری،مخصوصا جامعه ی ایالات متحده ارتباط دارد. در فرهنگ بازاری مبتنی بر کالا، موفقیت یا شکست بستگی دارد به اینکه خودمان را چقدر خوب بفروشیم. مجموعه ارزشها برای شخصیت ها و کالاها یکی است. شخصیت فرد صرفا کالایی می شود که باید فروخته شود. بنابراین،ویژگیهای شخصی، مهارتها، دانش، یا انسجام ما اهمیتی ندارد، بلکه مهم این است که چه بسته ی خوبی باشیم. ویژگیهای سطحی مانند لبخند زدن،دلپذیر بودن،و خندیدن به جوکهای رئیس از خصوصیات و توانایی های درونی مهم تر می شوند.
چنین جهت گیری نمی تواند امنیت بوجود آورد زیرا در این حالت با مردم ارتباط واقعی نداریم. اگر این بازی برای مدت طولانی ادامه یابد، دیگر با خودمان ارتباط نخواهیم داشت و حتی از خودمان آگاه هم نخواهیم بود. نقش بسته ای که مجبور به ایفای آن می شویم، شخصیت واقعی ما را از خودمان و دیگران پنهان می کند. در نتیجه،ما بیگانه می شویم، بدون جوهر شخصی و بدون روابط معنی دار.

تیپ شخصیت ثمربخش
تیپ شخصیت ثمربخش ایده آل و بیانگر هدف اصلی رشد انسان است. ثمربخش بودن به خلاقیت هنری یا اکتساب چیزهای مادی محدود نمی شود. بلکه، جهت گیری ثمربخش نگرشی است که هر یک می توانیم به آن دست یابیم. گرچه شخصیت ثمربخش برای افراد و برای جوامع ایده آل است، ولی هنوز به دست نیامده، بهترین کاری که می توانیم در محدوده ی ساختار اجتماعی فعلی انجام دهیم، ترکیبی از جهت گیریهای ثمربخش و بی ثمر است.
تاثیر جهت گیری ثمربخش می تواند تیپ های بی ثمر را دگرگون کند. برای مثال:حالت پرخاشگری تیپ بهره کش می تواند به ابتکار عمل تبدیل شود، و خست تیپ محتکر می تواند به اقتصاد سالم تغییر یابد. فروم معتقد بود که از طریق تحول اجتماعی و فرهنگی، گرایش ثمربخش می تواند حاکم شود.

اریک فروم در کتاب ۱۹۶۴ خود با عنوان the heart of man جهت گیریهای مرده گرا و زنده گرا را معرفی کرد.
تیپ شخصیت مرده گرا
تیپ شخصیت مرده گرا(جهت گیری بی ثمر) مجذوب مرگ، جنازه، ویرانی، مدفوع و کثافت است. وقتی این افراد از بیماری، مرگ و مراسم تدفین صحبت می کنند، خوشحال تر به نظر می رسند. آنها دل مشغول گذشته بوده و سرد و بی تفاوت هستند. آنها عاشق قانون و نظم و استفاده از زور و قدرت هستند. رویاهای آنها بر جنایت، خون و جمجمه ها متمرکز هستند. اریک فروم باور داشت که آدولف هیتلر نمونه ای از تیپ مرده گرا بود. اما همه ی این گونه افراد ظالم نیستند. ممکن است برخی از آنها بی آزار به نظر برسند، اما ردی از نابودی عاطفی را در مسیر خود بر جای می گذارند.
اریک فروم  مادری را مثال می زند که به طور وسواسی نگران شکست های فرزندش است و غالبا درباره ی آینده ی او پیش بینی های مایوس کننده می کند. فروم می گوید: ((او به شادی فرزندش پاسخ نخواهد داد، به هیچ چیز تازه ای که در او رشد می کند توجه نمی کند….او به صورت آشکار به فرزندش صدمه نمی زند ولی به آرامی بر سر راه شادی او مانع ایجاد می کند، فرزند او می خواهد رشد کند و مادر در نهایت با جهت گیری مرده گرای خود وی را آلوده می کند.))
افراد مرده گرا عاشق تکنولوژی نیز هستند و خود را با وسایلی چون استریوی پیشرفته یا تجهیزات کامپیوتری احاطه می کنند، نه به خاطر اینکه از موسیقی یا دستکاری داده ها لذت می برند بلکه به این علت که به دستگاهها عشق می ورزند.
تیپ شخصیت زنده گرا
تیپ شخصیت زنده گرا جهت گیری ثمر بخش است. این افراد عاشق زندگی، رشد کردن، آفریدن و ساختن هستند. آنها سعی می کنند بر دیگران تاثیر بگذارند، نه با زوز یا کنترل کردن بلکه با عشق، منطق و الگو بودن. آنها به رشد خود و دیگران علاقه داشته و آینده نگر هستند. شکلهای افراطی تیپ های شخصیت مرده گرا و زنده گرا نادر هستند، اغلب افراد آمیزه ای از هر دو تیپ هستند. شخصیت مرده گرای افراطی روان پریش و دیوانه خواهد بود. شخصیت زنده گرای افراطی قدیس خواهد بود. هیچ یک از آنها در دنیای عملی خوب عمل نخواهد کرد.

تیپ شخصیت مال پرست
در تیپ شخصیت مال پرست تعریف و معنی زندگی فرد به اموال و چیزهایی که در اختیار دارد وابسته است. این جهت گیری نه تنها اموال مادی مانند اتومبیل،پوشاک،خانه یا جواهرات را در بر می گیرد بلکه افراد و حتی چیزهای غیر مادی مانند عقاید را نیز شامل می شود.
اریک فروم می گوید:((افراد این تیپ به دنیا و خودشان می گویند من با آنچه که دارم و مصرف می کنم برابرم……اموال من خودم و هویتم را تشکیل می دهند)). این افراد ارزش خود را بر حسب مقایسه ی اموال خودشان با اموال دیگران تعریف می کنند. آنها بسیار رقابت جو هستند و برای جلو افتادن از ارزشهای مادی دوستان و آشنایان تلاش بی وقفه ای به خرج می دهند.آنها در این جریان از دیگران بیگانه می شوند و به انها دشمنی می ورزند.
اریک فروم معتقد بود که تیپ شخصیت مال پرست شبیه شخصیت نگهدارنده مقعدی فروید است. این تیپ فرویدی به صورت خسیس، یکدنده و منظم توصیف می شود که بر پس انداز و احتکار کردن اموال مادی تمرکز دارد. فروید معتقد بود که شخصیت نگهدارنده مقعدی بیمارگون است و جامعه ی چنین شخصیت هایی الزاما جامعه ای بیمار خواهد بود. فروم نیز باور داشت که هر جامعه ای که اکثر افراد آن از تیپ مال پرست باشند،جامعه ای بیمار است.

تیپ شخصیت هستی گرا
در رابطه با تیپ شخصیت هستی گرا افراد خود را بر حسب آنچه که هستند نه بر حسب آنچه که دارند توصیف می کنند. تیپ های هستی گرا چندان رقابت جو نیستند، توصیف احساس ارزشمندی آنها از درون نشات می گیرد نه از مقایسه کردن خودشان با دیگران. آنها با دیگران همکاری می کنند، به آنها عشق می ورزند. تقسیم کردن با دیگران به جای تلاش برای جلو افتادن از آنها، لذت بردن از زندگی را برای آنها بیشتر می کند. همان گونه که شاهد هستید،تیپ شخصیت هستی گرا ویژگیهای مشترکی با تیپ زنده گرا دارد.
فروم افراد دارای تیپ شخصیت هستی گرا را به این صورت توصیف کرد: در زندگی مشارکت می کنند، تجربه می کنند، بر زمان حال تمرکز دارند، و با خود و جامعه رو راست هستند. او معتقد بود که امکان به وجود آوردن زندگی هستی گرا از طریق روان کاوی و خود کاوی وجود دارد. او روشهای خاصی مانند تداعی آزاد و تحلیل زندگینامه را برای بهبود بخشیدن خود توصیه کرد که به پرورش جهت گیری ثمر بخش هستی گرا کمک می کنند.

ماهیت انسان در نظریه اریک فروم

برداشت اریک فروم از ماهیت انسان خوشبینانه است. ما از توانایی شکل دادن به شخصیت و جامعه خود برخورداریم. هدف نهایی و اساسی زندگی، تحقق بخشیدن به استعدادها و قابلیت هایمان است.

پژوهش اریک فروم بر مشاهدات روان کاوی استوار بود که نمی توان آنها را تکرار یا اثبات کرد. از نظریه او بخاطر نادیده گرفتن تحولاتی که پس از فروید در روان کاوی صورت گرفتند، استفاده از اصطلاحات مبهم و ارائه دادن تصویری آرمانی از قرون وسطی، انتقاد شده است. اهمیت او به تاکید وی بر نیروهای اجتماعی، تاریخی و فرهنگی در شکل دادن شخصیت مربوط می شود.

 

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
RSS
Follow by Email
Facebook
Google+
http://ravanrahnama.ir/erich-fromm/
Twitter
LinkedIn

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.