سالیوان : نظریه میان فردی هری استک سالیوان (Harry Stack Sullivan)

سالیوان در ۱۸۹۲ در نوریچ، ایالت نیویورک به دنیا آمد. خانوادهٔ آنها تازه از ایرلند به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرده بود و در نوریچ در حومهٔ نیویورک سکنی گزیدند. آنها بعداً به مزرعه‌ای در نزدیکی نوریچ رفتند و سالیوان با مزرعه دارهایی بزرگ شد که برای زندگی بهتر به ایالات متحده آمریکا آمده، و به اصول اخلاقی پروتستان معتقد بودند. با این حال، آنها به شیوه‌های مختلف، یک سبک زندگی خاص را در پیش گرفتند که با تصویر ایده‌آل زندگی در روستاهای آمریکا مطابقتی نداشت. تمام منطقه به خاطر نرخ بالای خودکشی معروف بود. زنان مزرعه دار و منزوی، بیشتر از مردان خودکشی می‌کردند و گاهی بچه هایشان را نیز با خودشان می‌بردند.

سالیوان تک فرزند خانواده بود. از بین سه کودک، فقط او که کوچکترین آنها بود، زنده ماند. مادرش او را می‌پرستید ولی پدرش او را بی‌عرضه‌ای می‌دانست که نمی‌تواند در مزرعه کار کند زیرا دائم سرش تو کتاب بود. پدرش مزرعه دار فقیری بود که برای به دست آوردن مایحتاج اولیه برای خانواده اش مجبور بود تقلا کند. او مردی کم حرف بود که وقتی هم حرف می‌زد، حرف‌هایش نامفهوم بود. رابطهٔ هری با وی زیاد نزدیک نبود. قبل از این که هری به سه سالگی برسد، مادرش دوره‌ای از افسردگی داشت. حتی گفته می‌شود که اقدام به خودکشی کرده و می‌خواسته تا هری کوچک را نیز به همراه خودش بکُشد. به همین دلیل، هری را به مادربزرگش سپردند. بعداً که هری دوباره پهلوی مادرش برگشت، او گوش وی را از داستان بدبختی‌هایش پر کرد. «این که فقیر است و با مردی ازدواج کرده‌است که به عقیدهٔ وی، از لحاظ کلاس اجتماعی از وی پائینتر است، داستان‌هایی از زندگی باشکوه تری که قبل از ازدواج داشت، از ناراحتی‌هایش و از آرزوهای محالش»

خانوادهٔ استک (خانوادهٔ مادری) در بین مردم و محلهٔ خود بسیار محترم بودند. اما در مورد خانوادهٔ سالیوان چنین نبود. این مقایسه، مثالی است از «قانون نسبیت اجتماعی» (یا قانون اجتماعی نسبیت)، به این صورت که در یک محله یا منطقهٔ فقیرنشین، استک‌ها، در مقایسه با سالیوانها، موقعیت اجتماعی بهتری داشتند. در واقع، از بین تمام نظریه پردازانی که در این کتاب به آنها می‌پردازیم، خانوادهٔ سالیوان از همهٔ خانواده‌ها فقیرتر و پایینتر است. اسم هورنای، از طرف مادری، با وَن شروع می‌شود که مثل لرد، دُن، یا کنت، علامت نجیب زادگی است. در نقطهٔ مقابل، خانوادهٔ سالیوان مهاجرانی تازه به ساحل رسیده، و از طبقهٔ کارگر بودند. یکی از عواملی که سالیوان را به سوی موفقیت هول داد احتمالاً آرزوی وی برای بالا رفتن از نردبام اجتماعی بوده‌است. از سوی دیگر، توهمات وی دربارهٔ خانوادهٔ مادریش، ممکن است استانداردهای وی را بالا برده باشد. سالیوان در طول عمرش بارها اسمش را عوض کرد. این موضوع ممکن است تأثیر مادرش، الا استک، برای موفق شدن را نشان دهد که نیروی محرکهٔ سالیوان محسوب می‌شود. سالیوان به هنگام ورود به دانشکدهٔ پزشکی، هری فرانسیس سالیوان، یا ایچ. اف. سالیوان نام داشت (به او در ۱۳ سالگی اسم فرانسیس داده شده، که با موافقت وی همراه بود). بعدها او انواع ترکیبها را امتحان کرد، مثل هری اِف. سالیوان یا فقط هری سالیوان خالی. اما سرانجام فرانسیس را کنار گذاشت و نام مادریش، استک، را به جای آن گذاشت. او در سردرگمی در هویت، با اریکسون همدرد بود.

سالیوان در مدرسه هیچ دوستی نداشت، مستاصلانه محتاج توجه معلمان، و دانش آموز بسیار ممتازی بود. او یک بورس تحصیلی از ایالت نیویورک دریافت کرد و به تحصیل در دانشگاه کورنل مشغول شد. در هفته‌های آخر ترم دوم، او را به مدت یک ترم از تحصیل معلق کردند. علت آن دو چیز بود. اولاً نمرات وی به شدت افت کرده بود؛ و ثانیاً، به همراه عده‌ای از دیگر دانشجویان، به طور غیرقانونی و از طریق پست، به خرید و فروش مواد شیمیایی می‌پرداخت. با این که شواهد نشان می‌داد که نقش وی در این کار، جزئی و حاشیه‌ای است، تمام تقصیرها به گردن وی افتاد و او به تقلب پستی محکوم شد. با این که مجازات وی فقط یک ترم تعلیق بود، او هرگز به دانشگاه برنگشت و به مدت دوسال ناپدید شد. بعضی می‌گفتند که او در زندان یا مراکز بازپروری است، اما به نظر می‌رسد که او دوره‌ای از اسکیزوفرنی را تجربه کرده و به خاطر آن مدت کوتاهی هم بستری بوده‌است.

سالیوان، برای این که بتواند در آینده درآمد داشته باشد، می‌خواست پزشکی بخواند. تا شش سال بعد از اخراج از کورنل، سالیوان در شغل‌های گوناگون کار می‌کرد تا بتواند خرج تحصیل در دانشگاه پزشکی CCMS را درآورد. این دانشگاه در سال ۱۹۱۷ تعطیل شد، همان سالی که سالیوان مدرک پزشکی خود را گرفت. در این دانشگاه سطح پائین، باز هم نمرات سالیوان اکثراً بد بودند. او در تمام این سال‌ها فقط یک A گرفت، و کلکسیونی از انواع و اقسام Dها را جمع‌آوری کرد. به این ترتیب، او در یک دانشگاه بد نمرات بد می‌گرفت.

آموزش ضعیفی که سالیوان در این دانشگاه دریافت کرد آثار سوئی در زندگی او گذاشت. او هرگز یاد نگرفت تا خوب بنویسد، و در متدولوژی و تحقیق علمی، به طور رسمی آموزش ندید. همچنین، هیچ واحد درسی در روان پزشکی در آن دانشگاه نگذراند. بنابر این، شکافهای زیادی در دانش پزشکی او وجود داشت. با این حال، سالیوان خودش در خارج از کلاس به دنبال یادگیری بود. یک نکتهٔ مثبت نیز ممکن است وجود داشته باشد: کمبود آموزش رسمی ممکن است باعث شده باشد تا او زندانی بعضی نگرش‌ها و پیش ذهنیت‌های تثبیت شده‌ای که آموزش و پرورش رسمی می‌تواند ایجاد کند، نشود.

سالیوان در سی سالگی وارد روان پزشکی شد، زمانی که در بیمارستان سنت الیزابت، واشنگتن مشغول به کار شد. بیماران وی سربازانی بودند که از جنگ برگشته و مشکلات روانی پیدا کرده بودند. به گفتهٔ او، استادان واقعی وی، بیمارانش بودند.

سالیوان در ۱۴ ژانویهٔ ۱۹۴۹ در پاریس و در شرایطی اسرارآمیز فوت کرد. او را در اتاقی در یک هتل پیدا کردند که روی زمین افتاده، و داروی‌های قلبش در اطرافش پراکنده شده بود. شایعهٔ خودکشی به سرعت پخش شد، مخصوصاً در زادگاه وی در ایالات متحده آمریکا، که هنوز خودکشی به شدت در آنجا رواج داشت. پزشکان علت مرگ وی را خونریزی مننژیتی دانستند، اما صاحب نظران می‌گویند که ممکن است افکاری که در روز یا روزهای قبل از مرگ به ذهن وی رسیده‌اند در مرگ وی تأثیر داشته‌اند یا حتی باعث آن بوده‌اند. صبح همان روز، وقتی که از خواب برخاسته بود، این واقعیت که آن روز، روز تولد مادرش بود، بدون شک در ذهن وی بوده‌است. همچنین، تا سالگرد وفات یکی از دوستان بسیار عزیزش چند روز بیش نمانده بود. همچنین، حتماً به یادش بوده‌ است که لئو استک، یکی از فامیلهایش، چند سال قبل در حمله‌ای مشابه، در یک اتاق در یک هتل، و در ماه ژانویه، مرده‌ است. علاوه بر همهٔ اینها، سالیوان در سال ۱۹۳۱ پیش بینی کرده بود که در ۵۷ سالگی و به علت پاره شدن سرخرگ مننژیتی خواهد مرد. پیش گویی، به طرز بهت آوری درست از آب درآمد. شاید در ذهن داشتن این چهار رویداد، باعث شده‌ است تا رویدادی غیرقابل اجتناب، اندکی سریعتر روی دهد. این معما هرگز حل نخواهد شد، اما یک موضوع واضح است: روان پزشکی از مرگ زودرس سالیوان به شدت آسیب دید.

سالیوان معتقد است كه هر انسانی یك جزء از یك شبكه ارتباطی است وعلت اختلال در رفتارش را باید در این شبكه ارتباطی پیدا كرد. به عنوان مثال، دختری كه نظر بد نسبت به مردان دارد و معتقد است مردان جز به ار ضای جنسی خود به چیز دیگر فكر نمی كنند و از این تفكرات خود رنج می برد، به دلیل مشكلات شخصیتی خود به گونه ای عمل می‌كند كه نشان دهندة بی بندوباریهای جنسی است ولذا باز هم مردانی به طرف او كشیده خواهند شد

كه هدفشان صرفاً ارضای غریزه جنسی است. و بدین ترتیب باز هم نظر بد او نسبت به مردان تقویت می شود. سالیوان در تلاش های خود سعی كرده كه دانش روانپزشكی را در زمینه بررسی هر چه بیشتر روابط میان انسانها استفاده كند تا آنجا كه ممكن است روانشناسی مرضی و روانشانس اجتماعی را به هم نزدیك كند. به عقیده «شانول» و «ویور» ارتباط به كلیه راهها و فنونی گفته می شود كه به وسیله آن یك فرد طرف مقابل خود را تحت تأثیر قرار می‌دهد. قسمت اعظم روابط كودك با والدین و اطرافیان خود غیر كلامی است سالیوان اعتقاد دارد كه پایه واساس شخصیت انسان به وسیله نیروهای فردی و اجتماعی گزارده می شود و بنابراین در شكل گیری و تداوم شخصیت ارتباط افراد با یكدیگر حرف اول را می زند (ایزدی ـ ۱۳۶۹)

به نظر سالیوان شخصیت انسان یك پدیدة فرضی است كه نمی توان آن را از وضعیت و ارتباطات میان افراد جدا كرد بنابراین تنها، موضوعی را كه ما می توانیم در قالب شخصیت مشاهده و بررسی كنیم روابط میان افراد است. بنابراین در شناخت شخصیت بشر ما نمی توانیم از فردانسان سخنی بگوئیم. چرا كه فرد بدون ارتباطات خود با سایر افراد، اصولاً موجودیتی ندارد. (شاملو ۱۳۸۲)
به نظر سالیوان شخصیت انسان از سه عنصر اساسی شكل می گیرد.

عناصر شخصیت از نظر سالیوان

۱ـ پوایایی ها

«پویایی عبارت است از كوچك ترین واحد رفتار فرد كه قابل مطالعه است و همچنین به مجموعه ای از الگوهای تكراری تغییر شكل انرژی گفته می شود كه نسبتاً پایدار می ماند و این الگوها روی هم خصوصیات خاص یك فرد را تشكیل می دهند» (شاملو ۱۳۸۲)

۲ـ تصویر های ذهنی

تصویر ذهنی عبارت است از تصویر یا برداشتی كه هر فرد انسان از خود و دیگران دارد. این تصویر مجموعه پیچیده ای از احساسات، طرز تلقی ها و تفكراتی است كه هدف آنها ارضای احتیاجات و كاستن اضطراب فرد است مثلاً تصویر ذهنی كودك از مادر خوب . (شاملو ۱۳۸۲)

۳ـ فرایند شناختی شامل

«سه نوع تجربه: یكی تجربه حسی، دیگری تجربه نامربوط و سومی تجربه واقعی» . «تجربه حسی، خالص ترین و ساده ترین نوع تجربه است و شامل ادراك، هیجان و احساسات دست اول می شود. تجربه نامربوط عبارتست از قایل شدن ارتباط علت و معلولی برای پدیده هایی كه در واقعیت با یكدیگر ارتباط علی ندارند مانند خرافات تجربه واقعی: عبارت است از آن نوع تفكری كه واقعیت بیرونی و بخصوص تجربیات دیگران به آن صحه بگذارند مانند لغات و اعداد». (شاملو ۱۳۸۲)
سالیوان همچنین نكته های دیگر را مورد توجه خود قرار می‌دهد و آن این است كه شناخت ما از خود بسیار وابسته به ارزیابی دیگران از ماست. و به این ترتیب كه «خود» در ما شكل می گیرد. زمانی كه ما مبینیم دیگران ما را به عنوان فردی شایسته ارزیابی می‌كنند ما نیز «خود خوب» را در خودمان شكل می دهیم و بالعكس زمانی كه ارزیابی دیگران از ما منفی است ما هم «خود بد» را در خودمان شكل می دهیم. (جمالفر ـ ۱۳۸۲)

نكات اساسی در نظریه سالیوان

ـ تنشهاـ : سالیوان هم مانند فردید و یونگ شخصیت را به صورت نظامی از انژی می شناخت كه حال این انرژی می تواند به صورت تنش (احتمال عمل كردن) و یابه صورت خود اعمال (تغییر شكل های انرژی) وجود داشته باشد. تغییر شكل های انرژی، تنش ها را به یك سری رفتارهای آشكار و غیر آشكار بدل می‌كند و هدف آن نیز این است كه نیازها ارضا شوند و اضطراب كاهش پیدا كند. تنش احتمال عمل كردن است كه می تواند تجربه شود و یا اینكه تجربه نشود. بنابراین همیشه تنشها به صورت هشیار تجربه نمی شوند سالیوان از دو نوع تنش یا می‌كند «نیاز و اضطراب» كه در ذیل به آنها پرداخته می شود (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

الف : نیازها 

نیازهای ناشی از عدم تعادل زیستی بین فرد و محیط فیزیوشیمیایی درون و بیرون ارگانیزم می باشد. نیازها وقتی ارضا می شوند نیروی خود را از دست می دهند اما ممكن است دوباره بعد از مدتی نیرو بگیرند گرچه بسیاری از نیازهای پایه زیستی دارند، بسیاری از آنها از روابط بین فردی ناشی می شوند. مهمترین نیاز فردی محبت است. كودك همواره نیاز دارد تا محبت را از مادر یا جانشین او دریافت كند. نیازها می توانند «كلی» باشند یا «موضعی» نیازهای كلی به سلامت كلی فرد مربوط هستند مانند نیاز به محبت، آب، هوا و نیازهای موضعی كه از منطقه ای خاص از بدن منتهی می شوند مثلاً دهان كه برای ارضاء نیاز موضعی به فعالیت دهانی مورد استفاده قرار می گیرد.

ب : اضطراب 

اضطراب از این جهت با تنش نیاز متفاوت است كه اضطراب مبهم و پراكنده می باشد. اگر كودكی به غذا نیاز داشته باشد مشخص است كه برای ارضاء آن چه باید كرد اما اگر مضطرب باشد برای فرار از این اضطراب معلوم نیست كه باید چگونه رفتار كرد. اما اضطراب چگونه شكل می گیرد؟ سالیوان معتقد بود كه اضطراب از طریق فرایند «همدلی» از مادر به كودك منتقل می شود. همانگونه كه كودك نمی تواند اضطراب خود را كاهش دهد

مادر هم نمی داند كه برای كاهش اضطراب كودك خود چه بكند. برای مثال اضطراب او را باگرسنگی اشتباه می گیرد و سعی می‌كند او را تغذیه كند همین مساله بی قراری كودك را افزایش داده و در نتیجه اضطراب مادر هم زیادتر می شود. البته اضطراب برای بزرگسالان هم بسیار زیان آور است. چرا كه از رشد روابط میان فردی آنها جلوگیری می‌كند و بر ادراك و حافظة آنها تأثیر مخربی بر جای می گذارد. اضطراب مانع از آن می شود كه افراد از اشتباهات خود درس بگیرند. سالیوان تفاوتهایی میان اضطراب و ترس قائل می شود

. و آن این است كه اضطراب مبهم و پیچیده است و منبع آن معمولاً ناشناخته می باشد. در صورتی كه ترس واضح تر و مشخص تر است. از طرفی اضطراب ارزش مثبتی ندارد. فقط در صورتی به تنش دیگری از جمله ترس یا خشم تبدیل شود می تواند سودمند باشد در حالی كه ترس به افراد كمك كند تا نیازهای خود را ارضاء كنند. (سید محمدی ـ ۱۳۸۴).

پویشها

آن دسته از الگوهای رفتاری كه نوع خاصی از رفتار را در فرد شكل می‌دهد. پویشها به دو طبقه اساسی تقسیم می شوند: طبقه اول به قسمتهای خاصی از بدن مانند دهان معتقد، اندام های تناسلی مربوط می گردند. طبقه دوم كه با تنش ها ارتباط دارند خود به سه طبقه تقسیم می شوند. پویش های گسسته شامل تمام الگوهای رفتاری مخرب كه با مفهوم «بدخواهی» ارتباط دارند. پویش های مجزا مواردی مانند شهوت، كه به روابط میان فردی مربوط نیست و سرانجام پویش های پیوسته شامل الگوهای رفتاری سودمند از جمله «صمیمیت».

الف : بد خواهی 
بدخواهی پویش گسسته «نفرت» و «شرارت» است. همانند احساسی كه فرد در بین دشمنان زندگی می‌كند. بدخواهی ممكن است از ۲یا۳ سالگی در كودك شكل بگیرد. یعنی زمانی كه كودك از سوی والدین خود با تنبیهات بدنی و سرزنش مواجهه می شود. بنابر این او یاد می گیرد كه دنیا، جای نفرت و شرارت است او نگرشی منفی پیدا كرده كه این نگرش منفی به صورت كمرویی، موذگیری و قساوت خود را نشان می دهد. (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

ب : صمیمیت
صمیمیت از نیاز به محبت شكل می گیرد و به رابطه نزدیك میان دو نفر گفته می شود. به هیچ وجه نباید صمیت را با میل جنسی قاطی كرد. چرا كه صمیت قبل از بلوغ و در دورة پیش نوجوانی بین كودك كه هر دو مرتبة یكسانی قرار دارند شكل می گیرد. صمیت معمولاً در روابط فرزند و والدین به معنی خاص آن وجود ندارد. مگر اینكه والدین كودك خود را به چشم برابر ببنید صمیمیت تا حد زیادی اضطراب و تنهایی را كاهش می‌دهد. چرا كه صمیمیت اصولاً به افراد كمك می‌كند كه از اضطراب و تنهایی فرار كنند (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)
ج : شهوت :
شهوت یك پویش مجزا است. وشامل رفتار كامجویانه است. شهوت پویشی قدرتمند است كه در مرحله نوجوانی شكل می گیرد و معمولاً عزت نفس نوجوان را پائین می آورد. چرا كه رفتارهای كامجویانه شهوانی معمولاً با واكنش منفی دیگران مواجهه می شوند كه این مسئله اضطراب نوجوان را افزایش داده، و احساس ارزشمندی او را می كاهد. (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)
د : سیستم خود

سیستم خود از تمام پویشهای دیگر پیچیده تر است. سیستم خود یك الگوی رفتاری است كه هدف آن حافظت از افراد در برابر اضطراب است. این پویش از ۱۲ تا ۱۸ ماهگی زمانی كه كودك هوش و آینده بینی را پرورش می‌دهد شكل می گیرد و تلاش می‌كند تا اضطراب را كاهش دهد. و آنهم از این طریق كه كودك می آموزد كدام رفتارها اضطراب را كاهش و كدام رفتار اضطراب را افزایش می دهند. اما سیستم خود در حالی كه مانند یك علامت عمل می‌كند و فرد را از افزایش اضطراب آگاه ساخته و از او در مقابل آن دفاع می‌كند، اما در همین حال باعث می شود كه شخصیت در مقابل تغییر مقاوم باشد و از ایجاد تغییرات مطلوب كه در نتیجه پذیرش تجربه های اضطراب آور است جلوگیری می‌كند. هنگامی كه سیستم خود شكل می گیرد افراد هر تجربه ای را كه بر خلاف عزت نفس شان باشد،

تهدیدی علیه خود می دانند و لذا سعی می‌كنند از خود دربرابر آن از طریق «عملیات امنیتی» دفاع كنند. عملیات امنیتی هدفش كاهش اضطراب ناشی از به خطر افتادن عزت نفس است افراد تجارب میان فردی را كه با حرمت نفس آنها مغایر باشد نادیده می گیرند یا به كلی تحریف می‌كنند مثلاً فردی كه خود را خیلی شایسته تصور می‌كند وقتی دیگران او را بی كفایت می خوانند ترجیح می‌دهد تصور كند كه دیگران افرادی احمق هستند. دو عملیات امنیتی مهم یكی «تجزیه» و دیگری «بی توجهی گزینشی» است. در تجزیه تجربیات ناخوشایند تجزیه شده و در نتیجه جزئی از سیستم خود نمی شوند البته این تجربیات ناهشیار بوده

و همچنان بر شخصیت تأثیر می گذارند. این تصور تجزیه شده در رویاها، خیالبافیها همچنان به حیات خود ادامه می دهند. و اما بی توجهی گزینشی، خودداری از دیدن چیزهایی است كه فرد دوست ندارد ببیند. تجربیات كه به صورت گزینشی مورد بی توجهی قرار می گیرند بیشتر در دسترس هشیار می باشند و همچنین گسترة محدودتری را نسبت به تجربیاتی كه تجزیه می شوند دارا هستند (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

شخصیت بخشی ها 

در آغاز نو بادگی و بعد ها در طول مراحل رشد، فرد تصورات خاصی را از خود و دیگران به دست می آورد كه «شخصیت بخشی» نامیده می شود. كه اینها می توانند دقیق باشند و یا به دلیل تأثیر پذیری از نیازها و اضطرابها بسیار تحریف شده باشند. سالیوان سه شخصیت بخشی اساسی را توصیف می‌كند كه در طول نوباوگی ایجاد می شود : (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)
الف‌: مادر بد، مادرخوب
بازنمایی مهم كودك از درست تغذیه نشد. این مفهوم سالیوان بسیار شبیه به مفهوم پستان بد و پستان خوب ملانی كلین است.
شخصیت بخشی مادر بد: تجربیات كودك از نوك پستان بد كه نیاز گرسنگی او را ارضاء نمی كند. مهم نیست كه این نوك پستان به مادر تعلق دارد یا به سرشیشه. بعد از شكل گیری شخصیت بخشی مادر بد، كودك بر اساس رفتارهای محبت آمیز مادر، شخصیت بخشی مادر خوب را فرا می گیرد. كه بر اساس برداشت كودك از مادر بد خواه و مضطرب است. تا زمانی كه كودك زبان خود را پرورش می‌دهد این دو شخصیت بخشی متضاد می تواند وجود داشته باشد.

ب : شخصیت بخشی های من
كودك در اواسط نوباوگی سه شخصیت بخشی «من» را شكل می‌دهد. من بد: ناشی از تجربیات تنبیه شدن و مورد تایید قرار نگرفتن كودك است. اضطراب حاصل تا حدی شدید است كه كودك یاد بگیرد كه «بد» است اما این اضطراب آنقدر شدیدنیست كه تجزیه شود یا به صورت گزینشی مورد بی توجهی قرار گیرد. شخصیت بخشی من خوب ناشی از تجربیات كودك در رابطه با پاداش و تایید است این تجربیات باعث می شود كه كودك خود را «خوب» تصور كند و اضطرابش كاهش یابد

اضطراب شدید هم می تواند شخصیت بخشی «من هیچ» را تشكیل دهد كودك سعی می‌كند كه این اضطراب را تجزیه كرده و یا به صورت گزینشی به آن توجه نكند بزرگسالان هم می توانند با شخصیت بخشی های «من هیچ» به طور مبهم مواجهه شوند و این زمانی است كه با اضطراب شدید و غیر عادی مواجهه می شوند. این اضطراب افراد را از روبط میان فردی عاجز می‌كند و نشانه آشكاری برای واكنش های اسكیزوفرن می باشد (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

ج : شخصیت بخشی های خیالی
همة روابط بین فردی به افراد واقعی ختم نمی شود. كودكان اغلب برای خود همبازیهای خیالی دارند كه نوعی شخصیت بخشی خیالی است. وبرای حفظ عزت نفس به آنها كمك می‌كند سالیوان معتقد بود كه این همبازیهای خیالی به اندازة همبازیهای واقعی برای رشد كودك اهمیت دارند بزرگسالان هم اغلب ویژگی های خیالی در دیگران می بینند ممكن است فرد صفاتی خیالی را كه ناشی از روبط میان فردی قبلی است به دیگران فرافكنی كند. این شخصیت بخشی های خیالی در روابط میان فردی تعارض به وجود می آورند. (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

سطوح شناخت در نظریه سالیوان :

سطوح شناخت همان شیوه های درك كردن،‌ تخیل كردن و تصور كردن است. سالیوان سه سطح در شناخت مطرح می‌كند. ابتدایی اندیشی، علت و معلول اندیشی صوری، عینی اندیشی

الف : ابتدایی اندیشی :

ابتدایی ترین تجربیات كودك در این سطح شكل می گیردند. چرا كه نمی تواند این تجربیات را به دیگران انتقال دهد. و به همین دلیل شناخت آنها كاری دشوار است. این تجربیات با نقاطی از بدن كودك مرتبط است. كودك احساس گرسنگی و درد می‌كند واین تجربه ابتدایی به گریه كردن و مكیدن تبدیل می شود. ولی او هیچ رابطه ای بین این تجارب با اعمال خود نمی بیند.

در اوایل نوباوگی، گرسنگی و درد در سطح ابتدایی اندیشی هستند. چرا كه كودك نمی تواند بین آنها تمایز قایل شود این تجارب در خارج از هشیاری كودك می باشند. اما در بزرگسالان تجارب ابتدایی اندیش همان احساسات و تصورات ذهنی لحظه ای هستند این تصاویر ذهنی یا اینكه به صورت ضعیفی درك می شوند یا اینكه كاملاً ناهشیارند. در هر حال فرد نمی تواند آنها را به دیگران منتقل كند. اما گاهی می تواند به آنها بگوید كه احساس عجیبی دارد. (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

ب : سطح علت و معلول اندیشی صوری

تجربیات دراین سطح پیش منطقی هستند و هنگامی رخ می دهند كه فرد بین دو رویداد كه به طور همزمان و آنهم بر حسب اتفاق با هم روی می دهند رابطة علت و معلول فرض می‌كند. اگر چه فرد می تواند این تجربیات را به دیگران انتقال دهد اما چون معنی آنها شخصی است فقط به صورت تحریف شده انتقال می یابند. این سطح در اوایل كودكی شكل می گیرد و در تمام طول زندگی یك فرد ادامه پیدا می‌كند. مثلاً كودكی كه هر گاه پستان مادر را می مكد تغذیه می شود. یك رابطه علت و معلول صوری بین مكیدن و رفتار تغذیه مادرش متصور می شود.

تجربیات شرطی كردن انسانها و حیوانات، نمونه ای از علت و معلول اندیشی صوری است. اگر كودكان برای دریافت شكلات شرطی شوند كه بگویند «خواهش می كنم» پس از چند بار دریافت شكلات یك رابطة علت و معلول بین خواهش كردن و دریافت كردن مشكلات برقرار می كنند. (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

ج : سطح منطقی اندیشی :

تجربیاتی كه در نظر عموم معتبر هستند، به عبارتی تجاربی كه اكثریت مردم در مورد آن توافقی دارند. وبه صورت نمادی انتقال پیدا می‌كنند. به عنوان مثال، كلمات ازنظر عمومی، معتبرند چرا كه انسانها كم و بیش در مورد معنی آنها توافق دارند. رایج ترین نمادهایی كه افراد برای برقراری ارتباط با یكدیگر به كار می برند. نمادهای زبان از جمله كلمات و ایما و اشاره هستند. به نظر سالیوان،‌ سطح منطقی اندیشی برای اولین بار زمانی در كودك شكل می گیرد كه برای صدا، ایما و اشاره وكلمات همان معنایی را داشته باشد كه برای بزرگترها دارد. این سطح زمانی رسمی تر می شود كه كودك زبان رسمی را آغاز می‌كند اما باید گفت كه هیچ گاه به صورت كامل جایگزین شناخت ابتدایی و علت و معلول نمی شود. و بزرگسالان در هر سه سطح تجارب خود را شكل می دهند. (سید محمدی ـ 1384)

مراحل رشد در نظریه سالیوان

سالیوان برای رشد هفت مرحله به قرار زیر در نظر گرفته است كه از نوباوگی تا بزرگسالی را شامل می شود.

نوباوگی : این دوره و مرحله از بعد از زایمان شروع شده تا زمانی ادامه پیدا می‌كند كه كودك كم كم می تواند به صورت واضح و روشن سخن بگوید.

سالیوان معتقد بود كه كودك بدون محبتی كه از مادر خود می بیند، بدون غذا، بدن گرم، تماس فیزیكی نخواهد توانست زنده بماند. این مادر است كه از طریق رابطة همدلانه خود با كودك او را انسان می‌كند كودك برای اولین بار در اثر ارتباط همدلانه با مادر خود دچار اضطراب می شود. به عبارتی اضطراب مادر به او منتقل می گردد. بنابراین برای رفع اضطراب خود از هر چیزی استفاده می‌كند و هر كاری را اقدام می‌كند. از جمله رد پستان كه البته این كار اضطراب او را كم نخواهد كرد. رد كردن پستان مادر از طریق كودك، علت اولیه اضطراب مادر نیست اما به آن اضافه می شود. تا اینكه سرانجام كودك پستان خوب (سمبل مادر با یا محبت را از پستان بد مادر بد مضطرب و بد) تشخیص می‌دهد. كودك هم گرسنگی و هم اضطراب را از طریق گریه كردن نشان می‌دهد. ممكن است كودكی گریه كند، آنهم در اثر اضطراب اما مادر این اضطراب را با گرسنگی اشتباه بگیرد و پستان را به دهان كودك مضطرب فرد كند. حالت معكوس این وضعیت هم ممكن است اتفاق بیافتد. كودك گرسنه است و گریه می‌كند اما مادر فرصت ارضای نیاز فرزندش را ندارد، لذا كودك خشمگین می شود و همین مساله اضطراب مادر را افزایش می‌دهد. همچنان نیاز كودك ارضاء نشده و لذا او به مرحله «وحشت» می رسد. در این حالت حتی تنفس كودك هم مشكل می شود و ممكن است كبود و سیاه شود. اما «محافظهای فطری بی‌تفاوتی و گسلش خواب آور» كودك را از مرگ نجات می‌دهد و این امكان را به وجود می آورد كه كودك در حالی كه نیازش به غذا ارضا نشده به خواب برود. كودك درعین ارضا نیاز گرسنگی نیاز خود را به محبت نیز ارضا می‌كند. رابطة مادر و كودك در این زمان مانند «سكه دورویه» است. كودك هم مادر خود را خوب می بیند و هم بد. مادر هنگامی بد، خوب است كه نیاز كودك را  ارضا می می‌كند و هنگامی كه او را مضطرب سازد. كودكان در اواسط نوباوگی می توانند از طریق زبان رابطه برقرار كنند ابتدا زبان آنها با ویژگی «اوتیستك» مشخص می شود. یعنی زبانی كه خاص خود كودك است و برای دیگران معنی چندانی ندارد كودك در ابتدا  بیشتر از طریق جلوه های صورت و به صدا در آوردن واج های مختلف با دیگران ارتباط برقرا می‌كند كه البته این كار را از طریق تقلید انجام می‌دهد و در نهایت ژستهای و صداها برای كودك همان معنایی را پیدا می كنند كه برای دیگران دارند. این ارتباط علامت شروع زبان نحوی و پایان نوباوگی است. (سید محمدی ـ 1384)

كودكی « Childhood »

از زمانی كودك به صورت روشنی شروع به سخن گفتن می‌كند تا نیاز به بازی با بچه ها و كودكان هم سن (24 ماهگی – 5 یا 6 سالگی)

در این مرحله همچنان مادر مهمترین فرد در زندگی كود است «برداشت كودك از مادر یا مادر واقعی هماهنگ تر است» كودك در این مرحله افراد دیگر كه قبلاً ممكن بود جزئی از مفهوم مادر باشد از آن جدا می‌كند و برای هر كدام از آنها نقش جدایی در نظر می گیرد. كودكان بعد از آنكه با زبان نحوی آشنا شدند دیگر به طور همزمان بامن خوب و من بد به طور هشیار رابطه برقرار نمی كنند. بلكه دیگر همچون والدین خود به هر رفتار پرچسب خوب یا بد می زنند خوب دید در این مرحله به ارزش های اخلاقی و اجتماعی مربوط می شوند و دیگر به وجود و عدم وجود اضطراب مربوط نخواهد شد. در این مرحله ارتباطات دو جانبه می شود. كودك هم محبت می‌كند و هم محبت می بیند. اكنون دیگر رابطه كودك با مادرش یك طرفه نیست دیگر مادر صرفاً كسی نیست كه نیاز گرسنگی كودك درا ارضا می‌كند بلكه بیشتر كسی است كه دارای محبت است وبه محبت های كودك به طور متقابل جواب می‌دهد. در مرحله پیش دبستانی، كودك علاوه بر والدین خود، یك رابطه با اهمیت دیگر نیز دارد. و آن «همبازی خیالی» است. پیش می آید والدین، كودك خود را می بینند كه با شخصی خیالی حرف می زند، برای او اسمی انتخاب می كند، با او بازی می‌كند،‌ حتی  جایی خالی در اتومبیل برای او اختصاص می‌دهد. سالیوان اعتقاد داشت این همبازی خیالی به هیچ وجه، بیانگر وجود بیماری در كودك نیست. و حتی یك رویداد مثبت در او تلقی می شود. چرا كه به او كمك خواهد كرد كه در مرحله پیش نوجوانی ارتباط صمیمانه و موفقی با دوستان واقعی خود برقرار كند.

سالیوان مرحله كودكی را «دورة فرهنگ پذیری سریع» نامید. (سید محمدی ـ 1384) كودكان در این مرحله، علاوه بر یادگیری زبان، آموزش هایی را نیز در زمینه پاكیزه گی چگونگی توالت رفتن، چگونه غذا خوردن، ونقش های جنسی می بینند. آنها همچنین دو فرایند مهم دیگری را هم می آموزند : نمایشات و اشتغال های ذهنی «نمایشات تلاش هایی برای عمل كردن شبیه به صاحبان قدرت مهم، مخصوصاً ماد و پدر هستند و اشتغال ذهنی راهبردهایی هستند كه برای اجتناب از اضطراب و موقعیت ها ی ترس برانگیز به وسیله مشغول نگه داشتن خود به فعالیتی كه قبلاً سودمندی یا تقویت كنندگی آن ثابت شده است مورد استفاده قرار می گیرند»

در این مرحله كودكان یاد خواهند گرفت قید و بندهایی در جامعه برای آزادی آنها در نظر گرفته شده است (سید محمدی ـ 1384)

دوران بچگی (Jurenile Era)

نیاز به هم بازی پیدا كردن تا پیدا نمودن دوستی كه از طریق برقراری رابطة صمیمانه با او، نیاز به صمیمیت ارضا شود

سالیوان اعتقاد داشت كه كودك در این دوره هم باید رقابت كردن و هم سازش و همكاری كردن را یاد بگیرد. اینكه كودك تا چه اندازه رقابتی باشد تا حد زیادی به فرهنگ مربوط می شود. برخی از كودكان یا می گیرند برای اینكه موفق شوند باید بسیار رقابت گر باشند سازش هم می تواند در كودكی به طور افراطی وجود داشته باشد و او را در مرحله مختلف زندگیش وادار به تسلیم نماید. و اما همكاری كه از تركیب رقابت و سازش فراتر است. همكاری تمام آنچه فرد برای كنار آمدن با دیگران نیاز دارد را شامل می شود. كودك باید یاد بگیرد همكاری كند. و این قضیه در فرایند اجتماعی شدن او بسیار مهم است. و به عبارتی مهمترین چالشی است كه كودك در این مرحله با آن مواجهه است. كودك در پایان این مرحله باید جهت و هدفی برای زندگی خود انتخاب كند. (سید محمدی ـ 1384)

پیش نوجوانی

(Prea dolscence)

شروع از نه سالگی و ختم به نوجوانی، در این مرحله صمیمیت بین فردی با یك فرد خاص و بیشتر اوقات همجنس برقرار می شود.

صمیت در مراحل پیش كاملاً خود محورانه است یعنی برای ارضا نفع شخصی در این مرحله برای اولین بار صمیمیت واقعی شكل می گیرید. و آنهم بر اساس دوست داشتن دیگری. سالیوان این مساله را تحت عنوان «شاهكار پیش نوجوانی» یا می‌كند (سید محمدی ـ 1384)

پیش نوجوانان در این مرحله از طریق همفكری با یكدیگر، از طریق شریك شدن در رویاها و فعالیت های واقعی همدیگر چیزهای زیادی را می آموزند. آنها می آموزند كه هم به خود و هم به دیگران احترام بگذارند. یاد می گیرند كه چگونه به یكدیگر و دیگران توجه نمایند.

رفاقت های این دوره معمولاً به صورت پسر با پسر و دختر با دختر است. در این مرحله برای پیش نوجوانان پذیرفته شدن توسط همسالان بسیار مهمتر از پذیرفته شدن توسط والدین و معلمان است. از نظر سالیوان پیش نوجوانی مهمترین ودر عین حال بی خیال ترین دورة زندگی است. عشق در این دوره هنوز با شهوت آمیخته نشده است. اگر كودكان در این دوره صمیمیت را نیاموزند به شدت در مراحل بعدی دچار مشكل می شوند و در عین حال روابط صمیمانه این مرحله می تواند آثار منفی دوره های گذشته را جبران كند (سید محمدی ـ 1384)

اوایل نوجوانی :  

اوج تمایلات شهوانی و جنسی و نیاز به داشتن یك رابطه جنسی عشقی با فرد خاص

در این مرحله همچنان نیاز به صمیمیت وجود دارد. اما نیاز به ارضای تمایلات جنسی هم در این مرحله وارد میدان می  شود و از سوی دیگر نوجوان در این دوره به امنیت و نیز رهایی از اضطراب نیاز دارد. اما این نیاز به صمیمیت،‌ شهوت و امنیت در تعارض با هم قرار گیرند چرا كه شهوت، امنیت فرد را به خطر می اندازد. چرا كه تمایلات شهوانی معمولاً با احساس گناه و شرمندگی آمیخته است. از طرفی اغلب صمیمیت هم با امنیت در دورة نوجوانی در تعارض است. نوجوان در این مرحله در حالی كه در دو ستیمهای صمیمانة خود را با همسلان هم مرتبه اش حفظ می‌كند اما به دنبال این هم هست كه رابطة صرفاً شهوانی بدون صمیت هم داشته باشد سالیوان اعتقاد داشت كه اوایل نوجوانی در رشد شخصیت فرد اهمیت بسزایی دارد. و اگر نوجوان نتواند بین صمیمیت و شهوت تعادل ایجاد كند در مراحل بعدی خود با مشكلات میان فردی زیادی مواجهه خواهد شد ( سید محمدی ـ 1384)

اواخر نوجوانی 

زمانی كه فرد در آن واحد هم می تواند با یك نفر رابطة صمیمانه وهم رابطة عشقی شهوانی داشته باشد.

ویژگی برجسته این دوره، هماهنگی صمیت و شهوت است. نوجوان در این مرحله می تواند جنس مخالف خود را هم دوست داشته باشد و هم هدف جنسی خود قرار دهد الگوی فعالیت جنسی فرد در این مرحله، بر خلاف دورة قبل به یك الگوی باثبات تبدیل می شود به علاوه در این دوره با رشد تفكر منطقی فرد هم روبه رو هستیم. افراد در این مرحله عقاید خود را با دیگران در میان می گذارند و از تفكرات خود دفاع می‌كند سالیوان تأكید می‌كند اگر فرد مراحل رشد قبلی را با موفقیت گذرانده باشد می تواند در این مرحله هم موفق باشد بسیاری از نوجوانان از پس تكلیف عشق ورزیدن كه معمولاً خاص این دوره است به خوبی بر نمی آیند. آنها تنها وانمود می‌كنند كه عاشق هستند در حالی كه بیشتر درگیر ارضای نیاز خود به امنیت می باشند. (سید محمدی ـ 1384)

بزرگسالی

داشتن یك رابطة موفقیت آمیز عشقی و صمیمانه حداقل با یك نفر

سالیوان در این مورد تأكید كند كه رابطه صمیمانه فرد با دیگری در این مرحله كه بسیار هم می تواند رشد یافته باشد منبعی برای كسب رضایت از زندگی است و نه الزاماً وظیفه اصلی زندگی. سالیوان در مورد این مرحله چیز زیادی نمی گوید. صرفاً مطرح می‌كند افرادی كه به این مرحله می رسند می توانند اضطراب و امنیت دیگران را بفهمند. آنها نسبت به نیازهای دیگران حساس اند و مشكلات آنها را به خوبی درك می كنند. آنها افراد سالمی هستند كه اضطراب كمی را تجربه می كنند به صورت منطقی فكر می نمایند. زندگی همواره برای آنها چالش انگیز و جالب است چراكه آنها سایر مراحل رشد خود را با موفقیت كامل پشت سر گذاشته اند. (سید محمدی ـ 1384)

اختلال های روانی در نظریه سالیوان

سالیوان معتقد بود كه كلیه اختلالات روانی علت میان فردی دارند و صرفاً با توجه به محیط اجتماعی افراد است كه می توان از مشكلات آنها آگاه شد. از طرفی او اعتقاد داشت، نارسائیهایی كه در بیماران روانی وجود دارد در همه افراد یافت می شود اما با درجاتی كمتر. بیشتر كارهای سالیوان با بیماران اسكیزوفرنیك صورت گرفته است كه او در این مورد دو طبقه برای اسكیزوفرنی در نظر می گیرد. طبقه اول كه در آن اسكیزوفرنی دارای علت های جسمانی است. و لذا از حیطة روان پزشكی میان فردی خارج می شود. طبقه دوم همه اختلال های اسكیزوفرنیكی را در برمیگرد كه در عوامل موقعیتی ریشه دارند. این اختلالات، تنها اختلالاتی بودند كه سالیوان به آنها توجه می كرد. چرا كه تنها از طریق روان پزشكی میان فردی می توان آنها را تغییر داد. (سید محمدی ـ 1384)

روان درمانی 

از آنجا كه سالیوان معتقد بود كه اختلالات روانی ریشه در مشكلات میان فردی دارد روشهای درمانی خود را بر پایة بهبود روابط فرد با دیگران قرار داده بود. در این فرایند درمانگر، نقش یك مشاهده گر مشاركت كننده را به عهده می گیرد و در ارتباط با فرد سعی می‌كند نقطه های كور موجود در روابط فرد بیمار را كشف كند. زمانی كه سالیوان در بیمارستان سنت الیزابت بود روش جدیدی را برای برخورد با بیماران آشفته ابداع كرد. تا آن زمان، بیماران روانی و اسكیزوفرنیك را در انبارها زندانی كرده و آنها را به عنوان انسان تلقی نمی كردند. اما روش سالیوان موثر واقع شد و نتایج معجزه آسایی در بر داشت. او پرستاران زیادی را تربیت كرد تا با بیماران همچون دوستانی قدیمی برخورد كنند. در روش درمانی سالیوان، درمانگر از طریق برقراری ارتباط با بیمار به او كمك می‌كند كه اضطراب خود را كاهش داده و بتواند در سطحی منطقی،‌ با دیگران ارتباط برقرا كند. سالیوان در درجه اول سعی می كرد بیمارش را بشناسد و بعد به او كمك می كرد كه تصویر آیندة خود را بهبود دهد و مشكلات خود را در زمینه ارتباط میان فردی تشخیص داده در این مورد سالیوان تلاش می كرد به سه سوال توجه كند

1ـ بیمار دقیقاً چه چیزی به من می گوید.

2ـ آچه را دوست دارم برای بیمارم بگویم چگونه می توانم در قالب كلمات قرار دهم.

3ـ الگوی ارتباطی من و بیمار چیست. (سید محمدی ـ 1384)

ارزیابی نظریه سالیوان :

با وجود اینكه نظریه شخصیت سالیوان بسیار كامل و جامع است اما واقعیت این است كه به اندازه نظریه های فروید ، آدلر، یونگ محبوبیت ندارد.

شش ملاك در زمینة ارزیابی هر نظریه ای مطرح می شود كه این ملاك ها را مورد با توجه به نظریه سالیوان بررسی می‌كنیم. اولین ملاك یك نظریه مفید، توانایی تولید پژوهش است. اگر چه امروزه در زمینه روابط میان فردی پژوهش های زیادی صورت گرفته است اما فقط تعداد محدودی از آنها مستقیماً از نظریه سالیوان نشأت گرفته.

دومین ملاك اینكه یك نظریه مفید باید ابطال پذیرفته باشد. یعنی اینكه باید تا آن حد روشن باشد كه بتوان با دلایلی محكم آن را تایید یا رد كرد. نظریة سالیوان در این ملاك امتیاز كمی دارد و نمی توان به روشنی آن را بررسی كرد.

سومین ملاك این است كه نظریه سالیوان تا چه اندازه ای می توان آنچه را مربوط به شخصیت انسان است سازماندهی كند. در این مورد هم نظریه سالیوان از امتیاز متوسط برخودار است چرا كه بسیاری از آنچه امروزه به شخصیت انسان مربوط می شود منشأ زیستی دارد و نه صرفاً میان فردی.

چهارمین ملاك برای یك نظریه خوب این است كه آن نظریه تا چه اندازه راهنمای عملی معلمان و والدین و روان درمانگران است. كه در این مورد هم می توان گفت نظریه سالیوان امتیازی ضعیف تا متوسط دارد.

پنجمین ملاك همسانی درونی است. كه دراین مورد می توان گفت نظریه سالیوان از یكپارچگی خوبی برخوردار است.

و سرانجام ششمین ملاك به پیروی یك نظریه از قانون ایجاز مربوط است كه در این مورد هم نظریه سالیوان ضعیف ارزیابی می شود. (سید محمدی ـ 1384)

برداشت سالیوان از ماهیت انسان 

اعتقادات سالیوان مبتنی بر اینكه بیماران اسكیزوفرنیك از نظر انسان بودن همانند درمانگر است. به خوبی نشان دهندة برداشت او از آدمی است. سالیوان معتقد بود كه تنها وجه تمایز انسان از حیوان، توانایی شركت او در روابط میان فردی است سالیوان بر خلاف فردیدویونگ معتقد بود كه غرایز انسانی وجود ندارد و هر آنچه هست صرفاً عوامل محیطی تأثیر گذار است. سالیوان تأكید می‌كند كه انسانها جدای از روابط خود با دیگران هیچ چیز نیستند آنها از طریق برقراری رابطه با دیگران، شخصیت خود را پرورش می دهند. كودك در آغاز یك رابطة یك طرفه با مادر خود آغاز می‌كند كه هم به او محبت كرده و هم نیاز های او را رسیدگی می‌كند پس از مدتی این رابط، دوطر فه می شود كه هم می تواند احساس خود را به مادرش انتقال دهد این رابطه اولیه،‌ مبنای روابط میان فردی بعدی می شود. سالیوان می گوید، فردیت خیال باطلی است. چرا كه انسانها فقط در ارتباط با یكدیگر وجود دارند اضطراب و روابط میان فردی به همدیگر كاملاً مرتبط اند،‌ چرا كه اضطراب در روابط میان فردی، اختلال ایجاد می‌كند واز طرفی روابط میان فردی نامطلوب هم منجر به اضطراب خواهد گشت. و سرانجام اضطراب بیش از حد به تباهی روابط میان فردی منجر می شود. بنابراین نظریه سالیوان را باید در ارتباط با استعداد برای رشد و تغییر در انسانها نه خوشبین و نه بد بین تلقی كرد. روابط میان فردی می توانند فرد را به شخصیت سالمی تبدیل كنند و بلعكس می توانند شخصیت فرد را تخریب كنند. روابط میان فردی هم ایجاد كننده ویژگی های مثبت و هم ایجاد كننده ویژگی های منفی افراد است كودكانی كه نیازهایشان توسط مادر ارضا می شود نگرشی خوش بینانه نسبت به دنیا پیدا می‌كنند و بالعكس. (سید محمدی ـ 1384)

 

مطالب مرتبط