جورج کلی : نظریه شناختی استنباط فردی (نظریه سازه های شخصی)

جورج کلی GEORGE ALEXANDER KELLY

جورج الکساندر کلی در سال ۱۹۰۵ در ایالت کانزاس آمریکا به دنیا آمد .والدین او که عقاید مذهبی خاصی داشتند به او که تنها فرزند خانواده بود محبت و رسیدگی زیادی می‌کردند. او در ۱۳سالگی به دبیرستانی در شهر ویچیتا رفت و در سال ۱۹۲۶ مدرک لیسانس خود را در فیزیک و ریاضیات از کالج پارک واقع در شهر پارک‌ویل، ایالت میسوری دریافت کرد. اما علاقه او از علوم به مسایل اجتماعی تغییر یافت.

کلی مدت کوتاهی در مقام مهندس کار کرد و بعد در یک کالج کارگری در مینیاپولیس به شغل معلمی پرداخت. بعداً ‌در انجمن بانکداران آمریکا آموزگار شد و درس‌های شهروندی را به مهاجران می‌آموخت. وی سپس وارد دوره فوق‌لیسانس شد و مدرک خود را در جامعه‌شناسی تربیتی از دانشگاه کانزاس واقع در شهر لارنس دریافت کرد. کلی پیشنهاد کاری را در کالجی واقع در ایالت آیووا قبول کرد و درس‌های مختلفی را در آنجا تدریس کرد

آموزش حرفه‌ای کلی در سال ۱۹۲۹ که موفق به دریافت بورسی از دانشگاه ادینبورگ واقع در اسکاتلند شد تغییر کرد. در طول سالی که او آنجا بود، مدرک لیسانس خود را در آموزش و پرورش دریافت کرد و به روان‌شناسی علاقمند شد. او برای تحصیل در دوره دکترا در دانشگاه ایالتی آیووا به ایالت متحده برگشت و در سال ۱۹۳۱ دکترای خود را گرفت.

جورج کلی

طی جنگ جهانی دوم، کلی به نیروی دریایی آمریکا پیوست و به‌عنوان روان‌شناس در اداره پزشکی و جراحی واقع در واشنگتن‌ دی.سی به خدمت مشغول شد. زمانی که جنگ در سال ۱۹۴۵ خاتمه یافت، به مدت یک سال در دانشگاه مریلند تدریس کرد و بعد به عضویت هیئت علمی دانشگاه ایالتی اوهایو درآمد و در آنجا به مدت ۱۹ سال به تدریس، اصلاح کردن نظریه شخصیت خود، و اجرای پژوهش مشغول شد.

کلی همچنین در دانشگاه‌های سرتاسر دنیا درباره نحوه‌ای که نظریه سازه شخصی او را می‌توان برای حل کردن تنش‌های بین‌المللی به کار برد، سخنرانی‌هایی ایراد کرد. در سال ۱۹۶۵ مقام استادی را در دانشگاه براندیز پذیرفت ولی پس از مدت کوتاهی در سال ۱۹۶۶ درگذشت.

کلی در شکل‌گیری حرفه روان‌شناسی بالینی در طول رشد سریع آن بعد از جنگ جهانی دوم نیروی عمده‌ای بود. او چندین مقام باافتخار را در این رشته کسب کرد که ریاست بخش بالینی و مشاوره انجمن روان‌شناسی آمریکا و ریاست هیأت مدیره آزمایندگان در روان‌شناسی حرفه‌ای از آن جمله بودند

نظریه شناختی استنباط فردی (نظریه سازه های شخصی)

اگر در واژه نامه به دنبال کلمه شناخت cognition بگردید خواهید یافت که معنی آن عمل یا فرایند دانستن است . رویکرد شناختی به شخصیت برشیه هایی تمرکز دارد که مردم توسط آن ها خود و محیط شان را می شناسند ، یعنی این که چگونه آن ها را درک می کنند ، ارزیابی می کنند ، یاد می گیرند ، فکر می کنند ، تصمیم می گیرند و مشکلات را حل می کنند . این واقعاً یک رویکرد روان شناختی به شخصیت است ، زیرا منحصراً بر فعالیت های ذهنی هشیار تمرکز می کند . تفاوت بین سایر رویکردها و رویکرد شناختی جورج کلی به شخصیت این است که کلی کوشید تا تمام جنبه های شخصیت از جمله مؤلفه های هیجانی آن را در قالب فرایندهای شناختی شرح دهد (شولتز).

نظریه سازه های شخصی کلی به اسامی نظریه شناختی ، نظریه رفتاری، نظریه وجودی و نظریه پدیدار شناختی هم معروف است . با این حال ، هیچ کدام از آن ها نیست . شاید “متاتئوری ” یا نظریه ای درباره نظریه ها ، مناسب ترین نام برای آن باشد . به عقیده کلی ، همه افراد از جمله آن هایی که نظریه شخصیت را می سازند با معنی دادن به رویدادها یا تعبیر کردن آن ها ، این رویدادها را پیش بینی می کنند . این معنی ها یا تعابیر ، سازه ها constructs (استنباط ها) نامیده می شوند . افراد در دنیای واقعی زندگی می کنند . اما رفتار آن ها به وسیله گسترش یافتن تعبیرشان از آن دنیا ، شکل می گیرد . آن ها دنیا را به شیوه خودشان تعبیر می کنند ، و هر تعبیری در معرض تجدید نظر یا جایگزینی قرار دارد ، افراد قربانی شرایط نیستند ، زیرا تعبیرهای جانشین همیشه وجود دارند . کلی این موضوع فلسفی را تناوب گرایی تعبیری constructive alternativism نامید.

نظریه سازه های شخصی کلی حاکی از تناوب گرایی تعبیری است ، نظریه ای که آن را به صورت یک فرض اساسی و ۱۱ اصل تبعی حامی بیان کرد . فرض اساسی اعلام می دارد که افراد همواره فعال هستند و نحوه ای که رویداد ها را پیش بینی می کنند ، فعالیت شان را هدایت می کند .

کلی خاطرنشان کرد که روان شناسان توانایی های عقلانی که برای خود قائل اند برای دیگران قائل نیستند . گویی روان شناسان درباره ماهیت انسان دو نظریه دارند که یکی در مورد خود آن ها و شیوه نگرش آن ها به دنیا کاربرد دارد ، و دیگری درباره باقی ما ، یعنی افرادی که آن ها بررسی می کنند . این بدان معنی است که روان شناسان آزمودنی های خود را از نظر کارکرد عقلانی ناتوان می دانند ، به صورتی که توسط سایق ها برانگیخته می شوند ، یا قربانی نیروهای ناهشیار هستند (شولتز). کار کلی با روش و موضوع مطالعه روان شناختی جدید نمی خواند. رویکرد کلی، رویکرد متخصص بالینی است که به سازه های هشیاری می پردازد که به وسیله آن ها زندگی خود را مرتب می کنیم. روان شناسان شناختی، از طرف دیگر، هم به متغیرهای شناختی و هم رفتارآشکار علاقه مندند که عمدتاً آن ها در محیط آزمایشی و نه بالینی مطالعه می کنند.  هم چنین روان شناسان شناختی می کوشند کل رفتار و نه فقط شخصیت را توجیه کنند. آن ها پژوهش خود را بر رفتار آشکار (آن چه مردم در آزمایش های آزمایشگاهی می گویند و انجام می دهند) و بر یادگیری در موقعیت های اجتماعی متمرکز می کنند. آن ها معتقدند که فرایندهای شناختی: مثل یادگیری، بر پاسخ شخص به موقعیت محرک خاص تأثیر می گذارند (شولتز). با وجود آن که انقلاب شناختی بعد از این که کلی نظریه خود را مطرح کرد ایجاد شد ، این جنبش اندکی تحت تأثیر اندیشه های وی قرار داشت. کار کلی را حداکثر می توان پیش درآمدی بر روان شناسی شناختی معاصر دانست.

نظریه جورج کلی در مورد علم ، نظریه و تحقیق

 

بسیاری از افکار کلی ، از جمله نظر او نسبت به علم ، موضع فلسفی تناوب گرایی استنباطی constructive alternativism استوار است، به استناد این موضع هیچ واقعیت عینی یا حقیقت مطلقی برای کشف کردن وجود ندارد. به جای آن ، تلاش برای معنی دادن به رویدادها موجودیت می یابد ، یعنی تفسیر پدیده ها به منظور درک آن ها ، استنباط های جایگزین همواره وجود دارند تا از میان آن ها دست به انتخاب بزنیم . از نظر کلی ، وظیفه علم کشف واقعیت و یا آن طور که فروید مطرح می کند ، کشف موارد پنهان در ذهن نسیت ، بلکه کار علمی ، مستلزم تلاش برای گسترش نظام هایی از استنباط است که در پیش بینی رویداد ها مفید افتد (پروین).  به نظر کلی ، آزادی در پندار و در ایجاد حالت پذیرندگی است که به فرضیه سازی منتج می شود . از یک فرضیه نباید به عنوان یک واقعیت حمایت کرد ، بلکه دانشمند باید بتواند آن را واقعیتی در نظر بگیرد که ممکن است درست باشد. کلی نظریه را به عنوان بیان آزمایشی آن چه مشاهده کرده و آن چه که انتظار داشته ، در نظر می گیرد. هر نظریه ، دامنه ای از شمول range of convenience  دارد که حدود پدیده های مورد نظر آن نظریه را نشان می دهد. همین طور ، دارای کانون شمولی focus of convenience است ، که بیانگر نکاتی است که نظریه ، در درون مرزهای خود به بهترین وجهی به آن پرداخته است. برای مثال نظریه فروید ، دامنه شمول گسترده ای دارد و تقریباً تمام جنبه های شخصیت را تفسیر می کند ، ولی کانون شمول آن بیشتر بر ناهشیار و رفتار غیرطبیعی متمرکز است. نظریه راجرز ، دامنه شمول محدودتری دارد و کانون شمول آن بیشتر مفهوم خود و فرایند تغییر متوجه است.

نظریه جورج کلی در شخصیت (نظریه سازه های شخصی)

ساختار

مهم ترین مفهوم ساختاری کلی در مورد انسان به عنوان دانشمند استنباط (سازه ) است. هر استنباط ، راهی برای معنی دهی construing یا تفسیر جهان است. استنباط (سازه) ، مفهومی است که فرد برای طبقه بندی رویدادها و طراحی مجموعه ای از رفتار ها به کار می برد. به نظر کلی ، انسان رویدادها را با توجه به الگوها و قواعد تجربه می کند. آن ها را تفسیر می نماید و به آن ها ساخت و معنی می دهد (پروین).

به نظر کلی، تعبیر ما از رویدادها ، از خود رویدادها مهم تر است (شولتز). معنی دادن به موارد تشابه و تضاد است که به تشکیل یک استنباط (سازه ) می انجامد. از نظر کلی ، حداقل سه عنصر برای شکل دهی هر استنباط (سازه) لازم است. دو جزء از هر استنباط (سازه) باید شبیه یکدیگر به نظر برسند و سومین عنصر باید از این دو متفاوت باشد. وقتی دو عنصر شبیه به یکدیگر معنی می شوند ، قطب شباهت similarity pole استنباط را به وجود می آورند و وقتی که با عنصر سوم در تقابل قرار گیرند ، قطب تضاد contrast pole به وجود می آید . برای مثال ، مشاهده دو نفر در حال کمک کردن به دیگری و نفر سوم در حال آزار رساندن به کسی می تواند به استنباط شفقت-ستمگری منجر شود، که در آن شفقت قطب شباهت و ستمگری ، قطب تضاد را تشکیل می هد(پروین).

اگر چه کلی بر جنبه های شناختی عملکرد انسان تأکید کرد – یعنی جنبه ای که در روان کاوی فروید هشیاری نامیده می شود – آن چه را که پیروان فروید ناهشیار می نامند نیز مورد توجه قرار داد. استنباط(سازه) هشیار – ناهشیار به وسیله کلی به کار نرفته است. معهذا ، کلی از استنباط (سازه) کلامی – پیش کلامی در مواجهه با بعضی از عوامل که می توان آن ها را هشیار – ناهشیار نیز یه حساب آورد ، استفاده کرده است. استنباط (سازه) کلامی verbal construct را می توان به صورت لغات به کار برد، در حالی که استنباط (سازه) پیش کلامی preverbal construct استنباطی است که حتی زمانی که فرد کلمه ای برای بیان آن ندارد به کار می رود. گاهی ، یک طرف استنباط در دسترس نیست تا به صورت کلامی بیان شود. در این صورت، استنباط (سازه) مستور submergel construct نامیده می شود. اگر کسی اصرار کند که افراد فقط کارهای خوب انجام می دهند، تصور این است که طرف دیگر استنباط وی مخفی مانده است زیرا ، شخص می بایست از رفتار متضاد یا طرف دیگر استنباط ، که به رفتار خوب منجر شده است نیز آگاهی داشته باشد. ولی، این ناتوانی به معنی وجود “ناهشیار” نیست. به رغم اهمیت شناخته شده استنباط های کلامی و پیش کلامی ، نحوه مطالعه آن ها مشخص نشده و به طور کلی این زمینه نادیده گرفته شده است (پروین).

هر نظریه ای در نظام استنباطی (سازه ای) دارای دامنه شمول و کانون شمول است. دامنه شمول یک استنباط (سازه) شامل کلیه رویدادهایی است که در کاربرد آن استنباط (سازه) برای فرد مفید واقع می شود. کانون شمول یک استنباط، رویدادهای ویژه ای را در برمی گیرد که کاربرد آن استنباط برای آن ها حداکثر استفاده را دارد. علاوه براین بعضی از استنباط ها (سازه ها) در نظام استنباطی فرد، حالت محورتری از بقیه دارند. بنابراین “استنباط های اصلی” core construct در عملکرد فرد نقش اصلی را به عهده دارند و فقط با تغییرات عمده در سایر استنباط ها، قابل تغییرند. “استنباط های حاشیه ای” peripheral construct در مقایسه، نقش کمتر دارند و بدون تبدیل جدی در استنباط های اصلی، قابل تغییرند (پروین).

نظریه سازه شخصی

سازه (استنباط) ، نحوه نگاه کردن فرد به رویدادهای موجود در دنیای اوست. به عبارت دیگر ، سازه، فرضیه ای عقلانی است که برای توضیح یا تعبیر رویدادهای زندگی ساخته می شود. ما طبق این انتظار که سازه هایمان واقعیت های زندگی روزمره را پیش بینی خواهد کرد و آن ها را توضیح خواهند داد، رفتار می کنیم. همانند دانشمندان، ما همواره این فرضیه ها را آزمایش می کنیم ؛ ما رفتار خود رل برپایه سازه هایمان قرار می دهیم. و آثار آن ها را ارزیابی می کنیم (شولتز). تعبیر افراد از دنیای یکپارچه و همیشه در حال تغییر، واقعیت آن ها را تشکیل می دهد. برخی افراد بسیار خشک و انعطاف ناپذیراند و به ندرت نحوه ای که اوضاع و احوال را در نظر می گیرند ، تغییر می دهند. آن ها حتی زمانی که دنیای واقعی تغییر می کند، به دیدگاه خودشان درباره واقعیت می چسبند. برای مثال، افراد مبتلا به بی اشتهایی عصبی ، در حالی که وزن شان به قدری کاهش یافته است که زندگی آن ها زا تهدید می کند، باز هم خود را چاق تصور می کنند. برخی افراد دنیا را به صورت کاملاً متفاوت با دنیای دیگران تعبیر می کنند. مثلاً، بیماران چیزهایی را می بینند که هیچ کس دیگری نمی تواند ببیند. این افراد، دنیای خود را از طریق “الگوها یا شابلن های شفافی” می نگرند که آن ها را برای کنار آمدن با واقعیت های دنیا به وجود آورده اند. گرچه این الگوها یا شابلن ها همیشه دقیقاً با واقعیت مطابقت ندارند ، اما وسایلی هستند که افراد به کمک آن ها به دنیای خودشان معنی می دهند. کلی این الگوها را سازه های شخصی نامید: سازه شخصی روشی است برای درنظر گرفتن شباهتی که اشیاء (یا افراد) با یکدیگر دارند و درعین حال ، تفاوتی که آن ها با سایر اشیاء (یا افراد) دارند. تجدید نظر در سازه هایمان، فرایندی ضروری و مداوم است؛ همیشه باید سازه دیگری داشته باشیم که آن را در هر موقعیتی به کار بریم. اگر سازه های ما انعطاف ناپذیر باشند و اصلاح شدنی نباشند ، قادر به سازگار شدن یا کنار آمدن با موقعیت های جدید نیستیم. کلی این انعطاف پذیری را تناوب گرایی سازنده constructive alternativism نامید ، برای این که این دیدگاه را بیان کند که ما در هر لحظه معینی از زندگی ، توسط سازه هایمان کنترل نمی شویم . ما آزادیم تا آن ها را با سازه های دیگر عوض کنیم ( شولتز).

تناوب گرایی تعبیری (استنباطی ، سازنده)

کلی با این فرض شروع کرد که جهان واقعاً وجود دارد و به صورت واحد کاملی عمل می کند ، به طوری که اجزای آن دقیقاً با یکدیگر در تعامل هستند. ازاین گذشته ، جهان مرتباً تغییر می کند، به طوری که همیشه چیزی اتفاق می افتد . افزون بر این فرض های اساسی ، این عقیده است که افکار آدم ها نیز واقعاً وجود دارند و افراد تلاش می کنند ، و هرکسی قادر اسا نطر خود را درباره دنیا تغییر دهد‌ . به عبارت دیگر ، افراد همیشه روش های دیگری برای در نظر گرفتن اوضاع و احوال دارند. کلی (۱۹۶۳) فرض کرد که “همه تعبیرهای موجود ما از جهان در معرض تجدید نظر یا جایگزینی قرار دارند” تناوب گرایی تعبیری نامید و آن را به این صورت خلاصه کرد “رویدادهایی که هر روز با آن ها مواجه می شویم، به اندازه ای که عقل و شعورمان ما را قادر به سرهم کردن و اختراع کردن کند، در معرض انواع تعبیرها قرار دارند” (کلی،۱۹۷۰). فلسفه تناوب گرایی تعبیری فرض می کند که تراکم تکه تکه واقعیت ها به واقعیت افزوده نمی شود، بلکه واقعیت ها را می توان از زوایای مختلف در نظر گرفت. کلی با آدلر موافق بود که تعبیر فرد از رویدادها از خود رویدادها مهم تر است . اما کلی برخلاف آدلر تاکید کرد که تعبیرها در بعد زمان معنی دارند. و آن چه در یک زمان درست است ، وقتی در زمان دیگری به صورت متفاوتی تعبیر شود، غلط می شود. برای مثال، زمانی که فروید در ابتدا گزارش های بیمارانش را درباره اغفال کودکی شنید، باور کرد که تجربیات جنسی اولیه مسبب واکنش های هیستریک بعدی هستند. اگر فروید تعبیر کردن گزارش های بیمارانش را به همین صورت ادامه می داد، کل تاریخچه روان کاوی از این که هست کاملاً متفاوت بود. اما فروید بعداً ، به دلایل گوناگون ، اطلاعات خود را بازسازی کرد و فرضیه اغفال خویش را کنار گذاشت. او مدت کوتاه بعد از آن، این تصویر را اندکی تغییر داد و نظر بسیار متفاوتی را مطرح کرد. او نتیجه گرفت که این گزارش های اغفال ، صرفاًخیال بافی های کودکی بودند. فرضیه جانشین، او عقده ادیپ بود. کلی باور داشت که شخص ، نه واقعیت ها ، مسئله اصلی در آینده فرد است. واقعیت ها و رویدادها نتیجه گیری ها را حکم نمی کنند، بلکه آن ها واقعیت هایی را به همراه دارند که افراد باید آن ها را کشف کنند. افراد همواره با گزینه ها مواجه هستند، که اگر بخواهند می توانند آن ها را کاوش کنند، اما در هر صورت باید مسئولیت نحوه ای که دنیای خود را تعبیر می کنند، بپذیرند. افراد نه قربانی تاریخچه خود هستند نه شرایط موجود خویش. این بدان معنی نیست که آن ها می توانند دنیای خود را به هر صورتی که دوست دارند، بسازند. “فهم و شعور ضعیف ما و اتکای بزدلانه ما به آن چه آشناست ، ما را محدود می کند”(کلی، ۱۹۷۰).  افراد همیشه از عقاید تازه استقبال نمی کنند . افراد مانند دانشمندان در کل، و نظریه پردازان شخصیت علی الخصوص، معمولاً بازسازی را ناراحت کننده می دانند و از این رو، به عقیده ای که راحت است و به نظریه هایی که کاملاً جا افتاده هستند، می چسبند (فیست).  نظریه سازه شخصی کلی به صورت یک ترتیب علمی ارائه شده است، به طوری که در یک اصل موضوع pestulate  بنیادی (فرض اساسی) و ۱۱ اصل تبعی corollary سازمان یافته است ( کلی ، ۱۹۵۵) ( شولتز).

فرض اساسی

فرض اساسی نظریه سازه شخصی این است که : “فرایندهای شخصی از لحاظ روان شناختی به وسیله روش هایی هدایت می شوند که (آن شخص) به کمک آن ها رویدادها را پیش بینی می کند ( کلی، ۱۹۵۵). به عبارت دیگر، رفتارهای افراد ( افکار و اعمال) به وسیله روش هایی که آن ها آینده را در نظر می گیرند، هدایت می شوند. هدف از این فرض، بیان قطعی واقعیت نیست، بلکه فرضی احتمالی است که جای بحث دارد و می توان آن را به صورت علمی آزمایش کرد (فیست). به علاوه این اصطلاح از اشاره ضمنی به نوعی انرژی که به عمل تبدیل شود، خودداری می کند. افراد از پیش در حرکت هستند ، آن ها صرفاً فرایندهای خود را به سمت هدف های خاصی هدایت می کنند. عبارت مهم بعدی، روش های پیش بینی رویدادها است. این حکایت از آن دارد که افراد طبق روش هایی که آینده را پیش بینی می کنند، اعمال شان را هدایت می نمایند. گذشته یا آینده به خودی خود رفتار افراد را تعیین نمی کند، بلکه نظر فعلی آن ها درباره آینده، اعمال شان را شکل می دهد. آرلن به این دلیل که وقتی بچه بود دوچرخه آبی رنگ داشت، اتومبیل آبی رنگ نخرید، هرچند که این واقعیت  ممکن است به او کمک کرده باشد و زمان حال را طوری تعبیر کند که پیش بینی نماید، اتومبیل آخرین مدل آبی رنگ او در آینده اتومبیل قابل اعتمادی خواهد بود . کلی معتقد بود که افراد نه تنها توسط گذشته خود، بلکه به وسیله نظرشان درباره آینده تحریک می شوند. افراد همواره ” از طریق دریچه حال به آینده فکر می کنند” (فیست).

اصول تبعی حامی

– اصل تبعی ساخت (تعبیر) construction corollary

شباهت بین رویدادهای تکراری : کلی معتقد بود که هیچ رویداد یا تجربه زندگی نمی تواند دقیقاً به صورتی که بار اول اتفاق افتاده است، دوباره تولید شود. یک رویداد می تواند تکرار شود، اما دقیقاً به صورت قبل تجربه نخواهد شد. مثلاً: اگر امروز فیلمی را ببینید که ماه گذشته آن را دیده اید تجربه شما از آن متفاوت خواهد بود. امروز حالت روحی شما ممکن است مثل گذشته نباشد و در طول ماه با مردم و رویدادهایی مواجه شده اید که شاید بر نگرش ها و هیجان های شما تاثیر گذاشته باشند. شاید درباره هنرپیشه فیلمی که مشغول دیدن آن هستید مطلب ناخوشایندی خوانده باشید، یا ممکن است از ماه گذشته خوش حال تر باشید، چون در یکی از درس هایتان نمره خوبی گرفته اید (شولتز). با وجود آن که ویژگی ها یا موضوعات مکرر نمایان خواهند شد، برخی از جنبه های تجربه با آن هایی که قبلاً تجربه شده اند مشابه خواهند بود. ما براساس این شباهت ها در این باره که چگونه آن رویداد را در آینده تحربه خواهیم کرد ، پیش بینی هایی می کنیم. پیش بینی های ما براساس این عقیده قرار دارند که اگرچه رویدادهای آینده رونوشت های رویدادهای گذشته نیستند، ولی مشابه اند. برای مثاال، برخی از جنبه های فیلمی که امروز آن را می بینید ، احتمالاً هربار که آن را ببینید به طور یکسان بر شما تاثیر می گذارد. اگر شما بار اول موسیقی آن را دوست داشتید، احتمالاً دوباره آن را دوست خواهید داشت؛ در واقع ، ممکن است شما رفتار خود را برپایه انتظارات خود قرار دهید و چون موسیقی آن را دوست داشتید تصمیم بگیرید آن فیلم را دوباره نگاه کنید. موضوعات گذشته دوباره در آینده ظاهر می شوند، و ما سازه هایمان را بر اساس این موضوعات تکراری تنظیم می کنیم (شولتز).

انسان رویدادها را طوری شبیه هم تعبیر می کند که به صورت یکسان درک شوند. یک طلوع خورشید هرگز با طلوع دیگر خورشید دیگر همانند نیست، اما سازه سپیده دم فرد، بین رویدادها شباهت ها یا تکرارهایی را تشخیص می دهد. اصل  تبعی تعبیر اعلام می دارد که “انسان رویدادها را با تعبیر کردن تکرارهای آن ها پیش بینی می کند (کلی، ۱۹۵۵). این اصل تبعی بار دیگر به این موضوع اشاره دارد که افراد آینده نگر هستند؛ رفتار آن ها به وسیله پیش بینی رویدادهای آینده ایجاد می شود. درضمن این اصل تاکید دارد که افراد رویدادهای آینده را طبق موضوعات تکراری تعبیر می کنند ( فیست).

اصل تبعی فردیت individuality corollary

تفاوت های فردی در تعبیر کردن رویدادها. چون افراد رویدادها را به صورت متفاوتی تعبیر می کنند، سازه های متفاوتی را تشکیل می دهند.

اصل تبعی سازماندهی organization corollary

روابط بین سازه ها. ما سازه های خود را بر طبق برداشتی که از روابط متقابل، شباهت ها، و تفاوت های آنها داریم، در یک الگو سازمان می دهیم. معمولا سازه های خود را به صورت سلسله مراتبی سازمان دهی می کنیم، طوری که برخی سازه ها تابع سازه های دیگر هستند. برای مثال، سازه خوب، ممکن است سازه های تابع باهوش و شرافتمند را در بر داشته باشد. اگر با کسی آشنا شویم که با عقیده ما درباره انسان خوب، هماهنگ باشد، انتظار داریم که او از ویژگیهای هوش و معیارهای شرافتمندی نیز برخوردار باشد.

معمولا روابط بین سازه ها از خود سازه های خاص با دوام ترند، ولی آنها نیز در معرض تغییر قرار دارند. فردی که احساس می کند توسط کسی که باهوش به نظر می رسد مورد بی حرمتی قرار گرفته است امکان دارد سازه باهوش را از مکان تابع سازه ی خوب بردارد و آن تحت سازه ی بد قرار دهد.

اصل تبعی دوگانگی dichotomy corollary

دو گزینه متناقض. همه سازه ها دو قطبی یا دوگانه هستند. سازه های ما همیشه باید بر حسب یک جفت گزینه متناقض تشکیل شوند مانند درستی در برابر نادرستی .

اصل تبعی انتخاب Choice corollary

آزادی انتخاب. کلی معتقد بود ما در انتخاب کردن بین گزینه ها، مقداری آزادی عمل داریم و آن را انتخاب بین امنیت و خطر پذیری توصیف کرد. انتخاب امن که شبیه انتخاب های گذشته است، نظام سازه ما را با تکرار کردن تجربیات و رویدادها، بیشتر محدود می کند. انتخاب مخاطره آمیز، نظام سازه ما را با در بر گرفتن تجربیات و رویدادهای تازه، گسترش می دهد.

برای مثال چرا یک نفر با وجود اینکه مرتبا با واکنش منفی روبرو می شود، با دیگران پرخاشگرانه رفتار می کند؟ فرد انتخاب کم ریسک می کند و می داند در پاسخ به رفتار پرخاشگرانه چه انتظاری داشته باشد. فرد پرخاشگر نمی داند افراد به رفتار محبت آمیز چه واکنشی نشان خواهند داد، زیرا به ندرت آن را امتحان کرده است. انتخاب های ما بر حسب اینکه چقدر به ما امکان پیش بینی رویدادها را بدهند صورت می گیرند نه بر حسب اینکه چه چیزی برای ما بهتر است.

اصل تبعی دامنه Range corollary

دامنه مناسب. سازه های شخصی معدودی برای تمام شرایط مناسب هستند. برخی سازه ها را می توان در مورد شماری از موقعیت ها یا افراد به کار برد، در حالی که سازه های دیگر محدودترند و احتمالا برای یک نفر یا یک موقعیت مناسب هستند. دامنه مناسب برای سازه یک مسئله شخصی است. برای مثال ممکن است معتقد باشیم که سازه وفادار در برابر بی وفا در مورد هرکسی که می شناسیم یا فقط در مورد اعضای خانواده یا سگ ما کاربرد دارد.

اصل تبعی تجربه experience corollary

رو به رو شدن با تجربیات تازه. اگر سازه ای پیش بینی معتبری برای پیامد موقعیت نباشد، در این صورت باید جایگزین یا اصلاح شود. بنابر این وقتی محیط ما تغییر می کند، سازه های خود را ارزیابی و از نو تعبیر می کنیم.

اصل تبعی تعدیل modulation corollary

سازگار شدن با تجربیات جدید. سازه ها از نظر نفوذ پذیری تفاوت دارند. سازه نفوذ پذیر سازه ای است که اجازه می دهد عناصر جدید به دامنه مناسب نفوذ کنند یا در آن پذیرفته شوند. چنین سازه ای پذیرای رویدادها و تجربیات جدید است و می تواند به وسیله آنها اصلاح شده یا گسترش یابد. سازه نفود نا پذیر مانعی در برابر یادگیری و عقاید تازه است.

اصل تبعی چند پارگی fragmentation corollary

رقابت بین سازه ها. درون نظام سازه ما برخی سازه ها با اینکه درون یک الگوی کلی، همزیست هستند، ممکن است نا سازگار باشند. وقتی تجربیات تازه را ارزیابی می کنیم، نظام سازه ما ممکن است تغییر کند. با این حال سازه های جدید لزوما از سازه های قدیمی به دست نمی آیند. سازه جدید ممکن است در موقعیت خاصی با سازه قدیمی سازگار یا هماهنگ باشد، ولی اگر موقعیت تغییر کند، این سازه ها می توانند نا هماهنگ شوند. افراد ممکن است یکدیگر را در یک موقعیت مانند بازی شطرنج به عنوان دوست بپذیرند، اما در موقعیت دیگر، مانند مناظره سیاسی، به صورت دشمن عمل کنند.

اصل تبعی اشتراک Commonality corollary

شباهت افراد در تعبیر کردن رویدادها. چون افراد از نظر شیوه ای که رویدادها را تعبیر می کنند تفاوت دارند، هر کسی سازه های منحصر به فردی را تشکیل می دهد. با این حال، افراد از نظر شیوه ای که رویدادها را تعبیر می کنند شباهت هایی دارند. افراد یک فرهنگ با اینکه با وقایع زندگی متفاوتی رو به رو می شوند، رفتارها و خصوصیات مشابهی دارند.

اصل تبعی اجتماعی بودن sociality corollary

روابط میان فردی. اگر بخواهیم پیش بینی کنیم که چگونه یک نفر رویداد ها را پیش بینی خواهد کرد، باید بدانیم که او چگونه فکر می کند. هرکسی نقشی را در ارتباط با دیگران می پذیرد. ما خودمان را با سازه های دیگران وقف می دهیم.

سنجش در نظریه کلی

مصاحبه: شیوه سنجش اصلی کلی مصاحبه بود.

طرح خود وصفی، self- characterization sketch

شیوه دیگری که برای ارزیابی کردن نظام سازه مراجع به کار رفته، این است که از شخص می خواهد یک طرح خود وصفی بنویسد؛ از شما می خواهم که یک طرح شخصیت از (نام مراجع) بنویسید. انگار که او شخصیت اصلی در یک بازی است. آن را طوری بنویسید که ممکن است توسط دوستی نوشته شده باشد که او را از نزدیک و کاملاً صمیمانه می شناسد، شاید بهتر از هر دیگری که تاکنون واقعاً توانسته است که او را بشناسد (کلی،۱۹۵۵) (شولتز).

آزمون REP (آزمون خزانه سازه یا استنباط نقش) Role construct repertory test

هدف آزمون REP پی بردن به نحوه ای است که افراد آدم های مهم در زندگی خودشان را تعبیر می کنند. هنگام اجرای آزمون REP، فهرستی از عنوان نقش به فرد می دهند و از او می خواهند با نوشتن اسامی افرادی روی یک کارت، مشخص کنند کدام یک از آن ها با این عناوین نقش جور هستند. مثلاً در مورد “معلمی که او را دوست داشتید” فرد باید اسم مشخصی را یادداشت کند. تعداد عناوین نقش می توانند تغییر کنند، اما کلی (۱۹۵۵) در یک مدل، ۲۴ مورد را فهرست کرد. بعداً از این فهرست سه اسم به فرد داده می شود از او می خواهند مشخص کند کدام دو نفر شبیه هم ، اما با نفر سوم متفاوت هستند. به یاد بیاورید که سازه هم به شباهت و هم به تضاد نیاز دارد، به طوری که برای هر سازه ، سه تا کمترین تعداد است ( فیست).

دلیلی ک فرد برای این شباهت و تضاد می آورد ، سازه را تشکیل می دهد. اگر این فرد پاسخ سطحی بدهد، مثلاً ، بگوید : ” آن ها هر دو مسن هستند و خواهرم جوان است” ، آزماینده خواهد گفت : ” این یکی از شباهت های آن هاست. می توانید به شباهت دیگری فکر کنید؟”.

بعد از این که چند تا دسته بندی انجام شدند، آزماینده این اطلاعات را به شبکه خزانه منتقل می کند (فیست). مراجع در ستون قطب نوخاسته یا جمله ای را که دو نفر از آن ها را توصیف می کند، می نویسد (در مثال ما، کلمه شاد) و در ستون قطب ناآشکار، کلمه متضاد (غمگین) را که احتمالاً نفر سوم موجود در گروه را توصیف می کند، می نویسد. سپس مراجع در مربع های مربوط به هرکس دیگر در این شبکه که با افراد موجود در شبکه ، ویژگی های مشترکی دارند، علامت تیک می گذارد (در این مورد، هر فرد مهم در زندگی مراجع که بتوان آن ها را شاد توصیف کرد).

فرض نهفته آزمون REP این است که طبق اصل تبعی دوگانگی، مردم رویدادها را به صورت دوگانگی ها برحسب همانند در برار ناهمانند ، یا مشابه در برار متفاوت تعبیر می کنند. کلی معتقد بود که با وادار کردن افراد به انجام قضاوت های مکرر درباره روابط اجتماعی شان می توان از پیش بینی ها و انتظارهای آن ها پرده بردارد. دوگانگی ها یا چاره ها که تویط آن ها زندگی خود را هدایت می کنیم ، الگوی سازه های شخصی ما را نشان می دهند (شولتز). تغییرات در سازه های شخصی بیانگر ماهیت و میزان تحرک ایجاد شده در مدت درمان هستند. این آزمون قواعد نمره گذاری مشخصی ندارد. پایایی و اعتبار این آزمون چندان بالا نیستند، و سودمندی آن به مهارت و تجربه آزماینده بستگی دارد.

هرچند مطالعاتی در زمینه آزمونREP انجام شده و شواهد موجود حاکی از آن است که پاسخ های افراد به فهرست عناوین ، نقش ها و استنباط های به کار رفته در طول زمان ثابت بوده است (لند فیلد، ۱۹۷۱) (پروین).

پژوهش های مربوط به REP

وین هامون و دیوید رامنی (۱۹۹۵) دریافتند سازه های شخصی نوجوانان افسرده منعکس کننده سازه های بزرگسالی است که با عزت نفس پایین، بدبینی، تعبیر کردن قطبی، انزوای میان فردی زیاد و منبع کنترل بیرونی مشخص می شوند (فیست). بیماران بستری شبکه اجتماعی خود را کوچک تعبیر می کردند، به این معنی که تنها با افراد معدودی محدود می شد که معتقد بودند می توانستند برای حمایت به آن ها متکی باشند. بیمارانی که برای بار اول بستری شده بودند، شبکه اجتماعی خود را بسیار بزرگ تر تعبیر می کردند (شولتز).

آزمون REP برمبنای چند فرض مهم بنا شده است. اولاً ، نقش هایی که به آزمودنی ها ارائه می شود به شخصیت های مهم زندگی آن ها مربوط می شود. ثانیاً ، استنباط هایی که آزمودنی بیان می کند، همان هایی است که برای تفسیر محیط به کار می برد.  بنابراین، فرض براین است که در موقعیت آزمون ، آزمودنی ها، استنباط های خود را بیان می کنند و در بیان احساسات خویش، احساس آزادی می کنند. سرانجام ، با توجه به کلماتی که آزمودنی ها در نامگذاری استنباط های خود از آن ها استفاده می کنند، می توان به چگونگی سازمان بندی رویدادهای قبلی و میش بینی آینده دست یافت (پروین).

پیچیدگی شناختی و سادگی شناختی

نتیجه کار کلی در مورد سازه های شخصی به سبک های شناختی ربط پیدا می کند، یعنی تفاوت هایی که در نحوه ادراک یا تعبیر ما از اشخاص، اشیاء و موقعیت های موجود در محیط مان وجود دارد. پژوهش ها درباره سبک های شناختی از آزمون REP به دست آماده است و بر مفهوم پیچیدگی شناختی تمرکز دارد. درجه پیچیدگی شناختی فرد را می توان از الگوی Xهای شبکه خزانه تعیین کرد. الگوی بسیار متمایز Xها، پیچیدگی شناختی فرد را نشان می دهد ، یعنی توانایی تمیز دادن در فرایند به کار بردن سازه های شخصی در مورد افراد دیگر. افرادی که از نظر پیچیدگی شناختی بالا هستند ، می توانند در بین مردم تنوع بسیار زیادی را ببینند و قادرند به راحتی یک شخص را در طبقات زیادی قرار دهند (شولتز).

حد نهایی دیگر، یعنی سادگی شناختی، زمانی صدق می کند که الگوی Xها در شبکه خزانه در مورد هر سازه یکسان است یا بسیار شبیه به آن است. این بیانگر آن است که شخص هنگام قضاوت کردن در مورد دیگران ، کمتر قادر به درک تفاوت هاست. افرادی که از نظر پیچیدگی شناختی بالا هستند، بهتر می توانند درباره رفتار دیگران پیش بینی کنند.همدل تر هستند و در تعبیر نمودن دیگران بهتر می توانند با اطلاعات ناسازگار برخورد کنند (شولتز).

محافظه کاران از نظر سادگی شناختی بالا هستند، در حالی که میانه رو ها و آزادی خواهان سطوح بالاتر پیچیدگی شناختی را نشان دادند. در نظریه کلی ، پیچیدگی شناختی، سبک شناختی مطلوب تر و مفیدتری است. هدف از ایجاد نظام سازه مان این است که بتوانیم آن چه را که دیگران انجام خواهند داد پیش بینی کنیم به طوری که طبق آن رفتارمان را هدایت کنیم و از این طریق تردید خود را کاهش دهیم . بنابراین سبک شناختی ، بعد مهم شخصیت است. پیچیدگی شناختی با افزایش سن بیشتر می شود (بینگر،۱۹۷۴). با این حال ، سن تبیین کاملی برای منشاء پیچیدگی شناختی نیست. بزرگسالانی که از نظرپیچیدگی شناختی بالا هستند ، در کودکی با تاثیرات متنوع تری مواجه بوده اند. والدین آن ها کمتر خودکامه بوده و خودمختاری بیشتری به آن ها داده اند. (شولتز). “پیچیدگی شناختی  را می توان به عنوان توانایی تحلیل رفتار اجتماعی به صورت چند بعدی تعریف کرد” (بیری Bieri و دیگران، ۱۹۶۶). پیچیدگی شناختی ، بیشترین ارتباط را با عامل پنجم از ابعاد پنج گانه شخصیت، یعنی پذیرا بودن تجارب جدید دارد .

فرآیند

در نظریه استنباط فردی، اصطلاح “انگیزش” زائد است. اصطلاح انگیزش فرض را بر این می گذارد که فرد فاقد نیرو و نیازمند نیرویی است تا به حرکت درآید. ولی اگر فرض کنیم که فرد در اصل فعال است، بحث در این باره که چه عاملی موجب برانگیختن انسان به فعالیت می شود، موضوع کهنه ای است. کلی سایر نظریه های انگیزش را با نظر خود به شرح زیر مقایسه می کند:

نظریه های انگیزشی را می توان به دو نوع: رانش و کشش تقسیم کرد. در نظریه های رانش اصطلاحاتی چون سایق ، انگیزش یا حتی محرک دیده می شود. در نظریه های کشش از اصطلاحاتی چون هدف ، ارزش یا نیاز صحبت می شود. این نظریه ها به زبان یک استعاره مشهور، همان نظریه های خرگوش و چنگک هستند. ولی نظریه ما ، هیچ یک از این دو نیست. با توجه به این که ما ترجیح می دهیم که به ماهیت انسان توجه کنیم ، بهترین نام نظریه ما احتمالاً “آدم نادان” می تواند باشد (پروین). پیش بینی رویدادهاست که به فرایندهای شناختی هر فرد جهت می دهد. انسان در پی تقویت و پرهیز از درد نیست، بلکه در جستجوی اعتبار بخشیدن و گسترش نظام استنباطی خود است. اگر فرد در انتظار  چیزی ناخوشایند باشد و آن رویداد نیز اتفاق افتد ، علی رغم این که این رویداد منفی و ناخوشایند است، معتبر بودن استنباط را تجربه کرده است. در واقع، اگر  رویدادی دردناک، نظام پیش بینی را تأیید کند، می تواند حتی بر یک روبداد خنثی یا خوشایند ترجیح داده شود (پروین، ۱۹۶۴).

باید توجه داشت که منظور کلی این نیست که انسان در جستجوی کسب اطمینان است، آن هم اطمینانی تکراری و قابل پیش بینی. انسان از کسالت ناشی از رویدادهای تکراری و اعتقاد به سرنوشت، که در نتیجه امور غیرقابل تشخیص به وجود می آید، تا حد امکان اجتناب می کند. به عکس انسان در جستجوی پیش بینی رویدادها و افزایش دامنه شمول یا محدوده نظام استنباطی (سازه ها) خود است. تفاوت بین دیدگاه های کلی و راجرز ناشی از همین است. به نظر کلی انسان به دلیل نفس هم سانی و یا حتی هم سانی خویش در جستجوی هم سانی نیست، بلکه در جستجوی پیش بینی رویدادها است و وجود یک نظام همسان ، پیش بینی را ممکن می کند (پروین). به طور خلاصه کلی ارگانیزم را فعال فرض کرده و وجود نیروهای انگیزشی را مسلم نمی داند. به نظر او انسان در تفسیر رویدادها در پش بینی امور و در گسترش نظام استنباطی خود همانند یک دانشمند عمل می کند (پروین).

رشد و نمو

اظهارات کلی در مورد نمو و رشد به تأکید بر رشد استنباط های (سازه های) پیش کلامی در نوزادی و تفسیر فرهنگ به عنوان فرایندی که متضمن انتظارهای آموخته شده است، محدود می شود. انسان ها از آن رو به گروه فرهنگی یکسانی تعلق دارند که راه های مشخصی را برای تفسیر رویدادها انتخاب می کنند و انتظار آن ها از رفتار، یکسان است (پروین). تحقیقات مربوط به رشد، که با نظریه فردی مربوط است ، معمولاً بر دو نوع متغیر تأکید دارد. یکی ، افزایش پیچیدگی نظام استنباطی (سازه ها) با توجه به سن و دیگری، تغییرات کیفی در ماهیت استنباط های (سازه ها) تشکیل شده و در توانایی کودکان در همدلی بیشتر و آگاهی از نظام های استنباطی دیگران. می توان انتظار داشت که کودکانی که با تهدیدهای شدید و دائمی والدین مستبد خود روبرو هستند ، نظام های استنباطی محدود و غیرقابل انعطافی داشته باشند (پروین).

 شباهت هایی بین نظریه کلی و پیاژه:

  • تأکید بر حرکت از نظامی کلی و نامتمایز به سوی نظامی متمایز و یکپارچه.
  • استفاده بیشتر از ساختارهای انتزاعی، جهت به کارگیری اطلاعات بیشتر و موجزتر.
  • رشد، نتیجه تلاش هایی است که در جهت درون سازی عناصر جدید در نظام شناختی صورت می گیرد.
  • رشد نظام شناختی به صورت یک نظام، نه به صورت افزایش ساده اجزاء یا عناصر جدید (پروین).

کاربردهای نظریه سازه شخصی:

رشد نابهنجار

از نظر کلی ، افرادی که از لحاظ روانی سالم هسند، سازه های شخصی خود را در برابر تجربیات زندگی روزمره شان آزمایش می کنند. افراد سالم ، نه تنها رویدادها را پیش بینی می کنند، بلکه هنگامی که اوضاع آن گونه که انتظار داشتند پیش نمی رود، می توانند به نحو رضایت بخشی با آن سازگار شوند. از سوی دیگر افراد ناسالم ، یا سماجت به سازه های شخصی شده می چسبند، و از تأیید کردن هرگونه سازه جدیدی که نگرش امید بخش آن ها را در مورد دنیا بر هم می زند ، می ترسند. کلی (۱۹۵۵) اختلال را به این صورت تعریف کرد “هرگونه سازه شخصی که به رغم عدم تأیید ، مکرراً از آن استفاده شود”. سیستم سازه شخص در زمان حال وجود دارد ، نه در گذشته یا آینده. بنابراین، اختلال های روانی هم در حال حاضر  وجود دارد؛ تجربیات کودکی یا رویدادهای آینده آن ها را ایجاد نمی کنند. از آن جایی که سیستم های سازه شخصی هستند، کلی با طبقه بندی های سنتی نابهنجاری ها مخالف بود. استفاده از DSM برای برچسب زدن به شخص، احتمالاً به تعبیر غلط سازه های منحصر به فرد او منجر می شود (فیست).

آسیب شناسی روانی

از نظر جورج کلی ، آسیب شناسی پاسخی است مختل و نامناسب به اضطراب . جورج کلی، آسیب شناسی را با توجه به کنش مختل در یک نظام استنباطی تعریف می کند. دانشمند ضعیف، کسی است که یک نظریه را کماکان حفظ می کند و به رغم عدم موفقیت تحقیقات در آن مورد، همان پیش بینی قبلی را نگه می دارد. به همین ترتیب، رفتار نابهنجار، شامل کوشش هایی است در جهت حفظ محتوی و ساخت نظام استنباطی (سازه ها) ، به رغم پیش بینی های نادرست یا نامعتبری که به دفعات اتفاق افتاده است. این وفاداری غیرقابل انعطاف به یک نظام استنباطی (سازه ای) ، ریشه در اضطراب ، ترس و تهدید دارد (پروین). اختلالات روانی ، اختلالاتی است توام با اضطراب و تلاش هایی است ناقص در جهت احیاء احساس توانایی در پیش بینی رویدادها.

فرد روان آزرده، دیوانه وار در پی یافتن راه های جدیدی برای تفسیر رویدادهای محیط خود است. او گاهی به رویدادهای “جزئی” و زمانی به رویدادهای “مهم” توجه می کند. ولی به طور دائم با اضطراب  در ستیز است‌. به نظر می رسد که فرد ” روان پریش” برای اضطراب های خود راه حل های موقتی پیدا می کند. ولی حتی در بهترین شرایط، راه حل های پرمخاطره ، باید با استفاده از شواهدی تایید شود، شواهدی که از نظر اکثر ما نامعتبر است (جورج کلی، ۱۹۵۵) (پروین).

تعابیر ناقصی ک انسان برای دفاع از نظام استنباطی خود به کار می گیرد، کدام است؟ این تلاش ها با سه مشکل توام است:

کاربرد استنباط ها در موقعیت های جدید

کاربرد استنباط ها در جریان پیش بینی

نحوه سازمان دهی کل نظام (پروین)

مثال مربوط به کاربرد آسیب شناسی استنباط ها این است که یا استنباط ها را بیش از حد نفوذپذیر یا بیش از حد نفوذناپذیر impermeable کنیم. استنباط بیش از حد نفوذپذیر permeable تقریباً هر محتوای جدیدی را در خود پذیرا می شود، در حالی که استنباط نفوذناپذیر ، ورود هیچ عنصر تازه ای را به بافت خود اجازه نمی دهد. نفوذپذیری بیش از حد می تواند به ناتوانی در تمیز تفاوت های مهم بین افراد و رویدادها منجر شود‌. رفتارهای قالبی، گستردگی بیش از حد استنباط ها را نشان می دهد. نفوذناپذیری بیش از حد ، موجب جداشدن تجربه جدید از بقیه می شود و رویدادهایی که از بقیه متمایز نشوند، کنار گذاشته می شوند. این الگوی رفتاری در افراد مبتلا به وسواس شدید دیده می شود. نمونه ای از استفاده آسیب شناسی استنباط ها (سازه ها) در پیش بینی ، انعطاف ناپذیری tightening و انعطاف پذیری loosening بیش از حد است. در انعطاف پذیری بیش از حد، فرد، با یک استنباط (سازه) پیش بینی های کاملاً مختلفی به عمل می آورد. انعطاف ناپذیری می تواند در فردی وسواسی دیده شود که شدیداً انتظار دارد که زندگی صرف نظر از تغییر در شرایط، کماکان مثل قبل باقی بماند، در حالی که ، انعطاف پذیری در افراد روان پریشی دیده می شود که نظام استنباطی آن ها چنان آشفته است که نمی توانند برای برقراری ارتباط با دیگران آن را مورد استفاده قرار دهند : “آن ها (بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی) با فقدان استنباط روبرو نیستند، بلکه این چگونگی استنباط ها است که مورد سوال است” (جورج کلی، ۱۹۵۵) ( پروین). بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی دارای اختلال فکری، نمرات پایینی به خصوص در شدت پاسخ  و در هم سانی دارند، که نشان دهنده تفسیرهای ناپایدار و بی نظم آن‌هاست.

سرانجام به تلاش های ناموفقی اشاره می کنیم که در جهت نگهداری همه جانبه نظام استنباطی انجام گرفته و توضیح آن در انقباض و انبساط constriction,dilation آمده است. اتقباض ، شامل محدود کردن نظام استنباطی برای به حداقل رساندن ناسازگاری است. در انقباض، دامنه و کانون شمول نظام استنباطی کاملاً محدود است. انقباض در افرادی دیده می شود که افسرده اند و نیز کسانی که علایق خود را محدود می کنند و توجه خود را به زمینه هایی هرچه کوچک تر معطوف می نمایند. برعکس، در انبساط، فرد تلاش می کند تا نظام استنباطی خود را گسترده کرده و در سطح پیشرفته تری سازمان دهی کند. انبساط بیش از حد در رفتار افراد شیدایی مشاهده می شود ، که از موضوعی به موضوع دیگر می پرند و تنها با چند مفهوم به تعمیم های سریع و همه جانبه دست می زند، طوری که گویی همه چیز را می توان در نظام استنباطی این فرد گنجاند. باید توجه داشت که همه این مشکلات ، شامل جنبه هایی از ساختار نظام استنباطی (نظام سازه ها) است نه محتوای استنباط ها (سازه ها) (پروین).

به طور خلاصه ، نکات کلیدی نظریه آسیب شناسی جورج کلی ، شامل فرد در دوری از اضطراب ، درک نامناسب بودن نظام استنباطی افراد در انطباق با بعضی از رویدادها، اجتناب از تهدید و آگاهی از تغیییرات گسترده قریب الوقوع در نظام استنباط (سازه) است. انسان برای جلوگیری از اضطراب و تهدید، تدابیر پیشگیرانه اتخاذ می کند؛ نظری که از دیدگاه فروید در مورد دفاع و اضطراب، چندان دور نیست، در واقع جورج کلی بر این باور بود که انسان در مواجهه با اضطراب ممکن است ، بخشی از یک استنباط را نادیده بگیرد، یا بخش هایی را با استنباط خود جور نیست کنار بگذارد. این ها پاسخ هایی است که به اضطراب داده می شود و بسیار شبیه مفهوم سرکوب در نظام فروید است (پروین). جورج کلی چهار عنصر مشترک را در اغلب اختلال های انسان مشخص نمود: تهدید ، ترس ، اضطراب و گناه (فیست).

اضطراب ، ترس و تهدید

جورج کلی اضطراب را چنین تعریف کرد : اضطراب ، تشخیص این نکته است که رویدادهایی که انسان با آن ها روبرو است ، خارج از دامنه شمول (مناسبت) نظام استنباطی (سیستم سازه ها) او قرار دارد. زمانی فرد مضطرب می شود، که فاقد استنباط (سازه) باشد ؛ وقتی که “کنترل خود بر رویدادها را از دست بدهد” و وقتی که “در چارچوب استنباط های (سازه ها) خود گرفتار آید”. افراد به انحاء مختلف ، خود را در مقابل اضطراب حفظ می کنند . ممکن است انسان در مواجهه با رویدادهایی که نمی تواند آن ها را تفسیر کند ، یعنی خارج از شمول استنباط های او قرار دارد ، یک استنباط (سازه) را گسترده تر کند ، به نحوی که در مورد رویدادهای متنوع تری کاربرد داشته باشد و یا ممکن است که استنباط های خود را محدود کرده و بر جزئیات آن تمرکز نماید. مثلاً ، فرض کنید ، فردی استنباط فرد نوع دوست – خودخواه را داشته باشد و خود را فردی نوع دوست بداند ولی ببیند که با خودخواهی رفتار می کند.  چگونه می تواند خود و رویداد را تفسیر کند؟ او می تواند این استنباط (سازه) را چنان وسیع کند که رفتار خودخواهانه را نیز دربر بگیرد. یا این که احتمالاً در این مورد به سادگی، استنباط (سازه) نوع دوستی را محدود به افراد مهمی کند تا همه افراد. در این صورت ، این استنباط برای افراد یا رویدادهای محدودی کاربرد خواهد داشت (پروین). اضطراب بیمارگونه زمانی وجود دارد که فرد نتواند سازه های ناسازگار را تحمل کند و سیستم سازه او درهم بشکند. به یاد بیاورید که اصل تبعی چندپارگی جورج کلی فرص می کند افردا می توانند زیر سیسستم های سازه ای را به وجود آورند که با یکدیگر ناسازگار باشند. برای مثال ، وقتی فردی سازه انعطاف ناپذیری را بدین مضمون تشکیل داده است که همه افراد قابل اعتماد هستند و بعد یکی از همکارانش به طرز بی شرمانه ای او را فریب دهد، ممکن است برای مدتی ابهام این دو زیرسیستم ناسازگار را تحمل کند ، اما زمانی که شواهد بی اعتماد بودن دیگران توانکاه شود ، سازه شخصی این فرد از هم می پاشد. نتیجه آن ، تجربه نسبتاً دایمی و ناتوان کننده اضطراب است (فیست).

برخلاف اضطراب ، ترس زمانی تجربه می شود که استنباطی (سازه) جدید در حال ورود به نظام استنباطی فرد است. تهدید تجربه ای مهم تر از این است. تهدید را می توان به عنوان آگاهی از تغییرات قریب الوقوع و همه جانبه در ساختار اصلی نظام استنباطی فرد تعریف کرد. ترس اختصاصی تر و پیش بینی نشده است. تهدید به بازسازی گسترده ، در حالی که ترس به بازسازی جزئی نیاز دارد. اختلال روانی زمانی ایجاد می شود که تهدید یا ترس دائماً به فرد اجازه ندهد احساس امنیت کند (فیست).

پاسخ به تهدید می تواند صرف نظر کردن از تجربه باشد ، یعنی بازگشت به استنباط های قدیم به منظور احتراز از درد . تهدید زمانی پیش می آید که به درک می رسیم و زمانی که در آستانه تغییر قابل توجهی در خود هستیم .

گناه

اصل تبعی اجتماعی شدن جورج کلی فرض می کند که افراد نقش اصلی ای را بازی می کنند که در محیط اجتماعی به آن ها درک هویت می بخشد. با این حال ، در صورتی که این نقش اصلی ضعیف  شود یا از بین برود ، فرد احساس گناه می کند . جورج کلی گناه را این گونه تعریف کرد : “احساس از دست دادن ساختار نقش اصلی ” یعنی افراد زمانی احساس گناه می کنند که به صورت مغایر با درک هویت شان رفتار کنند. افرادی که هرگز نقش اصلی را پرورش نداده اند، احساس گناه نمی کنند (فیست) .

تغییر

جورج کلی ، فرایند مثبت را در قالب رشد نظام های استنباطی (نظام سازه) مطرح کرده است. اگر بیماری را استفاده ممتد از استنباط ها ، صرف نظر از بی اعتباری مداوم آن ها ، تغییر کنیم ، روان درمانی فرایندی است در جهت کمک به درمان جو، برای بهبود پیش بینی های وی . روان درمانی عبارت است از ” فرایند معنی دهی مجدد یا فرایند بازسازی نظام استنباطی” . روان درمانی عبارت است از بازسازی روان شناختی زندگی (پروین) .

از نظر جورج کلی، افراد باید آزادانه آن روش های عمل کردن را انتخاب کنند که با پیش بینی رویدادها توسط آن ها خیلی هماهنگ باشند. در روان درمانی ، این بدان معناست که درمان جویان ، نه درمان گر ، هدف را انتخاب می کند (فیست).

شرایط مناسب برای تغییر:

وجود سه شرط برای شکل گیری استنباط های جدید مطلوب است . اولین و شاید مهم ترین شرط این است که جو آزمایشگاهی وجود داشته باشد. مثلاً فرد در درمان ، “برای حفظ استنباط ها تلاش نکند” .در معنای علمی کلمه ، استنباط ها برای “تعیین میزان گستردگی ، آزمایش می شوند” (جورج کلی، ۱۹۵۵، ص ۱۶۳). در روان درمانی ، فرد روحیه پذیرندگی پیدا کرده و زیان فرضیه ها را درک می کند. روان درمانی ، نوعی آزمایش است.

شرط کلیدی دوم برای تغییر ، تدارک عناصر جدید است. شرایط مطلوب برای تغییر ، شامل عناصر جدیدی است که به ساخت های قبلی چندان مفید نباشد. اطاق مشاوره ، “محیطی حمایت کننده است” که در آن عناصر جدید را می توان تشخیص داد و با آن مواجه شد. درمان گران خود از جمله عوامل جدیدی هستند که درمان جویان می توانند در پرتو آن ها استنباط های جدیدی را به وجود آورند.

درمان گران شرط سومی را نیز برای تغییر تعیین می کنند ، یعنی اطلاعات معتبری را در دسترس فرد قرار می دهند. می دانیم که اطلاع از نتیجه ، یادگیری را تسهیل می کند. هم چنین صرف نظر از ایجاد جوی تاییدکننده و جنبه های نفوذپذیر نطام استنباطی ، نداشتن اعتبار نیز موجب تغییر می شود (بیری، ۱۹۵۳، پاچ Poch، ۱۹۵۲) (به نقل از پروین).

وظیفه درمان گر این است که ادراک و واکنش خود را به درمان جو مطرح کند تا وی بتواند فرضیه های خود را با آن کنترل کند؛ “درمان گر با فراهم آوردن داده های معتبر در قالب پاسخ به استنباط های گوناگون درمان جو که بعضی از آن ها کاملاً بی قاعده ، خیالی و سرکش است، به وی فرصت می دهد که استنباط های خود را اعتبار بخشد ، که معمولاً در اختیار او نیست ” (جورج کلی، ۱۹۵۵. به نقل از فیست).

جورج کلی به عنوان روشی برای تغییر دادن سازه های درمان جویان ، از شیوه ای به نام درمان با نقش مشخص fixed-roletherapy (درمان با نقش از پیش پرداخته) استفاده کرد. هدف از درمان با نقش مشخص این است که به درمات جویان کمک شود با به نمایش گذاشتن نقش از پیش مشخص شده ای نگرش خود را نسبت به زندگی (سازه های شخصی) تغییر دهند. هدف درمان با نقش مشخص حل کردن مشکلات خاص یا ترمیم کردن سازه های کهنه و منسوخ نیست. این فرایندی خلاق است که به درمان جویان امکان می دهد به تدریج جنبه هایی از خودشان را که قبلاً پنهان بوده اند،  کشف کنند. در مراحل مقدماتی، فقط نقش های حاشیه ای به درمان جویان معرفی می شود، اما بعداً ، زمانی که تغییرات جزئی در ساختار شخصیت به آن ها آرامش داد، نقش های اصلی تازه ای را امتحان می کنند که تغییر عمیق تر در شخصیت را میسر می سازند (جورج کلی، ۱۹۵۵) (فیست).

این روش، فرض را بر این می گذارد که افراد از نظر روان شناختی ، همان هستند که می نمایند و همان هستند که در عمل نشان می دهند. درمان از پیش پرداخته ، درمان جویان را ترغیب می کند که خود را به نحو جدیدی ارائه کنند ، به طرق تازه ای رفتار کنند ، خود را به راه های جدیدی تفسیر کنند و در نتیجه ، افراد دیگری بشوند.

هدف از این روش این است که روحیه اکتشاف را احیاء کند و استنباطی از زندگی به عنوان یک فرایند خلاق بسازد . جورج کلی در تاکید بر “خود بودن” با راجرز تفاوت دارد ؛ چگونه یک فرد می تواند چیزی جز خودش باشد؟ از نظر جورج کلی ، فرد به جای باقی ماندن در آن چه که برای او جذاب و جالب نیست ، باید در انتخاب نقش آزاد باشد تا بتواند رشد کند (پروین) . جورج کلی با توجه به نظریه استنباط ، بر این اعتقاد است که نقش هایی که با رفتارهای معمولی افراد در تضاد است، آسان تر از نقش هایی است که تنها اندکی با رفتارهای آن ها تفاوت دارد (پروین) .

مقایسه با سایر دیدگاه ها

جورج کلی نظریه روان کاوی و تأکید آن بر بینش (شهود) به عنوان اکتشاف حقیقت یا واقعیت را رد می کند. از نظر جورج کلی روان درمانی ، بیش از هرچیز فرایند سازمان دادن و تجدید سازمان دادن است تا کشف واقعیت یا حقیقتی ناهشیار. رویکرد جورج کلی به درمان را میتوان به رویکرد پدیدارشناسی (راجرز) و تأکید انسان گرایی – اگزیستانسیالیستی برمعنی ، تجربه ، خود – شکوفایی و  کل نگری به انسان تشبیه کرد . در عین حال ، جورج کلی درمان گران را در فرایند درمان بسیار فعال در نظر می گیرد و در اجرای نقش ، تأکید کمتری بر اصالت درمان گر دارد. برخلاف نظر راجرز ، جورج کلی معتقد است که درمان جو برای مشاهده اخلاص درمان گر نیامده است ، بلکه برای دریافت کمک مراجعه کرده است (جورج کلی ، ۱۹۵۵) . جورج کلی در مقایسه با رویکرد های رفتاری ، بر تجربه و آزمون استنباط ها به راه های جدید تکیه دارد . ولی معتقد است که در نظر گرفتن صرف رفتار با از دست دادن بینایی انسان برابر است (جورج کلی ، ۱۹۶۹) . سرانجام ، اگرچه ، درمان استنباطی و درمان گران شناختی هر دو بر شناخت درمانی و نظام استنباطی تأکید دارند ، درمان استنباطی ، بیشتر پذیرای اهمیت هیجان است و تأکید کمتری بر افکار و شناخت غیر واقع بینانه دارد . به طور خلاصه ، درمان گران استنباطی ، درمان را متضمن دوباره سازمان دهی نظام استنباطی می دانند ؛ فرایندی که در آن درمان گران شرکت کنندگانی فعال در کمک به درمان جو هستند تا پس از کشف راه های جدید سازمان دهی  به خویشتن و جهان ، رفتار ، احساس و تفکر متفاوتی به دست آورند (پروین) . در دیدگاه پدیدارشناختی و نظریه استنباط فردی ، همیشه حق با درمان جو است (پروین) .

خلاصه ای از نقاط ضعف و قوت نظریه استنباط فردی

نقاط قوت

  • تأکید بر فرایندهای شناختی به عنوان جنبه مهم شخصیت.
  • ارائه الگویی از شخصیت که هم قانون مندی عمومی کارکرد شخصیت را نشان می دهد و هم یگانگی نظام های استنباطی فرد را.
  • ارائه شیوه ای مبتنی بر نظریه ها برای ارزیابی شخصیت و تحقیق (آزمون REP) .

نقاط ضعف

  • به تحقیقاتی که در جهت گسترش نظریه باشد ، دست نیافته است .
  • سهم ناچیزی در درک جنبه های عمده شخصیت داشته (رشد و نمو و عواطف) و یا سهمی نداشته است.
  • هنوز به تحقیق و نظریه عام تری در روان شناسی مربوط نشده است.
  • مسئله حل نشده آزمون REP و نیز نظر جورج کلی در مجموع این است که از افراد می خواهد که از لغات استفاده کنند ، در حالی که این نظریه وجود استنباط های (سازه ها) پیش کلامی یا پوشیده را نیز انکار نمی کند. با توجه به اهمیت بالینی این استنباط ها ، فقدان ابزاری برای ارزیابی آن ها هم چنان به عنوان یک محدودیت عمده باقی است.
  • اساس رفتار فرد به درستی روشن نیست . برای مثال ، چگونه فرد می فهمد که کدام استنباط ، قابلیت پیش بینی بهتری دارد ، چگونه فرد درمی یابد که از کدام انتهای استنباط (تشابه و تضاد) استفاده کند ، پاسخ فرد به بی اعتباری استنباط ها (سازه ها) ، چگونه تعیین می شود؟
  • در واقع ، این نظریه ، با همه تأکید با ارزشی که بر شناخت دارد ، دید محدودی از انسان را ارائه می دهد. اگرچه جورج کلی این اتهام را رد می کند ، ولی این نظریه به طور قابل توجهی فاقد تأکید بر احساسات و عواطف انسانی است . به اعتقاد برونر ، ممکن است انسان آن خوکی نباشد که نظریه تقویت از وی می سازد ، ولی تردید دارد که انسان ها صرفاً دانشمندانی باشند که جورج کلی تصور می کند.
  • اگرچه پژوهش های قابل توجهی در مورد نظام های استنباطی انجام شده است ، شواهد بسیار کمی وجود دارد تا ارتباط مقیاس های نظام استنباطی با رفتار مشهود را نشان دهد.
  • با وصف این که در روان درمانی بر استنباط فردی تأکید می شود ، رویکرد این نظریه به درمان ، کمتر با کار بالینی انطباق دارد و به طور کلی رویه بالینی را تعقیب نمی کند. دو عامل در این امر مؤثر بوده است : – جورج کلی فردی نسبتاً محافظه کار و گوشه گیر بود . بنابراین نظرات خود را اشاعه نمی داد.   – جورج کلی در تلاش برای دوری از دیدگاه های سنتی، خود و نظراتش را از دیگران جدا کرد .دیگران نیز متقابلاً او را تا حد زیادی نادیده گرفتند (پروین).

مقایسه نظر جورج کلی با سایر نظریه ها

  • نظریه استنباط فردی جورج کلی ، مانند نظریه های راجرز و فروید ، به طور کلی ، از تماس با درمان جویان به وجود آمده است . نظریه استنباط فردی جورج کلی ، مانند نظریه های راجرز و فروید ، بر تمامیت فرد ، تفاوت های فردی و ثبات رفتار در طول زمان و در موقعیت های مختلف ، تأکید دارد . از نظر جورج کلی ، نظریه استنباط فردی در درجه اول ، به جای توجه به بخشی از شخصیت فرد ، گروهی از افراد و یا هر فرایند خاص در رفتار ، به خود فرد توجه دارد . درمان گران معتقد به این نظریه ، نمی توانند شخصیت درمان جوی خود را چند پاره کرده مشکل او را به یک موضوع کاهش دهند ، بلکه باید وی را به طور هم زمان و در ابعاد مختلف مورد بررسی قرار دهند .
  • اگرچه نظریه جورج کلی در این ویژگی ها با نظریه بالینی مشترک است ، با نظریه فروید و راجرز تفاوت های بسیار دارد . این نظریه ، در تفسیر رفتار از اصطلاحات شناختی استفاده می کند؛ یعنی بر راه های ادراک ما از رویدادها ، نحوه تفسیر آن ها با توجه به ساخت های موجود و نیز چگونگی رفتار ما با توجه به این تفسیرها ، تأکید دارد . منظور جورج کلی از استنباط ، چگونگی ادراک یا تفسیر رویدادهاست .
  • نظریه جورج کلی ، نظریه ای پدیدارشناختی تلقی شده است ، زیرا بر راه هایی تأکید دارد که افراد به کمک آن به دنیا معنی می دهند . نظریه جورج کلی به دلیل تأکید بر فعال بودن انسان در ارتباط با محیط ، به عنوان یک نظریه اگزیستالیستی تلقی شده است . نظریه استنباط فردی ، به دلیل رویکرد خاص خود به درمان و تأکید بر توانایی افراد در تغییر نحوه تفکر خود ، رفتارگرا نیز به نظر رسیده است و چون این نظریه بر اثر متقابل عناصر نظام استنباطی تکیه دارد و انسان را در برخورد با محیط موجودی فعال تلقی می کند ، نظریه ای پویا خوانده شده است . استفاده از هرگونه عنوانی را برای این نظریه ، قابل قبول ندانست .
  • جورج کلی از به کار بردن اصطلاح شناختی امتناع کرده و آن را محدودیت زا به حساب آورده است . وی معتقد است که به این ترتیب ، یک جدایی تصنعی بین شناخت (تفکر) و عواطف (احساس) به وجود خواهد آمد . با این وصف ، یا دلایل متقن می توان گفت که شناخته ترین عنوان برای نظریه جورج کلی ، عنوان “شناختی” است (نی میر،۱۹۹۲؛ وینتر، ۱۹۹۲) . نظریه جورج کلی ، نظریه ای ساختاری است ، یعنی بر سازمان دهی جهان به وسیله فرد تأکید دارد ، که فرایندی شناختی است . نظریه استنباط فردی در تأکید بر نحوه معنی دادن به رویدادها و در تلاش فرد برای پیش بینی آن ها ، بر فرایندهای شناختی تأکید می کند . هم چنین به خوبی پیشرفت های شناختی بعدی را در نظریه شخصیت پیش بینی کرده است.

جورج کلی و فروید

جورج کلی از برداشت فروید از انسان به عنوان موجودی زیستی انتقاد می کرد و برداشت انسان به عنوان دانشمند را به جای آن ارائه کرد . جورج کلی از استعاراتی که فروید به کار برده و از تأکید او بر سائق ها و غرایز ناهشیار انتقاد می کرد .

جورج کلی بر درک استنباط های فرد از رویدادها و بر موقتی بودن نظریه هایی که مطرح می شوند ، تأکید بسیار داشت ، که هر دو ، نشان دهنده نگرشی روشنفکرانه است . در تضاد با این نگرش ، جورج کلی از فروید انتقاد می کندکه برای درک منظور درمان جویان به آن چه نمی گویند تکیه می کند . از نظر جورج کلی ، ای روش موجب می شود که روان کاوی بیش از اندازه ، جزمی و با ذهن بسته عمل می کند . علاوه بر این ، جورج کلی ، پیروان فروید را افرادی بیش از حد مخالف تغییر می دانست .

سومین زمینه مهم انتقاد از روان کاوی ، جایگاه آن به عنوان یک نظام علمی بود . جورج کلی معتقد است که مطالعات فروید از ناهشیار از نظر علمی قابل بررسی نیست . از نظر جورج کلی ، نهضت روان کاوی از روش علمی اجتناب کرده است تا به مطالعات برداشتگری (امپرسیونیست) بپردازد . فرضیه ها چنان انعطاف دارند که ردشدنی نیستند . جورج کلی این فرضیه ها را “فرضیه های قابل ارتجاع” نامیده است – یعنی می توانند منعطف شوند و با هر نوع شاهدی جور درآیند . به نظر جورج کلی ، آسیب پذیرترین بخش نظریه روان کاوی همین است .

اگرچه جورج کلی از روان کاوی انتقاد داشت ، معتقد بود که نظام تحلیل پویایی های روانی اجازه می دهد که درمان گران در مورد آن چه که در درون درمان جو می گذرد ، حکم کنند . به نظر جورج کلی ، فروید مطالعات دقیق بسیاری انجام داد و روحیه ماجراجویی او باعث شد که زمینه هایی برای پیشرفت روان درمانی فراهم آید . آن چه که به خصوص در مطالعه آثار جورج کلی قابل توجه است ، تعداد دفعاتی است که به پدیده های مورد نظر فروید پرداخته ، هر چند به احتمال ، تفسیرهای متفاوتی از آن ها داشته  است . برای مثال ، جورج کلی تأکید ویژه ای بر ارتباط موارد متضاد دارد ، نظری که در افکار فروید نیز کاملاً آشکار است . در واقع در رؤیا ها مفاهیم به دفعات به وسیله موارد متضاد خود ارائه می شوند . فروید و جورج کلی هر دو به این واقعیت حساس بودند که نحوه قضاوت افراد نسبت به دیگران ، نشان دهنده قضاوت آن ها نسبت به خودشان است . هر دو آگاه بودند که انسان تنها به وسیله مواردی تهدید می شود که به نظر درست بیاید و یا درباره چیزهایی “بیش از حد اعتراض می کند” که نمی خواهد تصدیق کند درست است ؛ هر دو بر این اعتقاد بودند که انسان گاهی با توجه به اصولی عمل می کند که خود از آن ها آگاهی ندارد . اگرچه در مورد اول بر مفهوم ناهشیار تأکید شده و در مورد دیگر ، بر استنباط های پیش کلامی اصرار شده است ، هر دو اذعان دارند گاهی فرد از یک تحسین ، احساس ناراحتی می کند ، اگرچه در مورد اول بر احساس گناه تأکید شده است و در مورد دیگر بر عجیب بودن این تحسین جدید  و بر تجدید سازمان درونی پیچیده ای که می تواند در پی داشته باشد. هر دو دانشمند بر مفهوم انتقال در درمان تأکید داشته و معتقد بودند که بیماران در مقابل تغییر مقاومت می کنند . جای تعجب نیست که نظریه های فروید و جورج کلی موارد مشترکی دارند ، زیرا کانون شمول هر دو نظریه تا حدی شبیه یکدیگر است .

جورج کلی و راجرز

هر دو انسان را فعال می بینند تا منفعل . هر دو نظریه بر رویکرد پدیدارشناختی تأکید دارند ، اگرچه جورج کلی معتقد بود که روان شناسی استنباط فردی فقط پدیدارشناختی نیست . در هر دو نظریه ، بر همسانی تأکید می شود ، هرچند از نظر راجرز ، همسانی “خویشتن” فی نفسه مورد تأکید است ولی از نظر جورج کلی ، پیش بینی ها پیش از آن که یکدیگر را حذف کنند ، افزایش می یابند . هر دو نظریه بر کنش کامل ارگانیسم تکیه دارند . تأکید مشترک آن ها بر رویکرد پدیدارشناختی و پرهیز آن ها از الگوی سائق ها در کنش انسان .جورج کلی در یک مورد سؤالی را مطرح می کند که کاملاً از خصوصیات راجرز است : ” آیا درمان گر می تواند بیشتر از درمان جو از نظام استنباطی او اطلاع داشته باشد ؟ جواب او روشن است . “گمان نمی کنم” (جورج کلی، ۱۹۵۵) .

تفاوت های عمده ای نیز بین این دو نظریه وجود دارد . جورج کلی ، در مقایسه با راجرز ، تأکید کمتری بر “خویشتن” دارد ؛ هم چنین ، به رغم موافقت جورج کلی با راجرز در اهمیت دادن به زمان حال ، از اتخاذ رویکردی کاملاً غیر تاریخی به رفتار امتناع دارد . جورج کلی به گذشته علاقه مند بود ، زیرا ادراک های افراد از گذشته ، سرنخ هایی است برای شناخت نظام استنباطی آن ها و از طرفی ، تفسیر مجدد گذشته می تواند عامل عمده ای در درمان باشد . به طور کلی ، جورج کلی به انواع پدیده های بالینی علاقه مند بود (یعنی انتقال ، رویا تشخیص و اهمیت استنباط های پیش کلامی) و از این بابت او بیشتر به فروید نزدیک است تا به راجرز . از نظر جورج کلی ، راجرز ، بیشتر اعتقادات فلسفی خود از ماهیت انسان را مطرح کرده است تا یک نظریه واقعی روان شناختی .

استنباطی فرد تأکید می کند . همین طور ، در حالی که راجرز بر اهمیت بودن و شدن تأکید دارد ، جورج کلی بر اهمیت باور کردن و انجام دادن تأکید می کند . این تفاوت ، به اختلاف های مهمی در درمان نیز منجر می شود . به نظر جورج کلی درمان گر معتقد به روش بی رهنمود ، با اعتقاد به بارزشدن شخصیت از درمان جو می خواهد که در حین زندگی روزمره به خویشتن نیز توجه داشته باشد . زیرا “خویشتن” رشد یافته باید در مرحله ای تحقق یابد . روان شناس معتقد به استنباط فردی ، درمان جو را به آزمایش با زندگی و جستجوی پاسخ های خود در توالی رویدادهایی که زندگی برای وی آشکار می کند ، تشویق می نماید تا به جستجوی آن ها در درون خویشتن (جورج کلی، ۱۹۵۵، صفحات ۴۰۲-۴۰۱).

جورج کلی بر روانی کلامی و مهارت های عملی درمان گر تأکید بسیار داشت . او مخالف این نظر بود که درمان گر باید هم چون فردی عادی عمل کند و درمان گران پدیدارنگر را که به “روابط فردی محبت آمیز” علاقه مند بودند ، مورد انتقاد قرار می داد . راجرز (۱۹۵۶) با مرور کار جورج کلی به این نتیجه رسید که وی روشی پیدا کرده که با شخصیت او متجانس است . ولی از تفسیر جورج کلی از درمان به عنوان یک فرایند شناختی انتقاد می کرد . راجرز از جورج کلی تأثیر پذیرفته و از مفاهیم پیچیدگی و انعطاف پذیری استنباط در تحلیل خود از تغییر استفاده کرده است . البته راجرز از فعالیت بیش از حد و از کنترلی که در درمان با نقش از پیش پرداخته اعمال می شد ، انتقاد می کرد . راجرز درمان را بیشتر یک فرایند عاطفی می داند تا فکری و از نظر او مهم این است که درمان گر بتواند با درمان جو همنوا شود نه این که در دستکاری موقعیت مهارت داشته باشد .

جورج کلی و نظریه صفات

اول این که هر کدام ، رویکردی متفاوت به تحقیق و اکتشاف دارند : رویکرد بالینی در نظریه استنباط فردی و رویکرد هم بستگی برای نظریه صفات. از طرف دیگر دو رویکرد متفاوت به سنجش نیز دیده می شود . برای مثال ، NEO-PI در نظریه صفات و آزمون Rep در رویکرد استنباطی . نظریه جورج کلی بر فرایندهای شناختی تأکید دارد ، در حالی که نظریه صفات به این فرایندها نمی پردازد .

تعیین کننده تر از این تفاوت ها ، تفاوت بنیادی در زمینه کارکرد ارگانیسم انسان است . در حالی که نظریه صفات بر ویژگی های باثبات ، پایدار و غیر قابل تغییر در موقعیت ها ی مختلف تأکید دارد، جورج کلی به انسن به عنوان موجودی فعال ، با قوه تشخیص و تفسیر می نگرد که به طور بالقوه تغییر پذیر است . در بعد مباحثه فرد – موقعیت ، تأکید میشل بر قدرت تشخیص و پاسخ دهی فرد در موقعیت های مختلف متأثر از آراء جورج جورج کلی است. بنابراین با تشخیص قابلیت پیش بینی در انسان ،  جورج کلی به این نتیجه رسید رفتار افراد در موقعیت های مختلف برحسب این که موقعیت را چگونه تفسیر کنند، متفاوت خواهد بود. رفتار افراد، فقط به وسیله مهارت های رفتاری و توانایی استنباط موقعیت ها به روش های مختلف محدود می شود. در حالی که روان شناسان صفات ، شخصیت انسان را از حدود بیست و پنج سالگی به دلیل عوامل ارثی ثابت فرض می کنند، جورج کلی نسبت به توانایی تغییر در انسان بسیار خوش بین تر بود.

در نظریه صفات ، ساختار شخصیت، کانون شمول نظریه است و روان درمانی یا فرایند تغییر در شخصیت تا حدودی بیرون از دامنه شمول قرار می گیرد. به عکس در نظریه استنباط فردی، فرآیند تغییر در شخصیت ، کانون شمول است.

گرچه نظریه پردازان صفات به تفاوت های فردی علاقه مندند، ولی در جستجوی یافتن ابعاد مشترک در همه انسان ها هستند(مثل، پنج عامل عمده). در مقابل ، جورج کلی علاوه بر اندیشیدن به اصول عمومی قابل استفاده برای همه انسان ها و تفاوت های فردی ، تأکید ویژه ای بر جنبه های ویژه یا خصوصی نظام استنباطی هر فرد داشته است. به احتمال قوی، جورج کلی، ” پنج عامل عمده ” را به عنوان استنباط های شخصی روان شناسان نگریسته است که نباید آن را با ساختار شخصیت اشتباه گرفت .

جورج کلی و نظریه یادگیری

از دیدگاه نظریه استنباط فردی ، رویکردهای مختلف یادگیری ، جنبه های بسیار ساده و مکانیکی رفتار انسان را مورد بررسی قرار داده اند. نظریه استنباط فردی به انسان به عنوان یک کل ، علاقه بیشتری نشان می دهد تا به پاسخ های وی. این نظریه همچنین به چگونگی استنباط  رویدادها در افراد علاقه نشان می دهد تا به این که ” واقعاً ” در درون وی چه می گذرد ( شرطی شدن کلاسیک) ، یا به آن چه که از نظر محققین در بیرون از ارگانیسم اتفاق می افتد ( شرطی شدن عامل) . در حال یکه نظریه S-R بر اهمیت سائق ، کاهش تنش و ” الگوی ” انگیزش “بیرونی ” تأکید دارد ، جورج کلی بر شناخت ، گسترش نظام استنباطی و الگوی انگیزش ” درونی ” تأکید می کند.

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
RSS
Follow by Email
Facebook
Google+
http://ravanrahnama.ir/george-alexander-kelly/
Twitter
LinkedIn

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.