اسکینر : رفتار گرایی و نظریه شرطی سازی عامل بی اف اسکینر

اسکینر

بوروس فردریک اسکینر

Burrhus Frederic Skinner

اسکینر در شهر ساسکوهانای پنسیلوانیا به دنیا آمد. والدین او افرادی سخت کوش بودند که مقررات روشنی را در فرزندان خود القا می کردند. ” به من یاد داده بودند از خدا ، پلیس و آنچه مردم فکر خواهند کرد بترسیم” .اسکینر

مادر او هرگز از معیارهای سخت خود منحرف نشد. روش کنترل او این بود که بگوید: ” اوه ، واه”. مادربزرگ اسکینر با اشاره کردن به ذغال سنگ های سرخ شده در شومینه اتاق پذیرایی می خواست او را از تنبیه های جهنم آگاه سازد. پدر اسکینر زندان منطقه را به اسکینر نشان داد و او را به سخنرانی درباره زندگی در زندان معروف و بدنام نیویورک برد.

در زندگینامه شخصی اسکینر اشاره های زیادی به تأثیرات این هشدارهای کودکی در رفتار بزرگسالی او شده است. او درباره دیدار از یک کلیسای جامع و اجتناب از پا گذاشتن روی سنگ قبرها نوشت؛ در کودکی به او تذکر داده بودند که چنین رفتاری مناسب نیست. این موارد و موارد دیگر برای اسکینر روشن ساختند که بسیاری از جنبه های رفتار بزرگسالی او توسط پاداش ها و تنبیه هایی (تقویت ها) که در کودکی دریافت کرده بود تعیین شده اند. بنابراین ، نظام روان شناسی او و دیدگاه او نسبت به انسان به عنوان “دستگاه های پیچیده ای که به شیوه های قانونمند رفتار می کنند” تجربیات زندگی اولیه خود او را منعکس می کنند (اسکینر، ۱۹۷۱)(شولتز).

همچنین دیدگاه پیشگویانه او در مورد انسان به صورت ماشین هایی که طبق انتظار عمل می کند، ناشی از ساعت ها صرف وقت بود ، برای طراحی و ساخت وسایلی چون واگن های باری، الاکلنگ ها، تسمه نقاله ها، تیرکمان ها، هواپیماهای مدل و توپ های بخاری بود که برای پرتاب کردن سیب زمینی و هویج به پشت بام خانه های همسایه استفاده می شد(شولتز).

علاقه اسکینر به رفتارهای حیوانی نیز از تجربیات کودکی او ناشی شد. او لاک پشت ها، مارها، وزغ ها، مارمولک ها و موش های خرمایی را در خانه نگه داری می کرد و فوج کبوتران بازیگر در بازار محله او را مجذوب می کرد.

اسکینر در دانشگاه هامیلتون در رشته زبان انگلیسی درس خواند و بعد از فارغ التحصلی انتظار داشت نویسنده شود. او که توسط اظهار نظر موافق شاعر معروف رابرت فراست (Robert Frost) ترغیب شده بود، در اتاق زیر شیروانی خانه والدین خود، در اسکرانتون پنسیلوانیا مطالعه ای را بنا نهاد و شروع به نوشتن کرد و ظاهراً در تنها کاری که تا آن زمان دوست داشت، آن را انجام دهد شکست خورده بود.

او بعدها آن دوره را سال تاریک زندگی خود نامید ، همان چیزی که اریکسون آن را بحران هویت خواند. هویت شغلی اسکینر به عنوان نویسنده ، که در طول سال های دانشگاه ان را به دقت ساخته بود و توسط اظهارات مثبت فراست تقویت شده بود ، شکست خورد و ارزش شخصی او نیز همراه آن رفت. او به این نتیجه رسید که چون نویسندگی او را ناکام کرده است پس باید با روش های علمی و نه روش های خیالی به مطالعه رفتار انسان بپردازد. او کتاب های ایوان پاولف و جان بی . واتسون را خواند و این ها دیدگاه او را تقویت کردند. زمانی که او تصمیم گرفت یک رفتارگرا شود، خودانگاره و هویت او ایمن شد (شولتز).

اسکینر پس از مطالعه آثار پاولف با این نظر وی موافق نبود که می توان تبیین این رفتار را “از حرکات بازتابی ترشح بزاق شروع کرد وسپس آن را به رفتارهای پیچیده انسان در زندگی روزمره تعمیم داد” . البته اسکینر قبول داشت که پاولف کلید درک رفتار را به او داده است . “بر شرایط (محیط) نظارت داشته باش ، آنگاه نظم را مشاهده خواهی کرد” . اسکینر (۱۹۵۹) در خلال این  سال ها و تا چند سال بعد ، بعضی از اصول علمی روش شناسی خود را به این شرح توسعه داد :

  • وقتی به مورد جالبی برخورد می کنید ، بقیه چیزها را کنار بگذارید و به مطالعه آن پدیده بپردازید .
  • بعضی از راه های انجام تحقیق آسان تر از شیوه های دیگر است . رویکردهای مکانیکی ، اغلب تحقیق را ساده تر می کند.
  • بعضی از افراد ، خوش اقبال تر از بقیه اند .
  • گاهی ، گوشه ای از کار نادرست درمی آید و شما را به درد سر می اندازد ، ولی آن هم هدایت کننده است ، زیرا به برخوردی غیرمترقبه منجر می شود .
  • برخورد غیرمترقبه ، یعنی هنر پیدا کردن چیزی در حالی که در جستجوی چیز دیگری هستید . – اساس شرطی شدن عامل اسکینر بر مهار رفتار است . این مهار از طریق دست کاری پاداش ها و تنبیه ها در محیط و به خصوص ، در شرایط آزمایشگاهی صورت می گیرد (پروین) .

اسکینر در ۴۰ سالگی دچار بحران میانسالی شد که موقتا ً با برگشت دوباره به به هویت ناکام خود به عنوان نویسنده آن را حل کرد . اسکینر که در مورد بسیاری از جنبه های زندگی افسرده بود ، ناخشنودی هیجانی و عقلانی خود را در قهرمان داستان یک رمان به نام والدن ۲ Walden two نشان داد و اجازه داد تا این شخصیت ، ناکامی های شخصی و حرفه ای او را خالی کند (اسکینر ، ۱۹۴۸) . این کتاب به صورت نوعی «خود درمانی» توصیف شد (شولتز) .

رفتارگرایی behaviorism

رفتارگرایی از تحقیقات آزمایشگاهی روی حیوانات و انسان ها پدیدار شد . دو تن از پیشگامان رفتارگرایی ای .ال .ثرندایک و جان واتسون بودند ، اما فردی که غالباً با موضع رفتارگرا تداعی شده ، بی .اف .اسکینر است که تحلیل رفتاری behavioral analysis او جدایی آشکاری از نظریه های بسیار گمانه ای روان پویشی است . طرفداری قانع اسکینر از رفتار قابل مشاهده ، نام رفتارگرایی رادیکال را به رویکرد او داد . اسکینر علاوه بر این که رفتارگرایی رادیکال است ، می توان او را جبرگرا و محیط گرا نیز در نظر گرفت . او به عنوان کی جبرگرا ، عقیده اختیار یا اراده آزاد را رد کرد (فیست). او می  دانست که عوامل ژنتیکی مهم هستند ، اما تأکید داشت که چون آن ها هنگام لقاح تثبیت شده هستند ، به کنترل رفتار کمکی نمی کنند . تاریخچه ارگانیزم ، نه آناتومی ، مفیدترین اطلاعات را برای پیش بینی  و کنترل کردن رفتار تأمین کرد (فیست).

پیشگامان رفتارگرایی علمی اسکینر :

اولین روان شناسی که پیامدهای رفتار را به طور منظم بررسی کرد ، ادوارد ال .ثرندایک Edvard L. Thorndike بود ، ابتدا حیوانات و بعد انسان ها را مورد بررسی قرار داد . ثرندایک  مشاهده کرد که یادگیری عمدتاً به علت پیامدهای پاسخ روی می دهد و این مشاهده را قانون اثر law of effect نامید . تأثیر دوم و مستقیم تر بر اسکینر ، تحقیقات جان بی واتسون John B. Watson بود . واتسون حیوانات و انسان ها را مورد بررسی قرار داد و متقاعد شد که مفاهیم هشیاری و درون نگری نباید در بررسی علمی رفتار انسان نقش داشته باشند . واتسون اظهار داشت که رفتار انسان را ، مانند رفتار حیوانات و دستگاه ها می توان به صورت عینی بررسی کرد . واتسون معتقد بود ، هدف روان شناسی پیش بینی و کنترل رفتار است و برای رسیدن به این هدف ، در بهترین حالت می توان روان شناسی را به بررسی عینی عادت هایی که از طریق پیوندهای محرک – پاسخ تشکیل شده اند ، محدود کرد (فیست).

مقایسه واتسون – اسکینر

اسکینر نیز مانند واتسون یک رفتارگرای تمام عیار بود . او معتقد بود که روان شناس باید از هرگونه استناد کردن به حالت های ذهنی (مانند اهداف، امیال یا مقاصد) صرف نظر کند و به جای آن باید خود را به مطالعه رفتار آشکار overtbehavior محدود سازد . اسکینر مانند واتسون محیط گرا بود . اگرچه او می دانست که موجودات زنده با زمینه های ژنتیکی به دنیا می آیند . اما اساساً به نحوه کنترل رفتار از سوی محیط علاقه مند بود . برخلاف واتسون ، مدل اولیه شرطی سازی اسکینر ، پاولفی  بود . اسکینر معتقد بود ، پاسخ هایی که پاولف مطالعه می کرد ، بهترین مثال از پاسخ گرها respondents هستند . پاسخ گرها پاسخ هایی هستند که به طور خودکار به وسیله یک محرک شناخته شده «فراخوانده» elicited می شوند . مثلاً خوردن غذا ، به طور خودکار ترشح بزاق را فرا می خواند (کرین).

مدل مورد نظر اسکینر کنشگر نامیده می شود .

شرطی سازی کنشگر (عامل)  اسکینر

اسکینر معتقد بود رفتار کنشگر در مقایسه با رفتار پاسخگر ، نقش مهم تری در زندگی انسان بازی می کند . مثلاً ، قرار گرفتن کتاب در جلوی چشم ، به همان طریق که وقتی نور جلوی چشم قرار می گیرد و به طور خودکار باعث پلک زدن ما می شود ، موجب نمی شود که به طور خودکار به وسیله مشاهده کتاب ، شروع به مطالعه کتاب کنیم . ما ممکن است کتاب را بخوانیم یا نخوانیم و این ، به پیامدهایی که این عمل در گذشته به دنبال داشته است ، بستگی دارد . اگر خواندن کتاب برای ما پاداش به دنبال داشته است (مانند به دست آوردن نمره های بالا) ، احتمال بیشتری دارد که دوباره به این کار مشغول شویم . یعنی رفتار به وسیله پیامدهای آن تعیین شود (کرین) .

ارگانیزم انسان

اسکینر با جان واتسون موافق بود که روان شناسی باید به بررسی علمی پدیده های قابل مشاهده ، یعنی رفتار ، محدود شود . علم باید از مفاهیم ساده شروع کند و به سمت مفاهیم پیچیده تر پیش رود . این توالی می تواند از رفتار حیوانات شروع شود و به سمت رفتار افراد روان پریش ، بعد به رفتار کودکان عقب مانده ذهنی ، سپس به رفتار سایر کودکان ، و سرانجام به رفتار پیچیده بزرگسالان پیش رود . بنابراین اسکینر به خاطر این که از بررسی حیوانات کار خود را آغاز کرد ، نیازی نمی دید از خودش دفاع کند . اسکینر (۱۹۸۷) معتقد بود رفتار انسان (و شخصیت انسان) محصول سه وابستگی است : ۱- انتخاب طبیعی  ۲- رسوم فرهنگی  ۳- تاریخچه تقویت فرد (فیست).

  • انتخاب طبیعی natural selection

شخصیت انسان ثمره تاریخ تکاملی طولانی است . رفتار ما توسط ساخت ژنتیکی و مخصوصاً تاریخچه شخصیت تقویت ما تعیین شده است . با این حال ، وابستگی های بقاء ، مارا به صورت یک گونه یا نوع شکل داده اند . انتخاب طبیعی نقش مهمی در شخصیت انسان ایفا می کند (اسکینر، ۱۹۹۰، ۱۹۷۴). رفتاری که تقویت می شود ، تکرار خواهد شد و رفتاری که تقویت نمی شود ، از بین می رود . همین طور ، آن رفتارهایی که در طول تاریخ برای گونه مفید بوده اند ، ادامه می یابند ، در حالی که آن هایی که فقط از لحاظ فردی تقویت کننده بوده اند ، حذف می شوند (فیست).

نظریه پردازان یادگیری به طور روز افزون اعلام می کنند ، در مورد آن چه که گونه ها می توانند یاد بگیرند ، «محدودیت های» زیست شناختی وجود دارد . در عمل ، اغلب پیروان اسکینر ، با رفتار ویژه گونه species specific behavior به عنوان مکان نگاری topography یک پاسخ برخورد می کنند . هر پس مانده انتخاب طبیعی ارزش بقاء ندارد . در تاریخ انسان های اولیه ، پرخوری سازگارانه بود .، زیرا امکان زنده ماندن را به هنگامی که غذا کمیاب بود به افراد می داد . اکنون در جوامعی که غذا همیشه وجود دارد ، چاقی مشکل سلامتی شده و پرخوری ارزش بقاء را از دست داده است . با این که انتخاب طبیعی به شکل گیری برخی رفتارهای انسان کمک کرد ، اما احتمالاً مسئول تعداد کمی از اعمال افراد است . اسکینر (۱۹۸۹) معتقد بود وابستگی های تقویت ، مخصوصاً آن هایی که فرهنگ انسان را شکل داده اند ، بیشتر رفتارهای انسان را توجیه می کنند (فیست).

  • تکامل فرهنگی

درست به همان صورتی که انتخاب طبیعی در تاریخ تکامل انسان و همین طور در وابستگی های تقویت نقش مهمی دارد ، مسئول رسوم فرهنگی باقی مانده نیز هست . «افراد به منظور این که گروه به احتمال بیشتری زنده می ماند مراسم خاص را رعایت نمی کنند ؛ آن ها این مراسم را به این علت رعایت می کنند که گروه هایی که اعضای خود را به رعایت آن ها ترغیب کردند ، باقی ماندند و آن ها را منتقل کردند» (اسکینر، ۱۹۸۷). به عبارت دیگر ، انسان ها برای انجام دادن کاری که به نفع جامعه است ، تصمیم جمعی نمی گیرند ، بلکه آن جوامعی که اعضایش به صورت جمعی رفتار کردند ، باقی ماندند .

رسوم فرهنگی مانند ابزارسازی و رفتار کلامی ، زمانی آغاز شدند که فرد برای استفاده از ابزار یا بر زبان آوردن صدایی مشخص ، تقویت شد . سرانجام ، رسوم فرهنگی ای تکامل یافتند که برای گروه اما نه لزوماً برای فرد ، تقویت کننده بودند . ابزارسازی و رفتار کلامی برای گروه ارزش بقاء داشته اند ، اما اکنون تعداد کمی از افراد ابزار می سازند یا زبان تازه ای ابداع می کنند . پس مانده های فرهنگ ، مانند پس مانده های انتخاب طبیعی ، کلا ً سازگارانه نیستند . برای مثال ، تقسیم کار که از انقلاب صنعتی به وجود آمد ، به جامعه کمک کرد کالاهای بیشتری تولید کند ، اما این به کاری منجر شده که دیگر به طور مستقیم تقویت کننده نیست . نمونه دیگر جنگ است ، که در دنیای پیش از صنعتی شدن ، به نفع برخی جوامع بود ، اما اکنون به صورت تهدیدی برای موجودیت انسان درآمده است (فیست).

خودآگاهی

اسکینر (۱۹۷۴) معتقد بود انسان ها نه تنها هشیاری دارند ، بلکه از هشیاری خود ، آگاه هستند ؛ آن ها نه تنها از محیط شان آگاه اند ، بلکه از خودشان به عنوان بخشی از محیط نیز آگاه هستند ؛ آن ها نه تنها محرک های بیرونی را مشاهده می کنند . بلکه از خودشان هنگام مشاهده کردن محرک ها آگاه اند .رفتار حاصل محیط است و بخشی از آن محیط درون پوست فرد قرار دارد . این قسمت از جهان صرفاً به خود فرد تعلق دارد و بنابراین ، خصوصی است . هر کسی به صورت ذهنی از افکار ، احساسات ، خاطرات و مقاصد خودش آگاه است (فیست).

سائق ها drives

از دیدگاه های رفتارگرایی رادیکال ، سایق ها علت رفتار نیستند ، بلکه صرفاً خیال های توجیهی هستند . از نظر اسکینر (۱۹۵۳) ، سایق ها صرفاً به تأثیر محرومیت و سیری و احتمال این که ارگانیزم پاسخ خواهد داد ، اشاره دارند . محروم کردن کسی از غذا احتمال خوردن را بیشتر می کند ؛ سیر کردن کسی ، این احتمال را کاهش می دهد . با این حال محرومیت و سیری تنها موارد لازم برای خوردن نیستند .عوامل دیگری که احتمال خوردن را افزایش یا کاهش می دهند ، دردهای گرسنگی درونی ، موجود بودن غذا ، و تجربیات قبلی در رابطه با تقویت کننده غذا هستند . اگر روان شناسان به قدر کافی درباره سه اصل رفتار آگاه باشند (شرایط پیشایند ، رفتار و پیامدها) متوجه خواهند شد چرا که یک نفر رفتار می کند ، یعنی ، چه سایق هایی با رفتارهای خا ص ارتباط دارند فقط در این صورت است که سایق ها در بررسی علمی رفتار انسان نقش موجهی دارند (فیست) . امتناع اسکینر از در نظر گرفتن علل رفتار در درون موجود زنده ، چندین مشکل را به دنبال داشت . او در این زمینه به ویژه با مفهوم سایی به مشکل برخورد . به نظر می رسد  سایق هایی مانند گرسنگی و تشنگی ، اشاره به حالتی درونی دارند که رفتار را برمی انگیزند.

مفهوم سایق ، هنوز مانند خاری در چشم پیروان اسکینر باقی مانده است و آن ها سعی می کنند راهی بیابند تا تقویت را بدون رجوع به این مفهوم توضیح دهند . در این زمینه پریماک Premack (1961) طرح جالبی را عنوان کرده است . او اظهار کرد که ما تقویت را صرفا ً به احتمال رویداد یک پاسخ در نظر می گیریم . رفتاری که دارای احتمال رخداد بالا در لحظه ای خاص است . می تواند به عنوان یک تقویت کننده برای یک رفتار دارای احتمال پایین تر به کار رود . مثلاً  اگر کودکان به جای این که شام خود را بخورند ، مشغول بازی می شوند ، بازی کردن را می توان به عنوان تقویت کننده برای خوردن ، مورد استفاده داد . فقط کافی است به بچه بگوییم : «مقداری غذا بخور و بعد بیشتر بازی کن» (هومی Homme و توتسی Totsi) . خوردن و نوشیدن ، مانند هر عمل دیگری ممکن است تقویت کننده خوبی باشند یا نباشند و این ، به احتمال وقوع آن ها در آن زمان به خصوص بستگی دارد (کرین) .

هدف و مقصد

هدف و مقصد داخل پوست وجود دارند ، اما در معرض بررسی مستقیم بیرونی قرار ندارند . هدف به خودی خود وقتی احساس شده باشد ، می تواند تقویت کننده باشد . مثلاً اگر معتقد باشید هدف شما از دویدن احساس نشاط کردن و عمر طولانی تر است ، این باور به خودی خود محرک تقویت کننده است . امکان دارد کسی قصد داشته باشد جمعه بعدازظهر فیلمی را ببیند ، چون دیدن فیلم های مشابه تقویت کننده بوده است . زمانی که این فرد قصد رفتن به سینما را دارد ، حالتی جسمانی را درون بدنش احساس می کند و آن را «قصد» می نامد . بنابراین آن چه قصدها یا هدف ها نامیده می شوند ، محرک هایی هستند که به صورت جسمانی در درون ارگانیزم احساس می شوند و آن ها رویدادهای ذهنی مسبب رفتار نیستند (فیست) .

فرآیندهای ذهنی عالی

اسکینر (۱۹۷۴) قبول داشت ، بررسی تفکر انسان از تمام رفتارهای دیگر سخت تر است ، اما تا وقتی که کسی به خیال فرضی مانند «ذهن» متوسل نشده باشد ، حداقل به صورت بالقوه می توان از آن آگاهی یافت . تفکر ، مسئله گشایی ، و از گذشته یادکردن ، رفتارهای ناآشکاری هستند که داخل پوست صورت می گیرند  نه در درون ذهن . آن ها به عنوان رفتار ، پذیرای همان وابستگی های تقویت مشابه با رفتارهای آشکار هستند . برای مثال ، وقتی خانمی سوییچ اتومبیل خود را گم می کند ، به جستجوی آن می پردازد ، زیرا قبلاً رفتار جستجو کردن مشابهی تقویت شده است . اسکینر این روش را با گفتن این جمله جمع بندی کرد : «فنون یادآوری با جستجو کردن مخزن حافظه ارتباطی ندارد ، بلکه با افزایش احتمال پاسخ ها مرتبط هستند» . مسئله گشایی هم رفتار ناآشکار را در بردارد و اغلب مستلزم آن است که فرد به صورت ناآشکار متغیرهای مربوط را دستکاری کند تا این که راه حل درست پیدا شود.  این متغیرها درنهایت محیطی هستند و به صورت سحرآمیز از ذهن تراوش نمی کنند شطرنج بازی که نومیدانه گیر افتاده است ، صفحه شطرنج را وارسی می کند و ناگهان حرکتی را انجام می دهد که مهره او را از این مخمصه نجات می دهد . چه چیزی موجب این غلیان غیرمنتظره «بینش» شد؛ او این مسئله را در ذهن خود حل نکرد . او مهره های گوناگونی را دستکاری کرد (نه با دست زدن به آن ها ، بلکه به صورت ناآشکار) : حرکت هایی را که تقویت به همراه نداشتند رد کرد ، و سرانجام حرکتی را برگزید که تقویت درونی به دنبال داشت (فیست).

گاهی اوقات گفته می شود که اسکینر ، نظریه موجود زنده تهی empty organism را پیشنهاد کرده است .او فقط پاسخ خای آشکار را بررسی کرد و حالت های درونی را نادیده گرفت . این متمایزسازی صحیح است . اما تاحدی ساده انگارانه به نظر می رسد . اسکینر هرگز وجود دنیای درونی را انکار نکرد . ما احساساتی درونی مانند درد دندان داریم . هم چنین می توانیم بگوییم که فکر می کنیم . تفکر صرفاً شکل ضیعف تر و پنهان تری از رفتار است . مثلاً ممکن است بی صدا با خودمان صحبت کنیم یا ممکن است در سکوت ، به حرکت های خود در بازی شطرنج فکر کنیم . اما این وقایع خاص ، جایی در روان شناسی علمی ندارند ، مگر این که راه هایی را برای عمومی ساختن و اندازه گیری آن ها بیابیم (اسکینر، ۱۹۷۴)(کرین) .

اسکینر به ویژه مخالف این گرایش بود که افکار را علت رفتار بدانیم . ما می گوییم به فروشگاه رفتیم زیرا «قبل از آن تصمیم گرفتیم این کار را بکنیم» . اما این گونه صحبت کردن خطاست . ما به فروشگاه می رویم . فقط به این دلیل که این اعمال قبلاً تقویت هایی را به همراه داشته است . هر بحثی از اهداف یا انتظارات ، زاید است . بدتر این که ، این کار، ما را از تبیین واقعی رفتار ، یعنی اثر کنترل کننده محیط منحرف می سازد (اسکینر، ۱۹۶۹)(کرین). به نظر اسکینر ، انسان ها «ارگانیزم های تهی»  هستند که منظور وی از آن این بود که در درون ما چیزی که بتواند برای رفتار ما به شیوه علمی فراخوانده شود وجود ندارد (شولتز).

رفتار ناهشیار

اسکینر عقیده رفتار ناهشیار را قبول داشت . در واقع چون افراد به ندرت به رابطه متغیرهای ژنتیک و محیط با رفتارشان پی می برند ، تقریباً کل رفتار به صورت ناهشیار برانگیخته می شود (اسکینر، ۱۹۸۷). در سطح محدودتر ، رفتاری ناهشیار نامیده می شود که افراد به آن فکر نکنند ، زیرا که از طریق تنبیه جلوی آن گرفته شده است . وقتی که رقتار افراد پیامدهای ناخوشایند دارد ، آن را نادیده می گیرند یا به آن فکر نمی کنند . کودکی که بارها و شدیداً به خاطر بازی جنسی تنبیه شده است ، امکان دارد از رفتار جنسی جلوگیری کند و هرگونه افکار یا خاطرات چنین فعالیتی را سرکوب کند . سرانجام این کودک ممکن است انکار کند که فعالیت جنسی صورت گرفته است .این انکار از جنبه های ناخوشایند مرتبط با افکار تنبیه جلوگیری می کند و بنابراین ، تقویت کننده است. به عبارت دیگر ، این کودک به خاطر فکر نکردن به رفتارهای جنسی خاص ، تقویت شده است (فیست).

کودکی که به صورت نفرت انگیز با مادرش برخود می کند اگر این رفتار زننده تنبیه شود ، از آن جلوگیری خواهد شد و رفتارهای مثبت تری جایگزین آن می شوند . سرانجام این کودک برای ژست های محبت آمیز تقویت می شود که ازآن پس فراوانی آن بیشتر می شود . بعد از مدتی ، رفتار او به طور فزاینده ای مثبت تر می شود .، و به آن چه فروید (۱۹۲۶/۱۹۵۹) «محبت واکنشی» نامید ، شباهت پیدا می کند . و به صورت بی اندازه محبت آمیز و تعلق آمیز رفتار می کند . اسکینر این «واکنش وارونه» را به صورت تأثیر وابستگی های تقویت توجیه کرد . در رفتار این کودک نشانه ای از احساس های نفرت ناهشیار را نمی توان مشاهده کرد ، بلکه فقط علائم محبت تصنعی در رفتار او مشاهده می شوند (فیست).

کنترل رفتار انسان

رفتار فرد ، در نهایت توسط وابستگی های محیطی کنترل می شود . این وابستگی ها می توانند توسط جامعه ، فردی دیگر ، یا خود شخص ایجاد شده باشند . اما محیط ، نه اراده آزاد ، مسبب رفتار است (فیست).

هریک از ما به وسیله انواع نیروها و فنون اجتماعی کنترل می شویم ، اما همه این ها را می توان تحت عناوین زیر گروه بندی کرد :

  • شرطی سازی کنشگر: تقویت مثبت و منفی و تنبیه
  • توصیف وابستگی ها
  • محرومیت و سیری
  • محدودیت جسمانی (اسکینر، ۱۹۵۳)(فیست)

شرطی سازی کنشگر:

جامعه اعضای خود را از طریق سه روش اصلی شرطی سازی کنشگر کنترل می کند ؛ تقویت مثبت ، تقویت منفی و دو روش تنبیه (افزودن محرک ناخوشایند و حذف کردن محرک خوشایند) . اثربخشی هر یک از این روش ها به تداوم آن ها ، ساخت ژنتیکی و تاریخچه تقویت و وجود سایر روش های کنترل رفتاری مغایر بستگی دارد (فیست).

توصیف وابستگی ها

روش کنترل دوم کنترل اجتماعی توصیف کردن وابستگی های تقویت برای افراد است . توصیف وابستگی ها ، زبان را شامل می شود و معمولاً به صورت کلامی است و از این طریق وابستگی های رفتار هنوز صادر نشده افراد را به آن ها یادآور می شوند . مثلاً ، علائم رانندگی در بزرگراه ها به رانندگان هشدار می دهند مراقب جاده یخ زده در پل بعدی باشند . تهدیدها نیز نوعی وابستگی های توصیفی هستند : «اگر هم چنان دیر سرکار حاضر شوی مجبورم شما را اخراج کنم» . تبلیغات نیز روش دیگر کنترل از طریق توصیف وابستگی ها هستند : «از خمیر دندان ما استفاده کنید تا سلامت دندان های خود را حفظ کنید». هیچ یک از این تلاش ها برای تغییر دادن « ذهن » فرد ترتیب نیافته اند . بلکه هدف آن ها این است که محیط را تغییر دهند (فیست).

محرومیت و سیری

رفتار را می توان با محروم کردن افراد از تقویت کننده ها یا سیر کردن آن ها با تقویت کننده ها نیز کنترل کرد . بار دیگر ، گرچه محرومیت و سیری حالت های درونی هستند ف این کنترل از محیط سرچشمه می گیرد . افرادی که محروم شده اند به احتمال بیشتری به شیوه ای رفتار می کنند که برای کاستن از محرومیت ترتیب یافته اند . در صورتی که کودکان موقع غذا خوردن اشتها نداشته باشند ، والدین می توانند احتمال غذا خوردن آن ها را با محروم کردن آن ها از غذاهای سبک بین وعده های غذا ، افزایش دهند . سیر کردن فرد نیز نوعی کنترل است . آدم سیر به احتمال کمتری به گونه ای رفتار می کند ، که برای فرد کنترل کننده ناخوشایند است. والدین می توانند حداقل به طور موقتی ، احتمال نق زدن کودکان را با دادن اسباب بازی های جالب به آن ها کاهش دهند . در بلند مدت ، کنترل از طریق سیری ، برای کنترل کننده ، هزینه دارد (فیست).

محدودیت جسمانی

محدود کردن جسمانی افراد به گونه ای است که نتوانند به شیوه خاصی رفتار کنند . افراد حصارها را برپا می کنند تا از وروددیگران به ملک شان جلوگیری کنند ؛ جامعه زندان ها را می سازد تا تبهکاران را مهار کند ، و مادر جلوی بچه ای را که کنار حوضچه ای عمیق کار می کنند ، می گیرد . محدودیت جسمانی برای خنثی کردن تأثیرات شرطی سازی عمل می کند ، و رفتاری را به بار می آورد که با رفتاری که فرد هنگام محدود نبودن صادر می کرده است مغایرت دارد .

اسکینر (۱۹۷۱) معتقد بود رفتار به آزادی شخصی ربطی ندارد ، بلکه وابستگی های بقاء ، تأثیرات تقویت و وابستگی های محیط اجتماعی آن را شکل می دهند . بنابراین ، عمل محدود کردن جسمانی فرد ، آزادی را بیشتر از سایر روش های کنترل از جمله کنترل شخصی ، نفی نمی کند (فیست).

کنترل شخصی (خودگردانی رفتار)

به رغم این که محرک ها و تقویت کننده های بیرونی باعث شکل دهی و کنترل رفتار ما هستند ، ما از آن چه اسکینر خودگردانی self-control نامید ، برخورداریم که او آن را توانایی اقدام کردن برای تغییر دادن تأثیر این رویدادهای بیرونی تعریف کرد . منظور اسکینر کنترل از طریق نیروهای اسرارآمیزی که دیگران با عنوان خود شرح داده اند ، نبود ، بلکه منظور وی این بود که ما می توانیم متغیرهای بیرونی تعیین کننده رفتارمان را تا اندازه ای کنترل کنیم (شولتز).

برای مثال ، محدویت جسمانی به کنترل اجتماعی محدود نمی شود ، بلکه می توان از آن برای کنترل خود نیز استفاده کرد . گرچه افراد نمی توانند از لحاظ جسمانی جلوی خودشان را بگیرند ، اما می توانند وابستگی های محیطی را طوری ترتیب دهند که رفتارشان را محدود کنند . مثلاً یک فرد عصبانی می تواند برای این که جلوی صحبت کردن ناشایست خودش را بگیرد تا ۱۰بشمارد.

تغییر دادن محرک (اجتناب از محرک stimulus avoidance)

 برای افزایش دادن احتمال رفتار مطلوب ، دانشجویانی که می خواهند روی مطالعه خود تمرکز داشته باشند ، می توانند برای جلوگیری از حواس پرتی ، تلویزیون را خاموش کنند (فیست). برای مثال در اجتناب از محرک ، اگر صدای موسیقی استریوی هم اتاقی شما آزارتان می دهد و مزاحم مطالعه شماست ، می توانید اتاق را ترک کنید و به کتابخانه بروید و بدین وسیله خود را از محرک بیرونی که بر رفتارتان تأثیر می گذارد و آن را کنترل می کند دور کنید .

اسکینر (۱۹۵۳) از داروها ، مخصوصاً الکل به عنوان وسیله ای برای کنترل شخصی ، نام برد . کارمند ناراضی ای چند پیک مشروب می ن.شد زیرا می داند این رفتار احتمال دعوا کردن او را با رئیسش افزایش می دهد . فرد معتادی برای جلوگیری از نشانه های ناراحت کننده ترک ، هروئین تزریق می کند .

روش انجام دادن کار دیگر : صرفاً برای کنترل شخصی به کار می رود و نمی توان آن ها را در موردکنترل اجتماعی به کار برد . در این حالت ، فرد برای خودداری از رفتار کردن به صورت نامطلوب ،کار دیگری انجام می دهد . این روش فقط زمانی مؤثر واقع می شود که رفتار جایگزین از رفتار ناخواسته نیرومندتر باشد . یک فرد روان رنجور و وسواسی برای خودداری از فکر کردن به تجربیاتی که موجب احساس گناه می شوند ، طرح های تکراری کاغذ دیواری را می شمارد . فردی که در فکر ضربه زدن به رئیسش است ، به جای آن ، ساکت تا ۱۰ می شمارد. در این مثال ها رفتارهای جایگزین به صورت منفی تقویت شده اند .زیرا به فرد امکان می دهند از افکار ناخوشایند اجتناب کند (فیست).

از طریق دلزدگی خودگردانی self-administered satiation

با انجام  افراطی رفتار می توانیم جهت رها کردن خودمان از عادت های بد اِعمال کنترل کنیم . برای مثال ، سیگاری هایی که می خواهند ترک کنند ، می توانند برای مدتی پشت سرهم سیگار بکشند تا این که چنان منزجر ، ناراحت و مریض شوند که آن را کنار بگذارند (شولتز).

شیوه تحریک آزاردهنده aversive stimulation

خودگردانی شامل پیامدهای ناخوشایند یا مشمئزکننده است . مثلاً افراد چاقی که می خواهند وزن خود را کم کنند . دوستان شان را از تصمیم خود آگاه می سازند . اگر آن ها به نصمیم خود عمل نکنند با پیامدهای ناخوشایند شکست و شرمندگی شخصی و احتمال مورد انتقاد قرارگرفتن از جانب دوستان شان مواجه می شوند (شولتز). در تقویت خود ، ما خود را برای نشان دادن رفتار خوب یا مطلوب تقویت می کنیم (شولتز).

کاربردهای شرطی سازی کنشگر

روان شناسان دیدگاه های اسکینر را درباره شرطی سازی کنشگر برای تغییردادن رفتار انسان در محیط های بالینی ، تجاری و آموزشی به کار برده اند. این رویکرد تغییر رفتار behavior modification نام دارد .

  • اقتصاد ژتونی : token economy نمونه کلاسیک کاربرد شرطی سازی اسکینر ، اقتصاد ژتونی است .
  • برنامه های تغییر رفتار (اصلاح رفتار) : از این شیوه ها برای تعلیم دادن مهارت های شغلی سطح پایین استفاده شده است . برخی از تقویت های به کار رفته در دنیای کسب و کار عبارتند از حقوق ، امنیت شغلی ، قدردانی سرپرستان ، مقام ، و فرصت برای رشد شخصی . آن چه اهمیت دارد ماهیت تقویت و میزان بهینه ارائه تقویت کننده ها برای تغییر دادن رفتار است (شولتز). در این دیدگاه ، برچگونگی تأثیر محیط بر انسان به جای تأثیر انسان برمحیط تأکید می شود. این نگرش موجب شده است تا گروهی به نام مهندسان اجتماعی پیدا شوند و بر بهبود محیط اصرار داشته باشند . واتسون بر این باور بود که از طریق مهار محیط می تواند کودک را طوری تربیت کند که تخصص مورد نظر او را به دست آورد (پروین).

آسیب شناسی روانی

افراد بیمار نیستند بلکه صرفاً پاسخ مناسبی به محرک های محیطی نمی دهند . به عبارت دیگر ، یا این افراد در یادگیری یک پاسخ با شکست مواجه می شوند و پاسخ های ناسازگارانه ای را یاد می گیرند . در صورت اول ، یک کاستی رفتاری به وجود می آید . برای مثال ، افرادی که از نظر اجتماعی بی کفایت به نظر می رسند ، ممکن است گذشته تقویتی ناقصی داشته باشند که در آن مهارت های اجتماعی رشد نکرده است . ناتوانی در تقویت مهارت های اجتماعی به هنگام جامعه پذیری ، موجب می شود که در بزرگسالی این افراد ، خزانه پاسخ کافی برای پاسخ دادن به موقعیت های اجتماعی در دست نداشته باشند (پروین).

تقویت نه تنها برای یادگیری پاسخ ها مهم است بلکه برای تحکیم آن ها نیز ضروری است . بنابراین یکی از نتایج احتمالی فقدان تقویت در محیط ، افسردگی است . افسردگی ، در این دیدگاه ، با کاهش رفتار و یا کمتر شدن میزان پاسخ همراه است . فرد افسرده به این دلیل پاسخ نمی دهد که تقویت مثبت از محیط او رخت بربسته است (فرسترFerster ،۱۹۷۳ ).

روان درمانی

اسکینر (۱۹۸۷) معتقد بود روان درمانی یکی از موانع اصلی بر سر راه علمی شدن روان شناسی است . با این حال عقاید او درباره شکل دهی رفتار (مناسب و نامناسب) بر جنبش روان درمانی موجود ، تأثیر چشمگیری داشته است . با وجود این دیدگاه هایی او درباره درمان به رویکردی که رفتار درمانی نامیده می شود محدود نمی شود بلکه به توصیف نحوه ای که همه درمان ها مؤثر واقع می شوند ، گسترش می یابند . درمانگر ، خواه روان کاو ، درمان جو مدار یا رفتاری باشد ، عامل کنترل کننده است . با این حال همه عوامل کنترل کننده زیان بخش نیستند ، و بیمار باید یاد بگیرد صاحبان قدرت تنبیه کننده را از درمانگر آسان گیری که تقویت کننده های مثبت را عرضه می کند ، متمایز کند (فیست). درمانگر با تقویت کردن تغییرات مثبت جزئی در رفتار ، رفتار مطلوب را شکل می دهد . درمانگر غیررفتاری ممکن است به صورت تصادفی یا ناآگاهانه بر رفتار تاثیر بگذارد ، در حالی که درمانگر رفتاری اختصاصاً به این روش توجه دارد (اسکینر، ۱۹۵۳) (فیست). اسکینر معتقد بود روان درمانگران باید روی این فرض کار کنند که خیال بافی ها ،  لغزش های زبان ، مکانیزم های دفاعی ، گرایش های محافظ خود ، و غیره رفتارهایی هستند که می توان آن ها را با اصول یادگیری توجیه کرد . اسکینر معتقد بود اگر علت های درونی رفتار را شکل داده باشند ، پس باید نیروهای مسئول علت درونی باشند . نظریه های سنتی در نهایت این علت را توجیه می کنند ، اما رفتاردرمانی صرفاً آن را کنار می گذارد و مستقیماً به تاریخچه ارگانیزم می پردازد، و همین تاریخچه است که در تحلیل نهایی ، مسئول هرگونه علت درونی فرضی است (فیست). رفتار درمانگران در فرایند درمان ، نقش فعالی را بازی می کنند ، به پیامدهای مثبت رفتارهای خاص و تاثیر ناخوشایند رفتارهای دیگر می پردازند و رفتارهایی را توصیف می کنند که در بلند مدت به تقویت مثبت منجر می شوند (فیست).

سنجش رفتار behavioral assessment

تاکید بر رفتارهای خاص و مرتبط کردن آن ها با خصوصیات تعریف شده از یک موقعیت ، اساس آن چه را بعداً به سنجش رفتار مشهور شد تشکیل می دهد . رویکرد رفتاری ، تحت تاثیر شدید افکار اسکینر بر سه نکته در سنجش رعتار تاکید دارد :۱- شناسایی رفتارهای خاص که اغلب به آن ها پاسخ یا رفتارهای هدف target behavior or response گفته می شود  ۲- شناسایی عوامل خاص محیطی که رفتارهای هدف را موجب می شود ، جهت می دهد و یا تقویت می کند  ۳- شناسایی عوامل محیطی ویژه ای که می توان آن ها را به منظور تغییر رفتار دستکاری کرد (پروین). اسکینر روش خود برای سنجش رفتار را تحلیل کارکردی functional analysis نامید (شولتز). این تحلیل کارکردی از رفتار ، مستلزم شناسایی آن دسته از شرایط محیطی است که مهارکننده رفتار است و به رفتار به عنوان کارکرد رویدادهای خاص محیطی نگاه می کند . این رویکرد به نام سنجش ABC نیز معروف شده است (پروین).

نظریه اسکینر در شخصیت

فروید مفاهیم ساختاری نهاد ، خود و فراخود را مطرح کرد ؛ راجرز از مفاهیمی چون خویشتن ایده آل صحبت کرد ، آلپورت ، آیسنک و کتل مفهوم صفات را مطرح کردند ‌. مفهوم ساختار با خصوصیات بالنسبه پایدار موجود زنده مرتبط بوده و عامل مهمی در درک تفاوت های فردی ، به حساب می آید . ولی در رویکرد رفتاری از شخصیت براختصاصی بودن موقعیت تاکید می شود و اهمیت پاسخ های کلی و ذاتی در مقایسه با اهمیت محرک های محیط بیرونی به حداقل می رسد . رویکرد رفتاری به همان مقدار که بر ساختار تاکید نمی کند ، اهمیت خاصی برای فرایند و به خصوص فرایندهایی قایل است که در مورد همه افراد مصداق داشته باشد . اسکینر با این نظر مخالف بود که افکار او به یک نظریه شخصیت منجر شود (پروین).

رشد و نمو

در جریان رشد کودک ، پاسخ ها آموخته می شوند و تحت نظارت تقویت های محیطی قرار می گیرند . هدف از این‌کار ، ایجاد الگوهایی از پاسخ های موردنظر است که تحت تاثیر تقویت کننده های خاص محیطی قرار گرفته اند . کودکان از طریق تقویت اعمالی که به مواظبت از خودشان منجر می شود ، مثل غذا خوردن و لباس پوشیدن، اعتماد به نفس پیدا می کنند . کودک بعد از کامل کردن این اعمال چه از طریق پاداش های مادی مثل غذا و چه از طریق پاداش های اجتماعی ، بلافاصله  تقویت می شود . تحمل تاخیر در ارضاء (تقویت) نیز مستلزم یادگیری است و کودک باید نخست بعد از یک تاخیر کوتاه ارضاء شود . سپس تدریجاً تقویت می شود تا بتواند تاخیر بیشتری بین زمان تقاضا و زمان ارضای نیاز را تحمل کند . پس از گذشت مدتی از این تاخیر تثبیت می شود و می توان گفت که کودک این توانایی را به دست آورده است تا تاخیر در ارضاء را تحمل کند . رفتار را می توان بدون تقویت مستقیم تقلید کرد (اسکینر، ۱۹۹۰). ولی این مورد وقتی مصداق پیدا می کند که تقلید به دفعات تقویت شده و ازطریق تعمیم ، به تنهایی خصلت تقویت کننده را پیدا کرده است . کودک که در شروع به دلیل تقلید از رفتارهای خاص تقویت می شد ، اکنون به دلیل مقلد بودن در کلیه رفتارها تقویت می شود و  تمایل به پاسخ های تقلیدی تعمیم یافته در وی رشد می کند . بنابراین از نظر رفتارگرایان رفتارهای جدید را می توان به کمک فرایند تقریب های متوالی و یا از طریق ایجاد و توسعه خزانه ای از تقلیدهای تعمیم یافته ، کسب کرد (پروین). رشدگرایان این گفته را که شخص باید رفتار کودکان را کنترل کند و تغییر دهد مورد انتقاد قرار دادند و به جای آن عنوان کردند که باید سعی کنیم کودکان را درک کنیم و فرصت هایی را در اختیار آن ها قرار دهیم تا خودشان را رشد دهند . پیروان اسکینر این نوع برخورد را احساساتی و رمانتیک می دانند و رشد کودکان را اساساً متاثر از محیط بیرون قلمداد می کنند . به طور کلی ، اسکینر و نویسندگان پیرو سنت رشد ، حول سه محور اساسی با یکدیگر اختلاف نظر دارند ؛

 نخست این که نظریه پردازان رشدگرا اغلب درباره وقایع درونی internal بحث می کنند . پیاژه ساختارهای ذهنی پیچیده را توصیف کرد . اگرچه انتظار نداشت که در هر فرد ، شواهد مستقیمی را برای تمامی آن ها بیابد پیروان فروید هم درباره وقایع درونی مانند خیال پردازی های ناخودآگاه بحث می کنند که ما به هیچ وجه نمی توانیم آن ها را به طور مستقیم مشاهده کنیم . اسکینر معتقد بود که چنین مفاهیمی ما را از پیشرفت علمی دور می سازد . ما هنگامی می توانیم به لحاظ علمی پیشرفت کنیم که خودمان را به اندازه گیری پاسخ های آشکار و محرک های محیطی محدود سازیم .

 دوم این که بین نظریه پردازان رشدگرا و پیروان اسکینر در مورد معنا و اهمیت مراحل رشد developemental stages یعنی دوره هایی که کودکان ، تجربه های خود را به شیوه های بسیار متفاوت سازمان می دهند توافق وجود ندارد . برای مثال ، در نظریه پیاژه مراحل رشد کودک متغیری قاطع و بسیار با اهمیت است . مرحله ،  در واقع نوع تجربه ای را که کودک می تواند بیاموزد پیش بینی می کند . کودکی که در سطح حسی _ حرکتی است نمی تواند از تکالیفی که نیازمند زبان است چیزی بیاموزد . پیروان اسکینر به طور کلی در مورد اعتبار مراحل : به عنوان روش های معینی از فکر کردن و رفتار کردن ، تردید دارند به دلیل این که معتقدند محیط ، رفتار را به تدریج به شیوه پیوسته ای شکل می دهد. اسکینر تصدیق می کند که باید به سن کودک در هر تجربه توجه کرد ، درست همان طور که باید هرگونه حیوانات و خصوصیات رفتاری آن ها توجه شود (اسکینر،۱۹۶۹). در مکان نگاری رفتار ، سن نقش دارد . سن به توصیف رفتاری که آزمایشگر برای شکل دادن یا نیرومند کردن انتخاب می کند . اما چنین اطلاعاتی هنوز صرفاً توصیفی است . یعنی نسبت به متغیرهای محیطی که رفتار را کنترل می کند جنبه ثانوی دارد . سوال این است که آیا وضعیت رشدی کودک نیز نقش ثانوی را بازی می کند ؟(کرین).

موضوع سوم که نظریه پردازان رشدگرا و اسکینر را از هم جدا می کند مهم تر از بقیه است . این مسئله به منبع source تغییرات رفتاری ، مربوط است . رشدگرایان  معتقدند که افکار ، احساسات و اعمال کودک ، قطعاً به طور خود به خود و از دورن رشد می کند . رفتار منحصراً به وسیله محیط بیرونی الگودهی نمی شود . مثلاً گزل معتقد بود که کودکان به دلیل آمادگی های رسش درونی inner maturational promptings  می ایستند ، راه می روند ، صحبت می کنند . پیاژه رسش گرا نبود ، اما او نیز اساساً نیروهای درونی را به عنوان زیربنای تغییر در آن هایی که مخالف دیدگاه جبرگرایانه در مورد ماهیت انسان هستند باید با اسکینر مخالف باشند .

حملات صرحی از جانب نظریه پردازانی چون روان شناسان انساان گرا صورت گرفته است ، که معتقدند مردم پیچیده تر از ماشین ها یا موش های سفیدی هستند که توسط نیروهای بیرون کنترل می شوند . این منتقدان به تصور اسکینر از ماهیت انسان اشاره می کنند و مدعی اند که تأکید صرف بر رفتار آشکار ، ویژگی های انسان را که او را از موش ها و کبوترها جدا می کند ، مخصوصاً اراده آزاد هشیار ما را نادیده می گیرد (شولتز). منتقدان هم چنین درباره اعتقاد اسکینر به این که ما می توانیم توسط هر کسی که تقویت ما را کنترل می کند ، هدایت و دستکاری شویم ابراز نگرانی کرده و استدلال می کنند که این دیدگاه از این عقیده که یک عوام فریب می تواند یک فر هنگ را به هر جهتی که می خواهد هدایت کند ، حمایت می نماید . آن ها اظهار می دارند که اگر اسکینر درباره بشریت پذیرش گسترده بیابد ، جاده را برای حکومت ها هموار می کند تا بر هر جنبه رفتار از تولد تا مرگ کنترل اعمال کنند (شولتز).

هم چنین استادون Stadoon (1995) که خود را به عنوان یکی از شاگردان قبلی ریچارد هرنستاین به اسکینر وابسته می داند ، در پاره ای از مشکلات اجتماعی تأثیر اسکینر را می بیند . مهم تر از همه این باور اسکینر است که تنبیه اثری ندارد و چون انسان ها اراده آزاد ندارند پس آنان را نمی توان مسئول رفتارشان دانست . استادون معتقد است که این باورهای اسکینری به اعمال قانونی معیوب انجامیده که نتیجه اش افزایش میزان جرائم ، فقر و بیسوادی است (هرگنهان).

در سطح اقتصادی تر از نوع آزمودنی و سادگی موقعیت هایی که در پژوهش اسکینر مورد مطالعه قرار گرفته اند انتقاد شده است . اسکینر درباره رفتار انسان و جامعه اظهارات و پیش بینی های زیادی نموده است که از گمانه زنی های اجتماعی و اقتصادی تا مذهبی و فرهنگی گسترش دارند و همگی با اطمینان زیاد تبلیغ شده اند . اما چگونه می توان از نوک زدن کبوتر به یک دکمه در جعبه اسکینر در مورد عملکرد یک فرد در دنیای واقعی نتیجه گیری کرد ؟ منتقدان ادعا می کنند که فاصله بین انسان و کبوتر و بین نوع محرک هایی که بر هریک اثر می گذارند به قدری وسیع است که اجازه تعمیم های گسترده را نمی دهد (شولتز). اعتقاد اسکینر به این که کل رفتار آموخته می شود توسط یک دانشجوی سابق که بیش از ۶۰۰ حیوان از ۳۸ گونه را برای انجام رفتارهای مختلف جهت تبلیغات تلویزیونی و جلب توریست شرطی کرده بود ، مورد چالش قرار گرفت . تمام این حیوانات با جانشین کردن رفتارهای غریزی به جای رفتارهای تقویت شده بودند ، گرایش به دام غریزی نشان دادند ، حتی زمانی که رفتارهای غریزی با دریافت غذا تداخل می کردند . این مربی ها مقاله ای را درباره این پدیده منتشر کردند و با ترغیب اسکینر آن را «بدرفتاری ارگانیزم ها» نامیدند (برلاند و برلاند، ۱۹۶۱). این نام ، مضحکه عنوان کتاب اسکینر به نام رفتار ارگانیزم ها (۱۹۳۸) بود (شولتز).

انتقاد دیگر به خودداری اسکینر از نظریه پردازی مربوط می شود. نقش اولیه یک نظریه تبیین داده ها و پدیده های موجود است . نظریه ها به خلاف توصیف ها معمولاً مورد اختلاف نظر قرار می گیرند . و این گونه اختلاف نظرها می تواند به پیشرفت علم بینجامد ، نظام اسکینر قطعاً به پیشرفت علمی منجر شده است . اما این پیشرفت از طریق تجمع پدیده های رفتار میسر شده نه از راه درک عمیقی از یادگیری و انگیزش (هرگنهان). اسکینر نسبت به اغلب منتقدان خود بی اعتنا بود . هم چنین اعتراف کرد که نوع روان شناسی او، میدان را به رویکرد شناختی باخته است . با این حال ، موضع اسکینر در حوزه های بسیاری با نفوذ می ماند (شولتز).

مفاهیم اساسی در نظریه اسکینر

شکل‌دهی به رفتار یا تقریب‌های متوالی Successive approximation

در این روش صرفا پاسخ‌هایی که ارگانیسم را در جهت مورد نظر سوق می‌دهد، تقویت می‌شود. به عبارت دیگر ارگانیسم تنها در مواردی که رفتار او به رفتار نهایی مطلوب نزدیکتر می‌شود، تقویت می‌شود. با این روش می‌توان ترفندها و عادات پیچیده‌ای را به حیوانات آموزش داد. همچنین نوزادان بر اساس این روش، سخن گفتن را می‌آموزند

تقویت‌کننده‌ها Leinforcer

به اعتقاد اسکینر دو نوع تقویت‌کننده وجود دارد:

۱. تقویت‌کننده اولیه  Primary Leinforcer

تقویت‌کننده‌ای است که ذاتا تقویت‌کننده محسوب می‌شود و سائق‌های اساسی ارگانیسم را برآورده می‌کند. غذا، آب و رابطه جنسی جزء تقویت‌کننده‌های اولیه هستند.

۲. تقویت‌کننده شرطی یا ثانوی Conditioned Leinforcer

محرکی است که به دلیل همراهی با یک تقویت‌کننده اولیه ارزش تقویت کنندگی می‌یابد. پول و تحسین از شایع‌ترین تقویت‌کننده‌های شرطی هستند.

تقویت reinforcement

اسکینر به وجود دو نوع تقویت معتقد بود:

۱. تقویت مثبت positive reinforcement

نوعی تقویت که در آن از طریق ارایه یک محرک خوشایند، احتمال تکرار پاسخ افزایش می‌یابد.

۲. تقویت منفی negative reinforcement

نوعی تقویت که در آن از طریق حذف یک محرک ناخوشایند و آزاردهنده، احتمال تکرار پاسخ افزایش می‌یابد. اغلب این تقویت اشتباها نوعی تنبیه تلقی می‌شود.

تنبیه punishment

در تنبیه برخلاف تقویت منفی، از طریق ارایه یک محرک ناخوشایند و آزاردهنده، احتمال تکرار یک پاسخ نامطلوب کاهش می‌یابد.

برنامه‌های تقویت schedules of reinforcement

اسکینر با مشاهده اینکه موش‌ها میله را با میزان نسبتا ثابتی، حتی وقتی که به صورت پیاپی تقویت نمی‌شوند، فشار می‌دهند، اقدام به یافتن برنامه‌ها و میزان تقویت کرد تا تعیین کند که کدام یک از آن‌ها بیشترین اثربخشی را در کنترل رفتار دارند. وی چهار نوع تقویت را مورد پژوهش قرار داد:

۱. برنامه نسبی ثابت Fixed Ratio

در این نوع برنامه، تقویت بعد از ارایه تعداد معینی از پاسخ‌ها داده می‌شود.

به عبارت دیگر تعداد پاسخ‌هایی که سازواره باید بدهد تا تقویت شود، ثابت است. هرچه این نسبت بیشتر باشد، سرعت پاسخ‌دهی فرد بیشتر خواهد بود. مهمترین ویژگی رفتارهایی که طبق این برنامه شکل می‌گیرند، این است که درست پس از اعمال تقویت، تا مدتی پاسخ‌دهی قطع می‌شود.

۲. برنامه نسبی متغیر Variable Ratio

در این نوع تقویت، فرد فقط به ازای تعداد معینی پاسخ تقویت می‌شود. لکن این تعداد به نحو پیش‌بینی‌ناپذیری تغییر می‌کند. بر خلاف برنامه نسبی ثابت، رفتار فردی که طبق این برنامه عمل می‌کند هیچ‌گاه قطع نمی‌شود و حتی ممکن است که پاسخ‌دهی تند شود.

۳. برنامه فاصله‌ای ثابت Fixed Interval

در این برنامه ارگانیسم به ازای نخستین پاسخی که پس از گذشت مدت معینی از تقویت قبلی می‌دهد تقویت می‌شود. مثلا در یک برنامه دو دقیقه‌ای صرفا زمانی تقویت صورت می‌گیرد که از آخرین پاسخ تقویت‌شده دو دقیقه گذشته باشد. وجه تمایز پاسخ‌دهی بر اساس این برنامه این است که پاسخ‌دهی بلافاصله بعد از هر تقویت، مدتی قطع می‌شود و با نزدیک شدن موعد تقویت، افزایش می‌یابد.

۴. برنامه فاصله‌ای متغیر Variable Interval

در این برنامه هم مانند برنامه فاصله‌ای ثابت ارایه تقویت به مدت زمانی که گذشته است، بستگی دارد. ولی این فواصل به نحو پیش‌بینی‌ناپذیری متغیر است. ارگانیسم در این برنامه اغلب با سرعت بالا و یکنواختی پاسخ می‌دهد.

رفتار خرافی Superstitious behavior

اسکینر در طی آزمایشاتش دریافت که اگر تقویت بر مبنای یک برنامه فاصله‌ای ثابت یا متغیر ارایه شود، هر رفتاری که درست در لحظه ارایه تقویت روی دهد، تقویت خواهد شد. زیرا ارگانیسم آن رفتاری را که به طور اتفاقی تقویت شده است با تقویت منظم مرتبط می‌کند. مثلا اگر به کبوتری در حین دور زدن در جهت خلاف عقربه‌های ساعت به طور تصادفی پاداش داده شود، این رفتار بدون هیچ‌گونه رابطه علت و معلول با تقویت، شرطی می‌شود.

خودگردانی رفتار Self-control

فرض اصلی رویکرد اسکینر این است که رفتار ارگانیسم از سوی متغیرهای بیرونی ایجاد و کنترل می‌شوند. اما اگرچه محرک‌ها و تقویت‌کننده‌های بیرونی قوی‌ترین شکل‌دهنده‌های رفتار هستند، اسکینر معتقد است که فرد می‌تواند متغیرهایی را که رفتار او را تعیین می‌کند کنترل کند. به عنوان مثال، اگر صدای استریو خانه همسایه شما مانع از تمرکز فکر شما روی درس شود، ممکن است اتاق را ترک کنید و برای مطالعه به کتابخانه بروید. فنون دیگر خودگردانی شامل اشباع(انجام بیش از اندازه رفتار)، تحریک آزارنده(برقرار کردن پیامدهای ناخوشایند در صورت ادامه یافتن رفتار) و خودتقویتی می‌شود.

روان راهنما

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
RSS
Follow by Email
Facebook
Google+
http://ravanrahnama.ir/skinner/
Twitter
LinkedIn

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.