عزت نفس چیست ؟ نظر روانشناسان درباره عزت نفس

عزت نفس عبارت است از احساس ارزشمند بودن. این حس از مجموع افکار، احساس¬ها و عواطف و تجربیات هر فرد در طول زندگی ناشی می¬شود؛ می¬اندیشیم که فردی با هوش یا کودنیم، احساس می¬کنیم که شخصی منفور یا دوست داشتنی هستیم. اگر خود را دوست بداریم، نسبت به خود احساس خوشایند و ارزشمند بودن می¬کنیم و برعکس، اگر خود را دوست نداشته باشیم احساس ناخوشایندی و بی کفایتی خواهیم داشت. شناخت ویژگی¬های شخصیتی، قابلیت¬ها، توانایی¬ها یا خودپنداره از مهمترین مسائل بهداشت روانی است. تصور مثبت و متعادل از خود داشتن نشانه سلامت روانی و تصور منفی به معنی روان ناسالم است. روانشناسی، جامعه شناسی و در سطحی متعالی¬تری، دین بر اهمیت عزت نفس مثبت تأکید دارد. «نئوفرویدی¬هایی» مثل سالیوان و هورنای خودپنداره را در نظریه¬های شخصی¬شان وارد کردند. سال¬ها بعد نظریه¬ها را با کارهای تجربی در هم آمیختند و به این نتیجه رسیدند که عزت نفس با شادکامی رابطه متقابل دارد. ارضای نیازها منتهی می¬شود به عزت نفس و احساساتی مثل اعتماد به نفس، ارزش، قدرت، لیاقت و مثمرثمر بودن در جهان، اما بی¬اعتنایی به این نیاز موجب احساساتی مانند ضعف و درماندگی خواهد شد (خورانی، ۱۳۸۷؛ پاریزی و کاوندی، ۱۳۹۱).

دیدگاه های روانشناختی عزت نفس

دیدگاه راجرز

راجرز یکی از بانفوذترین و کارآمدترین روانشناسان است که روش او «پدیدارشناسی» و دیدگاه او «انسان¬گرایی» می باشد. پدیدارشناسان برخلاف روانکاوان که بر انگیزه¬های ناخودآگاه تکیه می نمودند، به دیدگاه ذهنی فرد درباره آنچه اکنون در حال وقوع است، تأکید می¬کنند. در پدیدارشناختی اعتقاد بر این است که اگر چه دنیای واقعی ممکن است موجود باشد، موجودیت آن را نمی¬توان شناخت و تجربه کرد بلکه می توان براساس ادراکات فرد از این میان موجودیت را تصور و دریافت نمود.
از دیدگاه راجرز، اولین شرط رشد و پرورش خود توجه «مثبت نامشروط » در دوره شیرخوارگی و کودکی است؛ یعنی شخصیت سالم زمانی شکل می¬گیرد که مادر بدون توجه به چگونگی رفتار کودک به او عشق و محبت نشان دهد. کودکانی که با احساس توجه نامشروط پرورش می¬یابند در هر شرایطی خود را ارزشمند می دانند. به بیان دیگر، نخستین شرط پیدایش شخصیت سالم دریافت توجه مثبت نامشروط در دوره کودکی است. عزت نفس سالم زمانی ایجاد می شود که مادر بدون توجه به چگونگی رفتار کودک به او عشق و علاقه و محبت نشان دهد و کودک هم این عشق و محبت را با گرایش به شیوه های خاص به یک رشته هنجارها و معیارهای درونی شده تبدیل نماید. در چنین شرایطی راجرز عزت نفس را یکی از خصیصه¬های اصلی و عضو مهم شخصیت می¬داند(شاملو، ۱۹۹۰؛ کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

دیدگاه کوپر اسمیت

کوپر اسمیت خویشتن پنداری را عامل بسیار مهمی در ایجاد رفتار می داند و عقیده دارد کسانی که خویشتن پنداری مثبت دارند، رفتارشان اجتماع پسندتر از افرادی است که خویشتن¬پنداری آنها منفی است.
خویشتن¬پنداری عبارت است از عقیده و پنداری که فرد درباره خود دارد. این عقیده و پندار به تمام جوانب «خود» یعنی، جنبه¬های جسمانی، عقلانی و روانی فرد مربوط می¬شود. تصورات انسان درباره هرکدام از عوامل فوق رفتار معین و مشخصی را به وجود می¬آورد. کوپر¬اسمیت معتقد است خویشتن-پنداری بر اثر تعامل بین چهار عامل حاصل می¬شود: پندار والدین درباره فرد؛ تصور و پندار دوستان و همبازیان در مورد فرد؛ تصور و پندار معلمان درباره فرد و تصور و پندار فرد درباره خودش.
وی همچنین نفس را ارزشیابی فردی درباره خود و قضاوت شخص در مورد ارزش خود می¬داند. وی با بررسی مطالعه تئوری¬های قبلی و تحقیقات انجام شده در این زمینه چهار عامل اصلی را برای رشد عزت نفس بیان می¬کند:
۱- میزان احترام، پذیرش و علاقه مندی که فرد دریافت می¬کند؛
۲- تاریخ، تجارب و موفقیت¬های فرد در زندگی و به طور کلی موقعیتی که فرد در محیط دارد؛
۳- ارزش و انتظاراتی که فرد بر این مبنا تجارب را مورد تفسیر قرار می¬دهد؛
۴- روش پاسخدهی فرد نسبت به تنزل شخصیت؛ منظور این است که واقعیت¬ها به منزله موارد خاصی هستند، آنچه که تعیین¬کننده است نگرش فرد نسبت به آن موقعیت است که به عنوان مثال دو فرد در دو موقعیت اضطراب زا دو برداشت متفاوت دارند و نحوه قضاوتشان به وضوح متفاوت از افرادی است که عزت نفس پائینی دارند (فیروزی، ۱۳۸۴؛ کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

دیدگاه مازلو

مزلو واضح¬ترین نظریه را در مورد خودشکوفایی در سال ۱۹۳۴ ارایه کرد. به نظر وی انگیزه آدمی ناشی از نیازهای مشترک و فطری است که در سلسله مراتبی از نیرومندترین تا ضعیف¬ترین نیاز قرار می گیرد.
شرط اولیه دست یافتن به تحقق خود یا خودشکوفایی که در آخرین طبقه از نیازهای آدمی قرار می¬گیرد، ارضای چهار گروه از نیازهاست که در سطوح پائین¬تر از این سلسله مراتب قرار گرفته¬اند و عبارت است از: نیازهای جسمانی یا فیزیولوژیک؛ نیازهای عاطفی؛ نیازهای محبت (و احساس وابستگی) و نیاز به احترام (شولتز، ۱۳۷۶؛ کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).
چهارمین سطح نیازها در این سلسله مراتب، نیاز به احترام است. همه افراد جامعه به ارزشیابی ثابت و استوار و به طور معمولی عالی از خودشان که احترام به خود یا عزت نفس است نیاز دارند. بنابراین، این نیازها را می توان در دو مجموعۀ فرعی طبقه¬بندی نمود. اول اینکه این نیازها همان تمایل به قدرت، موفقیت، کفایت، سیادت، شایستگی، اعتماد و رویارویی با جهان و استقلال و آزادی است و دوم اینکه چیزی در فرد هست که می توان آن را تمایل به اعتبار یا حیثیت (احترام دیگران نسبت به خودمان)، مقام، شهرت، افتخار و برتری، معروفیت، توجه، اهمیت، حرمت و یا تحسین نامید. ارضای نیاز به عزت نفس به احساساتی از قبیل اعتماد به نفس، ارزش، قدرت، لیاقت، کفایت و مفید و مثمر ثمر بودن در جهان منتهی خواهد شد، ولی بی¬اعتنایی به این نیازها سبب احساساتی مانند حقارت، ضعف، درماندگی و کمرویی می شود (مزلو، ۱۹۷۰؛ کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

دیدگاه الیس

در نظریه الیس به طور کلی انسان¬ها تا حد زیادی خودشان موجب اختلال¬های روانی¬اند. انسان با استعداد و با آمادگی مشخص برای مضطرب شدن متولد می¬شود و تحت تأثیر عوامل فرهنگی و شرطی شدن¬های اجتماعی این آمادگی را تقویت می¬کند.
الیس می¬پذیرد که انسان موجودی اجتماعی است و زندگی در اجتماع برای او لازم است. وی معتقد است انسان باید در اجتماع مطابق انتظارات خود و دیگران رفتار کند و زیاد خودمدار و خودبین نباشد. از نظر او انسان باید تا حدی از آن خصوصیت که آدلر آن را «علاقۀ اجتماعی» و «ارتباط با همنوع» می¬داند، بهره¬مند باشد. در مقابل، معتقد است که پافشاری بر نگرش دیگران نسبت به خود و جلوه دادن آن به صورت نیازی مبرم، حالتی مرضی و مخرب نفس است. به عقیده الیس اینکه دیگران نسبت به ما نظر خوبی داشته باشند، مطلوب است، ولی نباید هستی و وجود خود را در گرو نگرش مثبت دیگران نسبت به خود بدانیم. بلوغ عاطفی و سلامت روانی ایجاد تعامل مطلوب بین اهمیت دادن و اهمیت افراطی دادن به داشتن روابط متقابل از جانب فرد است (الیس، ۱۹۷۳؛ کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).
الیس اختلالات روانی و اضطراب را نتیجه فکر غیرمنطقی می¬داند. به نظر او افکار و عواطف، کنش های متفاوت و جداگانه¬ای نیستند. از این رو، تا زمانی که تفکر غیرعقلانی ادامه دارد، اختلالات عاطفی نیز به قوت خود باقی خواهد بود. از نظر وی افرادی که خود را اسیر و گرفتار افکار غیرمنطقی می¬کنند، خود را در حالت احساس خشم، مقاومت، خصومت، دفاع، گناه، اضطراب، بی ثمری، سستی، رخوت مفرط، عدم کنترل یا ناشادی قرار می دهند. انسان با اشیا و حوادث خارجی مضطرب و برآشفته نمی¬شود، بلکه دیدگاه و تصوری که او از اشیا دارد، موجب نگرانی و اضطرابش می¬گردد. تمام مشکلات عاطفی افراد از تفکر جادویی و موهومی آنها سرچشمه می¬گیرد که از نظر تجربه معتبر نیست. طبق نظر الیس عزت نفس پائین و منفی زادۀ تفکر خیالی و بی¬معنی فرد است. چنین فردی برخلاف داشتن توانایی¬های مفید و سازنده به دلیل افکار غیرمنطقی (مثل منفی¬بافی، احساس بی¬ارزشی، عدم اعتماد به نفس، ناتوانی، نقص، و…) قادر نیست توانایی¬هایش را به کار گیرد. بنابراین برای برطرف کردن این مشکل (عدم عزت نفس) قبل از هرچیز باید فکر و عقیدۀ فرد را در مورد خودش تغییر داد و حالت شکنندگی¬اش را در مقابل انتقادات یا تصورات و عقاید در مورد خویش تعدیل کرد (کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

علل پیدایش عزت نفس

دلیل عمده ایجاد عزت نفس را باید در رابطۀ فرد با جامعه اش بخصوص در دوران پراهمیت کودکی و نوجوانی جست وجو کرد. این رابطه را می توان به چند نوع بیان نمود که عبارتند از:

 

واکنش دیگران

مهمترین منشأ پدید آمدن عزت نفس، رفتار و واکنش دیگران نسبت به فرد است. این را نظریه «آینه خودنما » می نامند. نظریۀ مذکور معتقد است که برای دیدن خود به واکنش¬های دیگران توجه کرده، تصویر خود را در آن واکنش¬ها می¬بینیم.
بنیس معتقد است: «افرادی که دچار طرد می¬شوند، در پی آن به طرد خود می¬پردازند، دچار احساس بی ارزشی می شوند و ادراکات، نگرشها و واکنش¬های دیگران را جزئی از ارزش¬های خود درونی می¬کنند.» دلیل اصلی احساس حقارت و خود بزرگ بینی را می¬توان در طرد شدن مستمر و مداوم از طرف والدین و دیگران دانست. روانشناسان معتقدند، احساس بی¬ارزشی عمیق (یا فقدان عزت نفس)، ریشه بسیاری از نابهنجاری¬های روانی است که در میان افراد دیده می¬شود.

مقایسه با دیگران

مقایسه فرد با دیگران یکی از منابع اصلی ایجاد خودپنداره و عزت نفس در فرد است.

 

همانند سازی با الگوها

انسان با برخی از افراد مهم زندگی خود همانندسازی می¬کند. آنان را به عنوان مدل یا الگوی رفتار خود برمی¬گزیند. والدین، مربیان، معلمان و همسالان، مهم¬ترین این الگوها هستند. شکل¬گیری خود ایده¬آل براساس در هم آمیختن ویژگی¬های این الگوها در ذهن فرد، انجام می¬شود و همانندسازی نیز سبب تغییر خودپنداره می¬گردد؛ یعنی فرد احساس می¬کند مانند الگوی خود شده است. قسمت مهمی از نظام خود از طریق همانندسازی فرد با ولی همجنس خود شکل می¬گیرد که در اصل نقش جنسی او را تعیین می¬کند (بیابانگرد، ۱۳۷۸؛ به نقل از بابایی، ۱۳۸۵).

چگونگی پاسخ به نیازهای فرد

تشخیص به موقع نیازهای فرد (غذا، محبت و…) و پاسخ به موقع و متعادل به آنها، در رشد حس اعتماد به نفس او بسیار مؤثر است. در این صورت والدین، و به ویژه مادر، به عنوان افراد قابل اعتماد و صادق در ذهن فرزند جای می¬گیرند و در نقش یک الگوی مداوم، برای هدایت ابعاد فکری، عاطفی و رفتاری او عمل می¬کنند که به دنبال آن، ویژگی¬هایی مانند: بی¬اعتمادی، افراط و تفریط، خشم و ترس در او می-شوند.

برخورد مناسب با رفتارهای فرد

والدین باید فرزند را به صورت غیر مشروط بپذیرند و همواره در هر شرایطی، او را دوست بدارند. با او جدی و با محبت باشند و در این روند ثبات نشان دهند و از افراط و تفریط بپرهیزند.

عزت نفس والدین

والدینی که عزت نفس پائینی دارند و خود را با ارزش، توانمند و مثبت ارزیابی نمی¬کنند همواره دچار حقارت و ناتوانی هستند، اغلب نمی توانند عزت نفس فرزندان خود را رشد دهند.
والدینی که با فشار بر فرزندانشان، در صدد جبران حقارت¬ها و شکست¬های زندگی خود بر می¬آیند و در این مسیر توجهی به علاقه¬ها و استعدادهای فرزند خود ندارند و یا در ارزیابی کیفی استعدادها و توانایی های فرزندان خود ناتوان هستند و توقع و انتظارات ایده¬آلیستی که در توان آن ها نیست دارند، همواره عزت نفس آنها را در معرض فرو¬ریختن قرار می دهند؛ زیرا همواره بین هدف ها و ایده آل ها و توانایی ها، باید توازن و تناسب وجود داشته باشد.

نظام عقاید و افکار

نظام اعتقادی انسان، یکی از عناصر مهمی است که در ساختار و رشد عزت نفس او و کسانی که به دست او تربیت می¬شوند، دخالت دارد. این که مکتب اعتقادی فرد چه تعریفی از انسان دارد و جایگاه ارزشی او در این مکتب چگونه است، در شکل¬گیری مفهوم «خود»، تاثیر فراوانی دارد.

باورها

انسان در دوران رشد و در محیط خانواده و سپس مدرسه و جامعه، به یک سلسله توصیفاتی از خود می پردازد که بر اساس آنها تصویر روانی خود را می¬بیند. گاهی این توصیفات او را در شبکه¬ای از بایدها و نبایدها، پیشگویی ها، ذهن خوانی ها، توقعات و انتظارات، و مطلق نگری¬ها محصور و زندانی می کند و در نتیجه در این زندان باورها می پوسد و عمر خود را در رنج و فلاکت می¬گذراند. عصبیت، حسرت، اضطراب، نگرانی و افسردگی از عواقب شایع این زندان است (اسدالهی، ۱۳۷۶؛ به نقل از بابایی، ۱۳۸۵).

ابعاد عزت نفس

برای بررسی و حتی اندازه¬گیری عزت نفس آن را پنج بعد تقسیم کرده اند: عزت نفس اجتماعی، تحصیلی، خانوادگی، جسمانی و عزت نفس کلی.

عزت نفس اجتماعی

مشتمل بر عقاید فرد به عنوان یک دوست برای دیگران است. آیا وی دیگران را دوست دارد؟ آیا افکار و عقاید او برای آنها ارزشمند است؟ آیا او را در فعالیت هایشان شرکت می دهند؟ آیا از ارتباط و تعامل با همسالان خود احساس رضایت می کند؟ فردی که نیازهای اجتماعی اش برآورده شود و معیارهای قابل قبول جامعه را داشته باشد (به طور معمول این معیارها به وسیله خانواده، مدرسه، معلمان و دوستان شکل گرفته اند) از عزت نفس اجتماعی خوبی برخوردار است (پوپ ، ۱۹۸۸).
اولین کار در بررسی عزت نفس توسط ویلیام جیمز انجام شده است. او معتقد بود که تصور فرد از خود در حین تعاملات اجتماعی، یعنی از زمانی که متولد شده و مورد شناسایی دیگران قرار می گیرد، تشکیل می شود( به نقل از بیابانگرد، ۱۳۸۰).

عزت نفس تحصیلی

زمینه تحصیلی عزت نفس با ارزشیابی فرد از جایگاه خودش در جایگاه دانش آموز یا دانشجو سر و کار دارد. باید توجه داشت که این موضوع ارزیابی توانایی تحصیلی و پیشرفت تحصیلی نیست و به راحتی نمی توان جایگاه تحصیلی فرد را مشخص کرد، مگر این که فاصلۀ او را با دیگران محاسبه نمود. اگر فرد خود را با معیارهای مطلوب تحصیلی منطبق بداند و استاندارهای پیشرفت تحصیلی خود را برآورده سازد، عزت نفس مثبتی دارد؛ یعنی اگر ملاک یا معیار پیشرفت تحصیلی، قبول شدن در یک سال تحصیلی باشد و وی بتواند به چنین معیاری دست یابد، باید دارای عزت نفس تحصیلی مثبتی باشد(کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

عزت نفس خانوادگی

ارزیابی و قضاوت فرد در جایگاه عضوی از خانواده را عزت نفس خانوادگی می¬گویند که در اثر تعامل فرد با اعضای خانواده در وی به وجود می آید. نوع رابطه متقابل فرد با پدر، مادر، برادران و خواهران و سایر اعضای خانواده و اینکه فرد تا چه اندازه توسط آنها پذیرفته شده در چگونگی نگرش او نسبت به خودش مؤثر است و عزت نفس خانوادگی او را تعیین می¬کند (بیابانی، ۱۳۹۰).
به عبارتی این نوع اعتماد به نفس، از عقاید فرد در مورد خودش به عنوان عضوی از خانواده سرچشمه می¬گیرد. کودکی که احساس می¬کند عضو با ارزشی از خانواده است و از محبت و احترام ویژه والدین و دیگر خواهران و برادران برخوردار است، در این زمینه عزت نفس بالایی خواهد داشت (پوپ، ۱۹۸۸؛ به نقل از کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

عزت نفس جسمانی

ترکیبی از ویژگیهای جسمانی و توانایی¬های بدنی است و براساس رضایت فرد از وضعیت جسمانی و ویژگی¬های ظاهری شکل می¬گیرد (همان منبع). عزت نفس بدنی یا جسمانی به ارزیابی و قضاوت فرد نسبت به توانایی بدنی خود اطلاق می¬شود که با فعالیت ها و کنش های بدنی در فرد به وجود می¬آید. بنابراین، اگر فرد از سلامت و توانایی خوبی برخوردار باشد بر عزت نفس بدنی او تأثیر مثبت خواهد داشت و بالعکس، نواقص جسمانی و عدم توانایی در انجام فعالیت¬ها و مهارت¬ها تأثیر منفی بر عزت نفس بدنی می¬گذارد.

عزت نفس کلی

بیشتر ارزیابی کلی خود یا خویشتن است و همانطور که بیان شد، ارزیابی فرد از خودش در همه زمینه ها است. عزت نفس کلی به ارزیابی و قضاوت فرد نسبت به کلیه ارزشهای خود اطلاق می¬شود. این حیطۀ عزت نفس، سایر حیطه ها را در خود دارد و در واقع به آنها نوعی وحدت و یکپارچگی می بخشد. فردی که عزت نفس کلی مثبتی دارد از همه نظر (بدنی، اجتماعی، خانوادگی و تحصیلی) خود را مطلوب و خوب می¬داند. او نگرش مثبت خود را از واکنش¬های مثبت اعضای خانواده، همسالان، معلمین و توانایی¬های بدنی خود کسب نموده است. چنین فردی بهتر می¬تواند با مشکلات خود مقابله کند(اسلامی نسب، ۱۳۷۳؛ کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

سه شرط لازم برای داشتن عزت نفس

عزت نفس هنگامی بوجود می¬آید که نیازهای ابتدائی به نحو مناسبی ارضا شده باشد. افراد زمانی از عزت نفس مطلوب بهره مند می¬شوند که بتوانند در سه شرط متمایز احساسات مثبتی را تجربه نمایند. این سه شزط عبارتند از: همبستگی ، قدرت ، و الگوها .

همبستگی

احساس همبستگی خانواده یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین عوامل رشد و گسترش عزت نفس در کودکان است. خانواده با کمک به رشد خودانگاره مثبت به دور از محدودیت های تصور قالبی، گام مهمی در جهت ایجاد عزت نفس مطلوب در کودکان برمی¬دارد. شرط لازم برای ارتقای این خودانگاره، اعتقاد به این باور است که کودک ما مهمترین کودک دنیاست و در قدم بعدی بتوان این باور را در وی به وجود آورد و تقویت کرد (فرگوسن و ماگزین ، ۱۳۸۲).
هر خانواده فضای ویژه¬ای دارد که از احساسات، نگرش ها، راه های ارتباط و قوای حاکم بین خانواده بوجود آمده است. احساس همبستگی افراد به چگونگی روابط بین افراد خانواده وابستگی زیادی دارد. حس همبستگی بین تمام افراد خانواده یا گروه، زمانی بوجود می¬آید که کنش های متقابل مثبت بین آنها تقویت شود. همبستگی احساس پذیرش یا مقبولیت است؛ به ویژه در روابط مهم. همچنین به معنای احساس پذیرفته شدن و مورد احترام قرار گرفتن از سوی دیگران نیز به کار می¬رود. کودکانی که احساس همبستگی قوی داشته باشند (احساس تعلق داشتن). رابطۀ راحت و رضایت¬مندی با دیگران برقرار می-کنند. حال آنکه احساس همبستگی ضعیف در کودک، منجر به انزواطلبی و بیگانگی وی خواهد شد.

قدرت

برای برخورداری از عزت نفس مطلوب، شخص باید دارای منابع و فرصت¬های تأثیر بر زندگی خویش باشد. هنگامی که فرد در زندگی از چنین فرصتی برخوردار باشد احساس قدرت خواهد کرد. منابعی که برای بدست آوردن حس قدرت مهم است عبارتند از: دانش، سلامتی، قابلیت جسمانی، مهارتها، توانایی انجام کارهای دستی، تصمیم¬گیری، منابع مادی، اطلاعات و تجارب.
این مؤلفه به احساس موفقیت و فضیلت در کارایی اشاره دارد که مهم و ارزشمند به نظر می رسد و شامل وقوف بر نیرومندی¬ها و توانایی¬ها است. افرادی که واجد احساس قدرت و شایستگی¬اند، در بیان تصورات و عقاید خود در ارتباط با دیگران بی¬پروا می باشند، اما کودکانی که چنین شایستگی ندارند، خود را ناتوان می¬انگارند؛ آنها رفتارهای خود مغلوبانه دارند و احساس کفایت شخصی نمی¬کنند.

الگوها

برای داشتن عزت نفس مطلوب افراد باید نمونه¬ها یا الگوهای انسانی، فلسفی و عملیاتی پیش رو داشته باشند تا آنها را برای ایجاد ارزش های معنادار، هدفدار، آرمان ها و معیارهای شخصی سرمشق قرار دهند.
تقلید و الگوگیری را می¬توان در نظریۀ یادگیری مشاهده ای بندورا جستجو کرد. در این نظریه، یادگیری از راه مشاهده، تقلید و الگوبرداری صورت می¬گیرد. یادگیری مشاهده¬ای فرایندی است که در نتیجه آن یک مشاهده¬گر، کودک، نوجوان یا بزرگسال) یک الگو را (شخص دیگری که رفتارهای خاصی انجام می-دهد) مشاهده می¬کند و می¬آموزد تا اعمالی را که مشاهده کرده است، انجام دهد. در این میان سرمشق هایی که آموزنده عزت نفس به افراد باشد، با اهمیت شده و الگویی در به وجود آمدن و تثبیت عزت نفس خواهد بود (کاوندی و پاریزی، ۱۳۹۱).

سه وجه از عزت نفس پایین

اغلب ما تصویری از عزت نفس پائین داریم، اما باید توجه داشت این تشخیص همیشه آسان نیست. از سه شکل متداول عزت نفس پائین با این عنوان¬ها می¬توان نام برد.

فریبنده

فرد خوشحال و موفق رفتار می کند، اما براستی از شکست می¬هراسد. او در هراسی دائمی نسبت به آشکار شدن هویت واقعی خود به سر می¬برد. این فرد جهت حفظ نقاب عزت نفس مثبت نیاز به کامیابی¬های مکرر دارد که این امور خود به مشکلاتی چون کمالگرایی، تعلل در امور، رقابت و فرسودگی منجر می¬شود.

عصیانگر

رفتار فرد عصیانگر به گونه¬ای است که گویی او مصلحت¬اندیش دیگران، و در همه موارد صاحبنظر است، همانند افراد مهم و قدرتمند عمل می¬کند و همواره از این مسأله که دیگران «به اندازه کافی خوب» نیستند، احساس خشم و عصبانیت می¬کند؛ گرچه دائماً وانمود می¬کند که قضاوت و انتقاد دیگران، سبب آزارش نمی¬شود. در نهایت، این حالات مشکلاتی نظیر سرزنش بیش از حد دیگران، قانون شکنی یا مخالفت-جویی می¬انجامد.

بازنده

فرد بازنده احساس بی¬فایده بودن دارد و قادر به مواجهه با جهان نیست. دائم در انتظار رسیدن یک ناجی یا یک فریادرس به سر می¬برد. برای مقابله با ترس ناشی از قبول مسئولیت تعیین زندگی خود، به دلسوزی برای خویش یا بی¬تفاوتی پناه می¬برد و برای راهنمایی، دائماً چشم به دیگران دوخته است. این دیدگاه به مسائلی نظیر کمبود مهارت ابراز وجود، کم آموزی، اتکای بیش از حد به دیگران و… می¬انجامد (مصباح، ۱۳۸۲؛ به نقل از بابایی، ۱۳۸۵).

مشکلات ناشی از عزت نفس پائین

عزت نفس ضعیف با خودانگارۀ ضعیف همراه است. افرادی که عزت نفس پائینی دارند به علت اجتناب بیشتر از شناخت خود، برداشت مبهمی از خود دارند. به عبارتی دیگر داشتن عزت نفس پائین میتواند بر توانایی شاد و موفق¬بودن در زندگی اثر منفی عمیقی بگذارد و بر ماهیت روابط با دیگران و سلامت روانی نفوذی قوی داشته باشد. شخص مبتلا به عزت نفس پائین فردی است که احساس غرور کمی دارد. از این رو، ممکن است به رفتارهای دفاعی روانی تمایل داشته باشد که می¬توان از این مکانیسم ها به انکار، سرکوبی، فرافکنی و واکنش وارونه اشاره کرد. تصمیم¬گیری برای این افراد مشکل است؛ زیرا شناخت کمی از خود دارند، نمیدانند در زندگی چه می خواهند و نسبت به انتقادهای دیگران بسیار حساسند(خورانی، ۱۳۸۷)

عزت نفس و سازگاری

عزت نفس با توانایی سازگاری همراه است. کسانی که عزت نفس بالایی دارند، در مقایسه با کسانی که از عزت نفس پائینی برخوردارند بهتر می توانند با موقعیت های مختلف سازگار شوند. به عبارت دقیق¬تر، افرادی با درجه عزت نفس بالا، در مقایسه با کسانی که درجه ی عزت نفس پائین دارند، در موقعیت های مختلف کمتر اضطراب دارند و کمتر افسرده، هیجانی و پرخاشگر می شوند. افرادی که عزت نفس ضعیفی دارند، از احساس تندخویی، اختلال رفتاری و اندوه رنج می برند. هم چنین این افراد از بی خوابی و سندرم های روان تنی شکوه می کنند.
عزت نفس، به خصوص در روابط متقابل بهتر خودنمایی می کند. کسانی که نسبت به خود دید خوبی دارند، دیگران را دوست دارند و ضعف های خود را بهتر می پذیرند. این افراد به دلیل احساسات مثبتی که به دیگران دارند و آنها را می پذیرند، بهترین دوستان را به دست می آورند. در واقع کسی که مثبت و راحت باشد، کاری می کند که دیگران نیز در ارتباط با او مثبت و راحت باشند. طبیعتاً، دارندگان این ویژگی برای مردم بسیار جذاب می شوند و در نتیجه دیگران، هم در محیط اجتماعی و هم در محیط کار دور او حلقه می زنند (گنجی، ۱۳۸۶؛ به نقل از کراسکیان، ۱۳۸۹).

تفاوت عزت نفس با اعتماد بنفس و غرور

اعتماد به نفس و عزت نفس مفاهیم پیچیده ای هستند و با وجود اینکه با یکدیگر مرتبط هستند اما دقیقاً شبیه به هم نیستند. این در حالی است که این دو عبارت به جای یکدیگر به کار برده می شوند. تعریف اعتماد به نفس بسیار محدودتر از عزت نفس است، اما به طور کل، اعتماد به نفس به عقیده ی یک فرد درباره توانایی ها و اسنادهای او در توجه به ابعاد خاص خود یا موقعیت های خاصی که با آن مواجه می شود، برمی گردد که به اعتماد به نفس فرد اشاره دارد. اما عزت نفس به معنای داشتن احساس ارزشمندی یا احساس خوبی در مورد خود یا احساس شایستگی تعریف شده است (دهقانی و همکاران، ۱۳۹۵).
اعتماد به نفس براساس دانشی استوار است که می گوید شما در یک فعالیت، احتمالا موفق خواهید بود، چرا که در فعالیت های مشابه در گذشته، موفق بوده اید؛ اما عزت نفس، توانایی دوست داشتن و احترام به خود، چه به هنگام شکست و چه به هنگام پیروزی است (برنز ، ۱۳۸۵).
باید توجه داشت که بین عزت نفس و خودبینی نیز تفاوت وجود دارد. افراد مغرور تنها به خودشان می اندیشند؛ ولی افراد بهره مند از عزت نفس، نه فقط برای خود، که برای دیگران نیز احترام قائل هستند. علاوه بر این، همیشه می خواهند نکته ای بیاموزند و یا به دیگران یاد بدهند. افراد مغرور دیگران را مقصر می دانند و از اشتباهاتشان درس نمی گیرند؛ ولی افراد با عزت نفس بالا، مسئولیت گفتار، اعمال، احساس ها و دستاوردهایشان را به عهده می گیرند. افراد مغرور خودشیفته اند؛ ولی افراد دارای عزت نفس خودآگاه می باشند، ارزیابی واقع بینانه از خودشان دارند و نقاط قوت و ضعف شان را می پذیرند. عزت نفس، شناخت مرتبه راستین و واقعی هرکس و قرار دادن خویشتن در جایگاهی است که باید قرار گیرد؛ اما تکبر، نوعی جهالت و عدم شناخت نسبت به موقعیت خویش است. فرد خودبین خود را در مقام برتر از دیگران قرار می دهد، بدون آنکه شرایط، شایستگی و توانایی آن را داشته باشد.
افراد مغرور رفتار غیر محترمانه¬ای با دیگران دارند، نسبت به نیازها و احساس های دیگران بی¬عاطفه¬اند، دیگران را برای اهداف خود استثمار می¬کنند، هنگامی که مورد انتقاد قرار می¬گیرند، ناراحت می¬شوند، با دیگران نمی توانند ارتباط برابر، اطمینان بخش و نزدیک داشته باشند. روزنبرگ (۱۹۶۵؛ به نقل از دونلان و همکاران ، ۲۰۰۳) اشاره دارد که در بحث از عزت نفس به دنبال پاسخ این سؤال هستیم که آیا فرد خود را با کفایت و ارزشمند میداند، نه این سؤال که آیا خود را برتر از دیگران میداند. در مقابل، خودشیفته¬ها خودشان را افرادی خاص و فوق العاده میدانند که بهتر و سزاوارتر از دیگران هستند (صوری، ۱۳۸۹).

bookh ببینید bookh

شما ممکن است این را هم بپسندید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *